مصاحبه با قاسم نادعليپور قهرمان ارزنده دو و ميداني و پياده روي ايران و جهان

مصاحبه با قاسم نادعليپور قهرمان

 ارزنده دو و ميداني و پياده روي ايران و جهان


قاسم نادعليپور، از‌جمله قهرمانان و ورزشكاران ايراني است كه تا كنون بارها پرچم پرافتخار ايران را در ميادين بين‌المللي بر افراشته است. او 49ساله است و در كشور آلمان در تبعيد به‌سر مي‌برد.
او كه قرباني حاكميت قرون‌وسطايي و عقب‌مانده آخوندي است، زندگي و افتخاراتش دستخوش تاراج ملايان خونريز ايراني شده است. با اين حال اين قهرمان شمالي خوش‌سيرت و مقاوم، زندگي و تلاشش را وقف آزادي مردم ايران و پيروزي مقاومت آنهاكرده است. نادعليپور در سالهاي سياه حاكميت آخوندي يكدم از كار و تلاش و كوشش جهت افتخار‌آفريني براي مردم ايران باز نايستاد. او از سال‌1355 تا امروز در مسابقات دوميداني در رشته‌هاي ماراتن و نيمه ماراتن جهان و به‌ويژه در پياده‌روي ماراتن و نيمه‌ماراتن، عناوين ارزنده‌يي را به‌دست آورده و مهمتر اين‌كه او قهرمان جهان در رشته راهپيمايي قدرتي 100كيلومتر و 300كيلومتر و 470كيلومتر مي‌باشد و در اين رشته عناوين بسيار ارزنده‌يي را براي تاريخ ورزش ايران از خود به‌جاي گذاشته است.
نادعليپور چند سالي است كه عنوان قهرماني جهان را در رشته (Power Walking) راهپيمايي قدرتي از آن خود كرده و نام ايران و ايراني را در شهرهاي مختلف جهان بلند‌آوازه نموده است.
با او در خانه‌اش به گفتگو مي‌نشينيم.

آقاي نادعليپور مختصري از خودتان بگوييد:
من اهل شهرستان ماسال هستم و در سال‌1338 به‌دنيا آمدم. از دوران تحصيلات دبيرستاني به‌ دوميداني بسيار علاقمند بودم و معلمين ورزشم همواره با آفرينهاي خود مرا تشويق مي‌كردند. از 12-13 سالگي وقتي به نزد خواهرم در منطقه تهران‌نو رفتم به باشگاه تاج مراجعه كردم و ابتدا چند سالي بوكس كار كردم ولي به‌دلم نمي‌چسبيد به‌همين دليل دنبال دوميداني رفتم و هرگز از تمرين باز نمي‌ماندم. يادم مي‌آيد همان اوائل كه آخوندها جنگ را راه انداختند همه ورزشگاهها نيز تعطيل شده و به اماكن استقراري جنگزدگان تبديل شد. ولي من خودم تمريناتم را دنبال مي‌كردم. خيلي اوقات در گرما و سرما تمرينات زيادي مي‌كردم. بعضاً اطرافيان به‌من مي‌خنديدند و مي‌گفتند قاسم به سرت زده است، ديوانه شده‌اي؟ ولي نمي‌دانستند كه من انتخاب كرده بودم كه در اين رشته پيش بروم و امروز به نقطه‌يي رسيده‌ام كه اگر ورزش و دو را از من بگيرند مريض مي‌شوم و مي‌افتم.
آخرين مسابقه‌ام همين ديروز در برلين بود. 56‌كشور جهان در آن شركت داشتند و من در رشته خودم يعني نيمه مارتن پياده‌روي در آن شركت كردم و مسافت 21‌كيلومتري را در 2‌ساعت و يك دقيقه و 24‌ثانيه طي كرده و ركورد ماه آوريل همين امسال خودم را 5‌دقيقه جلو كشيدم، چون مي‌خواستم باز هم نام مقاومت را در برابر آخوندهاي وحشي بالا ببرم.

