سالهاي سي بود و پدر ورشكستهام از كافهرستورنداري در خيابان سپه به تلمبهسازي در نازيآباد رويآورده بود.
يك روز آفتابي پائيزي در مقابل مغازه پدرم كنار او بر روي چهارپايهيي نشسته و به اتفاق كسادي كار را شاهد بوديم.

با سلام اوس معمار به پدرم، جلو پاي او كه همواره به همين نام شناخته و معرفي ميگرديد، بلند شده و سلام كردم. اوس معمار تازگيها از يكي از شهرستانها به نازيآباد كوچ كرده و در حوالي بازار دوم ساكن شده بود. در كنار اوس معمار پسركي ده دوازده ساله هم سن و سال من كه چند عدد نان بربري سياه دولتي در دستانش بود و از دو لوله دماغش يك قشر سفيد تا نزديكي ورودي لبهايش آويزان بود، به شكلي بلاهتبار به ما خيره شده بود.
پدرم پس از احوالپرسي جوياي حال و روزگار اوس معمار و خانوادهاش و با تلاش زياد براي حفظ كراهتي كه از چهره پسرك به وي دست داده بود، با اشاره به او سؤال كرد: اوس معمار، آقازاده هستند؟ اوس معمار با نگاهي توأم با نفرت به پسرك، روي به پدرم كرده و گفت:
خير قربان! اين ببو الاغزاده بنده هستند!!
پدرم خندهاش را حفظ كرد، ليكن من قهقهزنان به درون مغازه دويدم و خلاصه از همان روز، رحمتببو به جمع بچههاي محله پيوسته و همبازي من و ساير بچهها در گردوبازي، تيله و فيلمبازي، الك دولك و غيره گرديد.
رحمتببو به واقعيت عصاره كاملي از كثافت و خرفتي و بلاهت و نمونه بينظيري از دريدگي و بددهاني و از همه برجستهتر بيرحمي و درندگي بود، ضمن آن كه از خصوصيات اخلاقي او نسبت به كودكان خردسال و يا حيوانات در ميگذرم.
با حضور يافتن رحمتببو در ميان بچههاي محله، بعدها به علت همين آويزانبودن بيوقفه آببيني و نيز بيرحمي عجيبش، به او لقب هيتلر نيز داديم، زيرا با حضور او بهشدت از تعداد سگ و گربههاي محله، حتي تا دورترين نقاط كاسته شده بود، رحمتببو در مواقعي كه تنها بود، يكريز بهدنبال يافتن تولهسگها و بچه گربهها بود و بهطرز بيرحمانهيي آنها را خفه كرده و ميكشت. در مواقعي كه سگ و گربهيي به دستش نميرسيد، از هر درخت و ديواري بالا ميرفت و به خرابكردن لانه گنجشكها و ساير پرندگان پرداخته و با بيرون آوردن جوجههاي آنها، به خفهكردن و كشتن آنها مشغول بود و بهطرزي عجيب در اين مواقع شيهه ميكشيد و لذت ميبرد! و به همين علت پدر و مادرش از نگهداري هرگونه حيوان خانگي نظير مرغ و خروس در حياط خانه محروم بودند.
گاهي اگر من و يا ساير بچهها او را در چنين وضعي مييافتيم، به جانش افتاده و او را زير ضربات مشت و لگد ميگرفتيم، البته رحمتببو نهفقط در اين مواقع، بلكه در هنگام هرنوع بازي دسته جمعي به دليل جرزدن و يا فحشهاي خواهر و مادري كه يكريز از دهانش جاري بودند، از بچهها كتك ميخورد و خلاصه هيچگاه سر و صورت سالمي نداشت و عجيب اين كه هيچگاه و حتي براي نمونه پدر و مادرش از او جانبداري نكرده و به عنوان اعتراض به سراغ هيچكس نميرفتند.
روزي كه اولين بار رحمتببو را به علت خفهكردن همه تولههاي يكي از سگهاي ماده محله با خشم و نفرتي بياندازه زير مشت و لگد گرفته و نهايتاً او را بر زمين زده و روي سينهاش نشستم، از دريدگي و پررويي عجيب وي، بياختيار به خنده افتادم.
درحاليكه من او را بر زمين زده و روي سينهاش نشسته و داد ميزدم، دست انداخته و گوشهيي از يقه پيراهن مرا گرفته و از پي هم ميگفت: بگو گه خوردم تا ولت كنم! و اين وضعيت خندهآور در اغلب اوقات هنگام كتككاري روزانه او با ساير بچهها نيز ديده ميشد.
