شكنجه و آمال «خليفه خميني»(۱۰)




ما خلیفه می‌خواهیم که دست ببرد و حد بزند و رجم کند – خميني

اندكي درباره چند تن از بازجويان و شكنجه‌گران نسل اول:
شكنجه‌گراني كه هم اكنون در اوين يا ساير شكنجه گاههاي ر ژيم مشغول به شكنجه‌اند، از همان شجره خبيثه لاجورديها، و تيره و تبار همان شكنجه‌گران سالهاي اول حاكميت آخوندها، هستند. اما اگر بخواهيم آنان را عميقتر بشناسيم بايد به تحولات سالهاي اخير و تأثيرات آن برروي نظام شكنجه نيز توجه كنيم. از اين رو، درست آن است كه آنها را به دو نسل اول و دوم تقسيم كنيم.
نسل اول، همانطور كه قبلاً به آن اشاره كرديم، شامل دو جريان مختلف است. جريان اول باند لاجوردي وگروه مؤتلفه و بازاريان زير بال و پر لاجوردي بودند كه از همان ابتدا عمدتاً در اوين مستقر شدند. جريان دوم جريان فاشيستي مجاهدين انقلاب اسلامي است كه در سالهاي ابتداي حاكميت آخوندي عمدتاً پاسدار و از اعضاي واحد اطلاعات سپاه بودند.
در سير و تحولات بعدي هريك از دو جريان فوق، پس از ارتكاب انبوهي جنايت لو رفته يا نارفته، به اداره‌ها و نهادهاي ديگري منتقل شدند. باند مجاهدين انقلاب اسلامي، عمدتاً به وزارت اطلاعات، كه بعدها تشكيل شد، رفتند.
اين دو جريان از همان ابتداي شكل‌گيريشان با هم رقابت و تضاد داشتند. اما فصل مشترك هردو جريان، كينه عميق آنان نسبت به مخالفان و به طور خاص مجاهدين بود. آنها در كشتار مجاهدين گوي سبقت از يكديگر مي‌ربودند. اما در عين حال همين «قربانيان» نقطه‌يي بودند كه آنها را به وحدت مي‌رساندند. دعوا در واقع برسر اين بودكه چه كسي در ميدان شكنجه‌گري بهتر و بيشتر مي‌تواند مجاهدين را شكنجه كند. ميزان اين كينه حيواني در وصيتنامه محمد كچويي(از باند لاجوردي) به خوبي ديده مي‌شود. او در 26آبان59، نوشته است: «شدیداً معتقدم که مجاهدین خلق با توجه به معیارهای باطلی که دارند ناحق‌ترین و باطل‌ترین گروهها هستند. اگر هدایت شدنی هستند خداوند آنها را هدایت کند؛ وگرنه نابود کند و معتقدم بدترین دشمن در حال حاضر برای جمهوری اسلامی که حاصل خون بیش از 70 هزار شهید می باشد همین مجاهدین هستند».
اگر كچويي از باند لاجوردي بود «صالح» بازجوي سفاك بند209، يعني جريان مثلاً مقابل شعبه7 اوين، فرازي بالاتر از كينه ورزي نسبت به مجاهدين را به نمايش مي‌گذارد. مجاهد خلق مهري حاجي‌نژاد در كتاب خاطرات خود به نام «آخرين خنده ليلا» (صفحه53) نوشته است: «بند 209 اوين بازجويي داشت كه مي‌گفتند از دانشجويان خط امامي‌و عضو سپاه پاسداران بود، اسم واقعيش را نمي‌دام ولي اوايل اسمش صالح بود، اين بازجو وقتي كم كم از عشق مجاهدين به مسعود رجوي آگاهي پيدا كرد اسم خود را عوض كرد و اسم خودش را مسعود گذاشت، او وقتي زندانيان را شكنجه مي‌كرد، مي‌گفت: اين مسعود است كه شما را شكنجه مي‌كند، يك روز كه مشغول شكنجه و شلاق زدن يك زنداني بود، صداي او را مي‌شنيدم كه به متهم زير شلاق مي‌گفت من را مسعود صدا بزن! ابتدا نمي‌فهميدم موضوع چيست و او چه منظوري دارد، بعد يك روز كه با سرور، يكي از همزنجيرانم، صحبت مي‌كردم به او گفتم نمي‌فهمم چرا اين شكنجه‌گر اسم خودش را مسعود گذاشته؟ سرور گفت او مي‌خواهد اين نام را لوث كند و عشق ما به مسعود را مخدوش كند، يكبار وقتي يكي از بچه‌ها را شلاق مي‌زد نوار سرود ميليشيا را گذاشته بود و صداي ضبط راهم تا حد كركننده‌يي بلند كرده بود ، با هر كابلي كه مي‌زد مي‌گفت: خب ”خيز و سنگر به سنگر ميليشيا!” اما ميليشيا الان در چنگ ما هستي!» همين بازجويان و شكنجه‌گران حتي در فاصله سالهاي 57تا60 كه مجاهدين فقط اجازه فعاليت سياسي مي‌خواستند و به‌رغم اين كه هرروز به خانه‌ها و مراكزشان حمله مي‌شد و هر از گاهي يكي از ميليشياهايشان را به شهادت مي‌رساندند، و مقابله به مثل نمي‌كردند، معتقد بودند كه بايد آنها را دستگير كرد و اجازه