زندگي در تبعيد و غربت چگونه مي‌گذرد؟
من شخصي آزاديخواه هستم و هميشه با شرف ملي ورزشكاريم زندگي كرده‌ام، چه در ايران چه در غربت. خيلي زود متوجه شدم كه در غربت‌هم مي‌شود با اين رژيم ضد‌بشري حاكم بر ايران مبارزه كرد. مبارزه براي سرنگوني اين رژيم و استقرار آزادي در سرزمين عزيزمان ايران. تا امروز با مقاومت مردم ايران بوده‌ام و هميشه از شوراي ملي مقاومت حمايت كرده‌ام.

چند سال است كه در مسابقات مختلف دو ميداني جهان شر كت مي‌كني؟ بهترين عنوانها و افتخاراتت كدامها هستند؟و درحال‌حاضر در چه رشته‌هايي رقابت مي‌كني؟
سال‌1355 ركورددار دو ماراتن ايران شدم، يازده سال بعد دوباره اين ركورد را در برلين شكستم و تا امروز ركورددار دو مارتن 42كيلومتر و نيمه ماراتن 21كيلومتر ايران هستم.
در سالهاي اخير صاحب افتخاراتي در رشته‌هاي جديد پياده‌روي كه هنوز در بعضي از كشورهاي جهان، از‌جمله ايران انجام نمي‌گيرد شده‌ام. اين رشته مسابقات كه جهاني هستند مثل 100كيلومتر، سيصد كيلومتر و چهارصد و هفتادكيلومتر (در چهار روز) انجام شد. در مسابقه راهپيمايي 470‌كيلومتر كه اوايل سال‌2008 انجام شد مقام اول جهاني را از آن خود كردم. نفر دوم اين مسابقه تنها 250‌كيلومتر را طي كرده و از دور مسابقه خارج شد. اين مسابقه در ماه فوريه‌2008 در استاديوم المپيك برلين انجام گرديد.
ناگفته نماند ورزشكار جدا از توانمنديهايي بدني و فيزيكي كه لازم است از آن برخوردار باشد، بايد براي چنين مسابقه‌يي صاحب انگيزه‌يي خاص باشد، به‌همين دليل بسياري به نيمه راه هم نرسيدند و از دور خارج شدند و اختلاف نفر دوم را در بالا عرض كردم.

ممكن است بگويي انگيزه شما چه بوده؟
دوست داشتم اين ورزشهاي جديد را به تاريخ ورزش ايران اضافه كنم، شركت كردم به نام يك ايراني دوست داشتم در اين رشته صاحب اولين افتخار جهاني براي ميهنم باشم و موفق هم شدم.

عناوين و افتخاراتت در ايران چه بوده و چرا ايران را ترك كردي؟
در سال‌1355 در رشته دو مارتن 42كيلومتر (در شهر جاكارتا) در زمان 2ساعت و 28دقيقه و 16ثانيه صاحب ركورد ايران شدم.
هرچه اوضاع ايران پيش مي‌رفت احساس مي‌كردم روحم بيشتر آزرده مي‌شد و تحمل آخوندها را نداشتم. به‌خودم گفتم خدايا از من حركت و از تو بركت. بايد از اين جهنم آخوندها بيرون بروم چون ورزش نيز در اين حاكميت پيشرفتي ندارد.
مشخص است كه چرا ايران را ترك كردم، وقتي‌كه هر شب روزنامه‌ها آمار 100‌نفر،200‌نفر را چاپ مي‌كردند كه اعدام شده‌اند، اينها جوانان عزيز وطن من بودند، همشهريهاي من بودند، چطور مي‌توانستم با چنين رژيمي زندگي كنم و مدال بگيرم و افتخار بيافرينم؟ چطور؟ من يك ورزشكار آشنا با مجاهدين بودم، من يك آزاديخواه و وطن‌پرست هستم، آخرين‌بار در بازيهاي سئول شركت كردم و مقام چهارم را در ماراتن به‌دست آوردم. در آن‌جا تصميم گرفتم كه ديگر به ايران بازنگردم تا اين‌كه رژيم سرنگون شود.