در اين روز نهايتاً رحمتببو گريهكنان و عربدهكشان بهسوي مغازه پدرم رفت كه از من شكايت نمايد، من با مقداري دلهره از دور مراقب جريان بودم، رحمتببو عرعرزنان در مقابل مغازه پدرم فرياد ميكشيد: آي مش باقر، مرا زد! و مدام همين جمله بدون فاعل را تكرار ميكرد! پدرم نيز از پيهم ميپرسيد كه آخر چه كسي تو را زده است؟ رحمت همچنان كه عر ميزد نهايتاً در جواب پدرم گفت: «او پسر پدر سگت مرا زد!» و به محض اين توهين به پدرم، وي با لولهيي كه در دستش بود، تهديدكنان و ناسزاگويان او را فراري داده و حال رحمتببو فريادكشان از دست پدرم ميگريخت!؟
بارها هنگام بازي، مادر رحمت از كنارمان عبور كرده و هربار نيز رحمت با صدايي نخراشيده فرياد ميكشيد: «ننه ناهار چي داريم؟» و مادرش بلادرنگ با اكراه پاسخ داده بود: «زهر مار!»
به همين علت به محض عبور مادر رحمتببو و سؤال تكراري او از مادرش، من و بقيه بچهها بلافاصله شعارگونه بهطور دستهجمعي چندبار فرياد ميكشيدم: «زهر مار، زهر مار» و مادر رحمت پوزخند زنان به راهش ادامه ميداد.
اما همين رحمتببو و يا به قولي رحمت هيتلر با چنين كاراكتر و خصوصياتي كه مختصري از آن ذكر شد بسيار مورد لطف و نظر خاص شيخ فاسد مسجد بازار دوم، آخوند دشتيانه برازجاني قرار داشت! همواره در شبهاي جمعه رحمتببو با همان دماغ آويزان در پاي منبر آخوند دشتيانه مينشست و جالب اين كه به علت حضور رحمتببو، پدرش از حضور يافتن در مسجد خودداري ميورزيد.
آخوند دشتيانه، رحمت هيتلر را نمونه خلص يك بچه متدين و متعهد قلمداد نموده و عليالخصوص سگكشي او را پاكسازي محيط زيست تلقي ميكرد! رحمتببو اولينبار سريعتر از آخوند دشتيانه به خويش جنبيد و با بوسيدن دست شيخ، دست و آستين عباي او را به آب بينياش آغشته كرد، ليكن بعدها شيخ به محض ديدن رحمتببو فوراً دستهايش را در جيبهاي عبايش پنهان ميساخت.
هربار كه شيخ فاسد با افاده خاص خود در محله ظاهر ميشد رحمتببو به سويش ميدويد و تكرار ميكرد كه شب گذشته باز شمر و يا يزيد را در خواب ديده است كه ميخواستهاند سر رحمت را نيز از تن جدا كنند! و شيخ دشتيانه نيز هربار تكرار ميكرد: «پسرم شبها كمتر بخور و به ياد امام حسين بخواب تا او را خواب ببيني!»
رحمتببو در درس و مدرسه آنقدر در كلاس پنجم دبستان در جا زد كه بالاخره اوس معمار و اولياي مدرسه به اين نتيجه رسيدند كه رحمت ديگر جايي در مدرسه ندارد و نهايتاً رحمت در مغازه نجاري برادرش به كار مشغول گرديد، و از همان روز او براي خودش لقب تعيين كرد و ميگفت كه در مغازه نجاري برادرش «موعندس (مهندس) نجار شده است» جالب اين كه حال اغلب اوقات ناظر بوديم كه رحمت عرعرزنان و برادرش با يك پايه ميز و يا صندلي ناسزاگويان بهدنبال او ميدود.
رحمتببو بزرگ و بزرگتر شد و رفته رفته دماغ آويزانش خشك و جاي زخم آن نيز بهبود يافت و نهايتاً با پيروزي انقلاب و با يك هي هي آخوند دشتيانه، به كميتهها پيوست. اما قبل از آن كه او نظير پاسدار محمود هزار تير به واقعيت بر اساس تعداد تير خلاص زدنهايش به همان رحمت هيتلري كه ما به او لقب داده بوديم مبدل شود، همان روزهاي اول انقلاب سر به فرمان دژخيم ضدبشر خميني خونخوار سپرده و به كردستان اعزام گرديد و در همان دقايق اول ورود به جبههها كشته شد.
خدا رحمت كند رحمتببو را كه همچون محمود ببوي هزار تير، گماشته وليفقيه خونريز، از گذرگاه لعنت ابدي تاريخ عبور نكرد.