بهترين خاطره‌يي كه از شركت در مسابقات بين‌المللي داري كدام است؟
سال‌2007 در بازيهاي جهاني هامبورگ كه بيش از 40‌هزار دونده شركت كرده بودند شركت كردم. روز قبل از مسابقه سنت اين است كه قهرمانان بايد 5كيلومتر را به‌نام (صلح و دوستي براي دنيا) با پرچم كشورهايشان دور شهر بدوند.
قبل از شروع، پرچم تمام كشورهاي شركت‌كننده دور ميدان شهر به اهتزاز در آمده بود. با ديدن پرچم جمهوري اسلامي ملاها بسيار ناراحت شدم و نزد پرزيدنت ورزش هامبورگ رفتم و خودم را معرفي كرده و پرچم سه رنگ شير و خورشيد‌نشان كه در دستم بود را نشان او دادم و گفتم اين پرچم كشور من است نه آن‌كه آن بالاست. پرزيدنت دستور داد پرچم جمهوري اسلامي آخوندها را پايين كشيدند و پرچم سه رنگ شيروخورشيد را بالا بردند. ايرانيهاي تماشاچي يكباره با شعارهاي بلند و كف‌زدن روحيه‌يي قوي‌تر و نشاط‌آور را به من منتقل كردند. يكي ديگر از خاطرات زيبا و دوست‌داشتني‌ام اين است كه در هر كجا كه مسابقه‌يي دارم وقتي به پايان خط مي‌رسم مي‌بينم كه جوانان ايراني طرفدار مقاومت ايران با پرچم سه رنگ شيروخورشيد و با شعارهاي ضد‌رژيم انتظار مرا مي‌كشند.

از چه زماني با مقاومت ايران آشنا شدي؟
من قبل از 30 خرداد‌60 با مجاهدين آشنا بودم. مثل همه مردم ايران به‌ويژه جوانها ولي بعد از 30 خرداد‌60 كه رژيم گروه گروه اعدام مي‌كرد بدون اين‌كه نام آنها را بپرسد، بيش از پيش از اين رژيم قرون‌وسطايي تنفر پيدا كردم و بيشتر مجاهدين را شناختم و خودم را به آنها نزديكتر احساس كردم.

مطابق معمول رژيم ايران و وزارت اطلاعات جهنمي آن اقدامات زيادي عليه تمام ايرانيان خارج از كشور و به‌طور خاص عليه قهرمانان ورزش ايران انجام مي‌دهد آيا سراغ تو هم آمده‌اند؟
تا به‌حال بارها و بارها مستقيم و غير‌مستقيم سراغ من آمده‌اند در لباس دوست، ايراني خيرخواه، خبرنگار و الي آخر، تنها حرفشان با من اين بود كه «ورزش از سياست جداست»، حرف من هم يك كلام بود، تا روزي‌كه اين رژيم آدم‌كش ضد‌بشري سر كار است هرگز به ايران نخواهم رفت.

با اين همه فعاليت بي‌وقفه و شركت در انواع و اقسام مسابقات ملي و جهاني چه نقشه‌يي براي آينده داري؟ چه چيزي تو را وادار مي‌سازد كه اين‌قدر اميدوار و پرانرژي به تلاش بپردازي؟
نقشه‌يي كه براي آينده دارم بيشتر نوعي آرزوست. آرزويم اين است با سربلندي و افتخار به ايران بازگردم و اگر روزي به‌شهرم قدم گذاشتم، نگويند او در خارج كشور مزدوري و جاسوسي رژيم ملايان را كرده، نگويند او خداي ناكرده مقاومت را تنها گذاشته است و… دوست دارم سرم را بالا بگيرم و به‌عنوان يك ورزشكار ملي تمام افتخاراتم را پيشكش مبارزين ايران كه با اين رژيم قرون‌وسطايي نبرد كردند بكنم.
در ضمن وقتي با دقت و چشم باز به آينده و زندگيم نگاه مي‌كنم به‌درستي مي‌فهمم اين روحيه و انرژي كه موجب اين تلاش شبانه‌روزيم مي‌شود همه را مديون راهي هستم كه آگاهانه انتخاب كرده‌ام تا رسيدن به آزادي با راه‌حل سوم خانم مريم رجوي، رئيس‌جمهور شوراي ملي مقاومت ايران،
درود به اين مقاومت پرقدرت و دشمن‌شكن ملت ايران.


چه پيامي براي جوانان و مردم ايران و همشهريهايت داري؟
مهمترين پيام من به‌عنوان يك ورزشكار براي جوانان كشورم اين است كه ورزش جدا از اين‌كه تندرستي و سلامتي مي‌آورد انسان را مقاوم و ناشكننده مي‌سازد، ورزش را بخشي از زندگي روزمره خود بسازيد و با چنين روحيه و ايماني با رژيم ضد‌بشري ملاها كه دشمن ورزش و ورزشكار و قهرمانهاست ستيز كنيد و به مقاومت ملت ايران به رهبري خانم مريم رجوي بپيونديد. در خاتمه با تمامي قلبم درود مي‌فرستم به قهرماناني كه به‌دست اين رژيم جنايتكار شهيد شدند هم‌چون حبيب خبيري، اصغر منتظرالظهور، فروزان عبدي،علا كوشالي، مهشيد رزاقي، صمد منتظري و …
گزارشگر نادر خوشدل از برلين

خدا رحمت كند رحمت بَبُو را!!

خدا رحمت كند رحمت بَبُو را!!

حسين دوستدار حقيقي

سالهاي سي بود و پدر ورشكسته‌ام از كافه‌رستورن‌داري در خيابان سپه به تلمبه‌سازي در نازي‌آباد روي‌آورده بود.
يك روز آفتابي پائيزي در مقابل مغازه پدرم كنار او بر روي چهارپايه‌يي نشسته و به اتفاق كسادي كار را شاهد بوديم.
با سلام اوس معمار به پدرم، جلو پاي او كه همواره به همين نام شناخته و معرفي مي‌گرديد، بلند شده و سلام كردم. اوس معمار تازگيها از يكي از شهرستانها به نازي‌آباد كوچ كرده و در حوالي بازار دوم ساكن شده بود. در كنار اوس معمار پسركي ده دوازده ساله هم سن و سال من كه چند عدد نان بربري سياه دولتي در دستانش بود و از دو لوله دماغش يك قشر سفيد تا نزديكي ورودي لبهايش آويزان بود، به شكلي بلاهتبار به ما خيره شده بود.
پدرم پس از احوالپرسي جوياي حال و روزگار اوس معمار و خانواده‌اش و با تلاش زياد براي حفظ كراهتي كه از چهره پسرك به وي دست داده بود، با اشاره به او سؤال كرد: اوس معمار، آقازاده هستند؟ اوس معمار با نگاهي توأم با نفرت به پسرك، روي به پدرم كرده و گفت:
خير قربان! اين ببو الاغ‌زاده بنده هستند!!
پدرم خنده‌اش را حفظ كرد، ليكن من قهقه‌زنان به درون مغازه دويدم و خلاصه از همان روز، رحمت‌ببو به جمع بچه‌هاي محله پيوسته و هم‌بازي من و ساير بچه‌ها در گردوبازي، تيله و فيلم‌بازي، الك دولك و غيره گرديد.
رحمت‌ببو به واقعيت عصاره كاملي از كثافت و خرفتي و بلاهت و نمونه بي‌نظيري از دريدگي و بددهاني و از همه برجسته‌تر بي‌رحمي و درندگي بود، ضمن آن كه از خصوصيات اخلاقي او نسبت به كودكان خردسال و يا حيوانات در مي‌گذرم.
با حضور يافتن رحمت‌ببو در ميان بچه‌هاي محله، بعدها به علت همين آويزان‌بودن بي‌وقفه آب‌بيني و نيز بي‌رحمي عجيبش، به او لقب هيتلر نيز داديم، زيرا با حضور او به‌شدت از تعداد سگ و گربه‌هاي محله، حتي تا دورترين نقاط كاسته شده بود، رحمت‌ببو در مواقعي كه تنها بود، يك‌ريز به‌دنبال يافتن توله‌سگها و بچه گربه‌ها بود و به‌طرز بي‌رحمانه‌يي آنها را خفه كرده و مي‌كشت. در مواقعي كه سگ و گربه‌يي به دستش نمي‌رسيد، از هر درخت و ديواري بالا مي‌رفت و به خراب‌كردن لانه گنجشكها و ساير پرندگان پرداخته و با بيرون آوردن جوجه‌هاي آنها، به خفه‌كردن و كشتن آنها مشغول بود و به‌طرزي عجيب در اين مواقع شيهه مي‌كشيد و لذت مي‌برد! و به همين علت پدر و مادرش از نگهداري هرگونه حيوان خانگي نظير مرغ و خروس در حياط خانه محروم بودند.