رحمتببو با خلاصه اندكي كه از حقيقت كاراكتر و منش و شخصيت او در كودكي و نوجوانياش گذشت، به نظر نگارنده اگر زنده مانده بود، شايد يا قبل از محمود هزار تير و يا بعد از او به گماشتگي شيخ علي وليفقيه پوشالي تعيين گرديده و بر منبر رياست جمهوري و يا خلاصه بر يكي از منابر رياست و وزارت و صدارت اين رژيم قرونوسطايي نشانده ميشد!
نگاهي ساده و گذرا بر مقوله تربيت و آن چه كه محيط و شرايط اجتماعي بر روي اخلاق و خلق و خوي انسان تأثير مينهد و نيز نظري بر ذات و سرشت انسان نهايتاً در يك مقايسه روانشناسانه نشان ميدهد كه رحمتببو و محمود هزار تير و صدها و هزاران دژخيم و گزمه پاسداري را كه رژيم آخوندي به خدمت گرفته است، از يك همشكلي ظاهري و محتوايي برخوردارند.
با ديدن منش و كاراكتر و شخصيت امروزي پاسدار محمود هزار تير، آيا او و همه گزمههاي جنايتكاري كه در گوشهها و زواياي اين رژيم ددمنش جاي خوش كردهاند، چنين دوران كودكي و نوجواني نظير رحمتببو را پشت سر نگذاشتهاند؟
شايد كه رحمتببو معلول يك محيط و شرايط اجتماعي نامناسب، يا قصور و كوتاهي خانواده و يا اين كه اساساً او از بدو تولد دچار نوعي نارسايي ژنتيكي و يا رواني و مغزي بوده است، اما اگر همين رحمتببو زنده مانده بود، به واقعيت به يك رحمت هيتلر واقعي بدل نميشد و به قول يكي از همان دوستان دوران كودكي به تلافي گردو و تيلههايي كه به ما باخته بود، تك تك مارا به چوبه اعدام نميبست؟
مطالعاتي كه برروي گذشته زندگي اغلب ديكتاتورها نظير هيتلر و عيدي امين و بسياري از جنايتكاران در چهارگوشه جهان به عمل آمده است، اثبات ميكند كه از هركدام از آنها دوراني شبيه رحمتببو و البته با شدت و ضعف و تفاوتهاي خاص خود را پشت سر نهادهاند، نگاهي گذرا به موضعگيريها، شكرخوريها، ياوهها و اظهار نظر بيسر و ته و پز و افادهها و رجزخوانيها و گردنكشيهاي عفنبار پاسدار محمود هزار تير طي اين دوره به اصطلاح رياست جمهوريش بيفكنيم، آيا احمدينژاد نظير رحمتببو از چنان دوران و مداري از كودكي و نوجواني عبور نكرده است؟
دريدهدهان بيشرمي كه در هر زمينه اعم از موضوع اتمي، تروريسم، امور اجتماعي و يا فرهنگي و يا اقتصادي هرشكستي را پيروزي و هر خفت و سرافكندگيش را سربلندي رنگآميزي ميكند، آيا همچون رحمتببو آغاز نكرده و بدينجا نرسيده است؟
پدرم به روغن عقرب و مار براي التيام زخمها بسيار عقيده داشت و به همين علت در يكي از قفسههاي مغازهاش همواره يك شيشه الكل كه در داخل آن چندين عقرب ريز و درشت به اصطلاح درحال اكسيراندازي بودند بهچشم ميخورد، يك روز در غيبت پدرم رحمتببو جرأت كرد و به دورن مغازه آمده و به محض ورد چشمش به جنازه عقربهاي درون شيشه افتاد و با لذتي خاص چگونگي را جستجو كرد، موضوع را برايش بهطور خلاصه توضيح داده و در نهايت به وي كه بسيار هم ترسو و بزدل بود، گفتم كه اگر دست پدرم به تو برسد، حتماً تو را نيز كه مثل اين عقربها هستي به درون يك شيشه الكل خواهد انداخت، رحمتببو سراسيمه از مغازه بيرون دويد و ديگر حتي براي نمونه پاي به درون آن نگذاشت.
حال براين مصداق تصور ميكنم كه پس از سرنگوني اين رژيم ددمنش كه در افق نزديك قرار گرفته است، پس از منفجر و منهدمساختن قبر دجال، براي انهدام ابدي ارتجاع مذهبي بايد آخوندهاي ريز و درشت را در مزارع به كار گماشت تا به اندازه بزرگي عمامههايشان كلم به بار بياورند و نهايتاً پاسدار محمود هزار تير را پس از محاكمات عادلانه لازم به عنوان نمونهيي از همه ددمنشان و جراران اين رژيم ضدبشري و براي عبرت تاريخ در يك شيشه الكل به تماشاي آيندگان گذاشته و برروي آن نوشت: «عصاره ابليس».