گاهي اگر من و يا ساير بچه‌ها او را در چنين وضعي مي‌يافتيم، به جانش افتاده و او را زير ضربات مشت و لگد مي‌گرفتيم، البته رحمت‌ببو نه‌فقط در اين مواقع، بلكه در هنگام هرنوع بازي دسته جمعي به دليل جر‌زدن و يا فحشهاي خواهر و مادري كه يك‌ريز از دهانش جاري بودند، از بچه‌ها كتك مي‌خورد و خلاصه هيچ‌گاه سر و صورت سالمي نداشت و عجيب اين كه هيچ‌گاه و حتي براي نمونه پدر و مادرش از او جانبداري نكرده و به عنوان اعتراض به سراغ هيچ‌كس نمي‌رفتند.
روزي كه اولين بار رحمت‌ببو را به علت خفه‌كردن همه توله‌هاي يكي از سگهاي ماده محله با خشم و نفرتي بي‌اندازه زير مشت و لگد گرفته و نهايتاً او را بر زمين زده و روي سينه‌اش نشستم، از دريدگي و پررويي عجيب وي، بي‌اختيار به خنده افتادم.
در‌حالي‌كه من او را بر زمين زده و روي سينه‌اش نشسته و داد مي‌زدم، دست انداخته و گوشه‌يي از يقه پيراهن مرا گرفته و از پي هم مي‌گفت: بگو گه خوردم تا ولت كنم! و اين وضعيت خنده‌آور در اغلب اوقات هنگام كتك‌كاري روزانه او با ساير بچه‌ها نيز ديده مي‌شد.
در اين روز نهايتاً رحمت‌ببو گريه‌كنان و عربده‌كشان به‌سوي مغازه پدرم رفت كه از من شكايت نمايد، من با مقداري دلهره از دور مراقب جريان بودم، رحمت‌ببو عرعر‌زنان در مقابل مغازه پدرم فرياد مي‌كشيد: آي مش باقر، مرا زد! و مدام همين جمله بدون فاعل را تكرار مي‌كرد! پدرم نيز از پي‌هم مي‌پرسيد كه آخر چه كسي تو را زده است؟ رحمت هم‌چنان كه عر مي‌زد نهايتاً در جواب پدرم گفت: «او پسر پدر سگت مرا زد!» و به محض اين توهين به پدرم، وي با لوله‌يي كه در دستش بود، تهديدكنان و ناسزا‌گويان او را فراري داده و حال رحمت‌ببو فريادكشان از دست پدرم مي‌گريخت!؟
بارها هنگام بازي، مادر رحمت از كنارمان عبور كرده و هربار نيز رحمت با صدايي نخراشيده فرياد مي‌كشيد: «ننه ناهار چي داريم؟» و مادرش بلادرنگ با اكراه پاسخ داده بود: «زهر مار!»
به همين علت به محض عبور مادر رحمت‌ببو و سؤال تكراري او از مادرش، من و بقيه بچه‌ها بلافاصله شعارگونه به‌طور دسته‌جمعي چندبار فرياد مي‌كشيدم: «زهر مار، زهر مار» و مادر رحمت پوزخند زنان به راهش ادامه مي‌داد.
اما همين رحمت‌ببو و يا به قولي رحمت هيتلر با چنين كاراكتر و خصوصياتي كه مختصري از آن ذكر شد بسيار مورد لطف و نظر خاص شيخ فاسد مسجد بازار دوم، آخوند دشتيانه برازجاني قرار داشت! همواره در شبهاي جمعه رحمت‌ببو با همان دماغ آويزان در پاي منبر آخوند دشتيانه مي‌نشست و جالب اين كه به علت حضور رحمت‌ببو، پدرش از حضور‌ يافتن در مسجد خودداري مي‌ورزيد.
آخوند دشتيانه، رحمت هيتلر را نمونه خلص يك بچه متدين و متعهد قلمداد نموده و علي‌الخصوص سگ‌كشي او را پاكسازي محيط زيست تلقي مي‌كرد! رحمت‌ببو اولين‌بار سريعتر از آخوند دشتيانه به خويش جنبيد و با بوسيدن دست شيخ، دست و آستين عباي او را به آب بيني‌اش آغشته كرد، ليكن بعدها شيخ به محض ديدن رحمت‌ببو فوراً دستهايش را در جيبهاي عبايش پنهان مي‌ساخت.
هربار كه شيخ فاسد با افاده خاص خود در محله ظاهر مي‌شد رحمت‌ببو به سويش مي‌دويد و تكرار مي‌كرد كه شب گذشته باز شمر و يا يزيد را در خواب ديده است كه مي‌خواسته‌اند سر رحمت را نيز از تن جدا كنند! و شيخ دشتيانه نيز هربار تكرار مي‌كرد: «پسرم شبها كمتر بخور و به ياد امام حسين بخواب تا او را خواب ببيني!»
رحمت‌ببو در درس و مدرسه آن‌قدر در كلاس پنجم دبستان در جا زد كه بالاخره اوس معمار و اولياي مدرسه به اين نتيجه رسيدند كه رحمت ديگر جايي در مدرسه ندارد و نهايتاً رحمت در مغازه نجاري برادرش به كار مشغول گرديد، و از همان روز او براي خودش لقب تعيين كرد و مي‌گفت كه در مغازه نجاري برادرش «موعندس (مهندس) نجار شده است» جالب اين كه حال اغلب اوقات ناظر بوديم كه رحمت عرعر‌زنان و برادرش با يك پايه ميز و يا صندلي ناسزا‌گويان به‌دنبال او مي‌دود.
رحمت‌ببو بزرگ و بزرگتر شد و رفته رفته دماغ آويزانش خشك و جاي زخم آن نيز بهبود يافت و نهايتاً با پيروزي انقلاب و با يك هي هي آخوند دشتيانه، به كميته‌ها پيوست. اما قبل از آن كه او نظير پاسدار محمود هزار تير به واقعيت بر اساس تعداد تير خلاص زدنهايش به همان رحمت هيتلري كه ما به او لقب داده بوديم مبدل شود، همان روزهاي اول انقلاب سر به فرمان دژخيم ضدبشر خميني خونخوار سپرده و به كردستان اعزام گرديد و در همان دقايق اول ورود به جبهه‌ها كشته شد.
خدا رحمت كند رحمت‌ببو را كه هم‌چون محمود ببوي هزار تير، گماشته ولي‌فقيه خونريز، از گذرگاه لعنت ابدي تاريخ عبور نكرد.
رحمت‌ببو با خلاصه اندكي كه از حقيقت كاراكتر و منش و شخصيت او در كودكي و نوجواني‌اش گذشت، به نظر نگارنده اگر زنده مانده بود، شايد يا قبل از محمود هزار تير و يا بعد از او به گماشتگي شيخ علي ولي‌فقيه پوشالي تعيين گرديده و بر منبر رياست جمهوري و يا خلاصه بر يكي از منابر رياست و وزارت و صدارت اين رژيم قرون‌وسطايي نشانده مي‌شد!
نگاهي ساده و گذرا بر مقوله تربيت و آن چه كه محيط و شرايط اجتماعي بر روي اخلاق و خلق و خوي انسان تأثير مي‌نهد و نيز نظري بر ذات و سرشت انسان نهايتاً در يك مقايسه روانشناسانه نشان مي‌دهد كه رحمت‌ببو و محمود هزار تير و صدها و هزاران دژخيم و گزمه پاسداري را كه رژيم آخوندي به خدمت گرفته است، از يك هم‌شكلي ظاهري و محتوايي برخوردارند.
با ديدن منش و كاراكتر و شخصيت امروزي پاسدار محمود هزار تير، آيا او و همه گزمه‌هاي جنايتكاري كه در گوشه‌ها و زواياي اين رژيم ددمنش جاي خوش كرده‌اند، چنين دوران كودكي و نوجواني نظير رحمت‌ببو را پشت سر نگذاشته‌اند؟
شايد كه رحمت‌ببو معلول يك محيط و شرايط اجتماعي نامناسب، يا قصور و كوتاهي خانواده و يا اين كه اساساً او از بدو تولد دچار نوعي نارسايي ژنتيكي و يا رواني و مغزي بوده است، اما اگر همين رحمت‌ببو زنده مانده بود، به واقعيت به يك رحمت هيتلر واقعي بدل نمي‌شد و به قول يكي از همان دوستان دوران كودكي به تلافي گردو و تيله‌هايي كه به ما باخته بود، تك تك مارا به چوبه اعدام نمي‌بست؟
مطالعاتي كه برروي گذشته زندگي اغلب ديكتاتورها نظير هيتلر و عيدي امين و بسياري از جنايتكاران در چهارگوشه جهان به عمل آمده است، اثبات مي‌كند كه از هركدام از آنها دوراني شبيه رحمت‌ببو و البته با شدت و ضعف و تفاوتهاي خاص خود را پشت سر نهاده‌اند، نگاهي گذرا به موضعگيريها، شكرخوريها، ياوه‌ها و اظهار نظر بي‌سر و ته و پز و افاده‌ها و رجزخوانيها و گردنكشيهاي عفن‌بار پاسدار محمود هزار تير طي اين دوره به اصطلاح رياست جمهوريش بيفكنيم، آيا احمدي‌نژاد نظير رحمت‌ببو از چنان دوران و مداري از كودكي و نوجواني عبور نكرده است؟
دريده‌دهان بي‌شرمي كه در هر زمينه اعم از موضوع اتمي، تروريسم، امور اجتماعي و يا فرهنگي و يا اقتصادي هرشكستي را پيروزي و هر خفت و سرافكندگيش را سربلندي رنگ‌آميزي مي‌كند، آيا هم‌چون رحمت‌ببو آغاز نكرده و بدين‌جا نرسيده است؟
پدرم به روغن عقرب و مار براي التيام زخمها بسيار عقيده داشت و به همين علت در يكي از قفسه‌هاي مغازه‌اش همواره يك شيشه الكل كه در داخل آن چندين عقرب ريز و درشت به اصطلاح درحال اكسير‌اندازي بودند به‌چشم مي‌خورد، يك روز در غيبت پدرم رحمت‌ببو جرأت كرد و به دورن مغازه آمده و به محض ورد چشمش به جنازه عقربهاي درون شيشه افتاد و با لذتي خاص چگونگي را جستجو كرد، موضوع را برايش به‌طور خلاصه توضيح داده و در نهايت به وي كه بسيار هم ترسو و بزدل بود، گفتم كه اگر دست پدرم به تو برسد، حتماً تو را نيز كه مثل اين عقربها هستي به درون يك شيشه الكل خواهد انداخت، رحمت‌ببو سراسيمه از مغازه بيرون دويد و ديگر حتي براي نمونه پاي به درون آن نگذاشت.
حال براين مصداق تصور مي‌كنم كه پس از سرنگوني اين رژيم ددمنش كه در افق نزديك قرار گرفته است، پس از منفجر و منهدم‌ساختن قبر دجال، براي انهدام ابدي ارتجاع مذهبي بايد آخوندهاي ريز و درشت را در مزارع به كار گماشت تا به اندازه بزرگي عمامه‌هايشان كلم به بار بياورند و نهايتاً پاسدار محمود هزار تير را پس از محاكمات عادلانه لازم به عنوان نمونه‌يي از همه ددمنشان و جراران اين رژيم ضدبشري و براي عبرت تاريخ در يك شيشه الكل به تماشاي آيندگان گذاشته و برروي آن نوشت: «عصاره ابليس».