كوچكترين فعاليتي به آنها نداد. عزت شاهي (كه با نام مستعار مطهري رئيس كميته مركز و از آموزش‌دهندگان شكنجه در اوين بود) در كتاب خاطرات خود بارها به اين مسأله اشاره مي‌كند، و با بلاهت تمام، از جمله مي‌نويسد: «پاتوق آنها در خانه ابریشمچی در خیابان ایران بود ، بیشتر شبها سران مجاهدین آنجا جمع می شدند ، چندین مرتبه به آقایان گفتم شما اجازه بدهید ما بریزیم به آن‌جا و اینها را بگیریم و بیاوریم‌شان و باهاشان صحبت کنیم ، چند مدت نگه‌شان داریم به راه خواهند آمد ، اما موافقت نکردند». اگر از تجربه ساليان بعد، تا همين الان، بگذريم كه پس از آن همه «ريختن و گرفتن» مجاهدين چقدر «به راه آمدني» بودند؛ معناي حرف اين شكنجه‌گر سفاك كه بلاهت و شقاوت را به عنوان دو مميزه خاص خودش به ثبت رسانيده بسيار روشن است. او كه به اعتراف خودش (در همان كتاب خاطراتش) در كمتر از سه سال 1300مجاهد و مبارز را دستگير و به اوين يا شكنجه‌گاههاي ديگر تحويل داده است با زبان بسيار گويا به «آقايان ديگر» انتقاد مي‌كند كه چرا از همان اول بنا اول مجاهدين را نگرفتند و نزدند و اعدام نكردند. به عبارت روشنتر اين عده همان فرجه دو سال و چند ماهي را هم كه خميني بالاجبار پذيرفت قبول نداشتند.
عزت شاهي و دار و دسته شكنجه‌گران نسل اول از همان روز اول حاكميت خود به برخورد سركوبگرانه خونين با وحشيگري نوع آخوندي با مجاهدين و مخالفان خودشان معتقد بودند. و در اين مسير از انجام هيچ جنايتي دريغ نكردند. آنها در اين امر به قدري مصر بودند كه بلافاصله پس از حاكميت، حتي از به خدمت گرفتن ساواكيها و شكنجه‌گران رژيم قبل براي شكنجه‌كردن مجاهدان و مبارزان دريغ نكردند. در اين مورد، كه يكي از كثيفترين كارهاي آنان بود، گزارشهاي بسياري موجود است. كه به يكي از آنها اشاره مي‌كنيم. محمد كشاورز معاون ساواك آستارا بود. او بعد از انقلاب دستگير شد و مدتي را در زندان به سر برد. اما پس از چندي به خدمت شكنجه‌گران جديد در آمد و در زندان اوين به بازجويي و شكنجه اسيران پرداخت. (نشريه اتحاديه انجمنهاي دانشجويان مسلمان ـ شماره 394، سال1366) همان‌طور كه اشاره شد از اين قبيل پيوندهاي شكنجه‌گرهاي دو نظام! نمونه‌ها بسيار بوده‌اند. بسياري از زندانيان دهه 1360 زندان اوين، امير سلاميان ساواكي سابق را به خوبي مي‌شناسند كه چگونه ضمن شكنجه اسيران يكي از عوامل اجرايي اعدامها در اوين بود.
بنابراين بايد نتيجه گرفت كه شكنجه‌گران در راه و تازه به دوران رسيده‌يي چون عزت شاهي و محمد كچويي اگر سركوب بيشتري نكردند صرفاً به اين دليل بوده است كه به صورت واقعي توانش را نداشته‌اند. والّا در درون شكنجه‌گاهها، به ويژه بعد از 30خرداد60 كردند هر آن چه را كه مي‌خواستند و مي‌توانستند. بي هيچ دريغي ازسبعيت در حق زندانيان و اسيران. دو نمونه از اين بربريت عريان را در حق دو زن مجاهد خلق را مي‌آوريم:
ربابه بوداغي مجاهدي بود كه در سال61 در جريان يك درگيري مسلحانه سه گلوله خورد و بعد از مجروح شدن دستگير و به زندان هشتپر برده شد. خودش گفته است: «مرا كه زخمي‌بودم به زندان ”هشتپر” بردند و براي گرفتن اطلاعات درباره همسرم و درباره سازمان ”مجاهدين”، به مدت سه روز شكنجه‌ام كردند. بعد به زندان رشت انتقالم داده و به سلول شماره‌2 انداختند. گلوله را از معده‌ام خارج كردند ولي جاي زخم را باز گذاشتند. معده‌ام خونريزي مي‌كرد و براي من سخت بود در مورد قضاي حاجت، خود را كنترل كنم. شكنجه 30روز ادامه يافت». ربابه در ادامه گفته است: « با كابل مرا مي‌زدند تا بدانند همسرم در كجا مخفي شده است. از من نام هواداران سازمان ”مجاهدين” را مي‌خواستند. آن قدر مي‌زدند تا بيهوش مي‌شدم. شكنجه شب ‌و روز اعمال مي‌شد. نيمه‌شبها مرا براي ادامه زدن و شوك از سلول بيرون مي‌بردند. از جمله جلاداني كه نامشان را بعدها از طريق ديگر زندانيان دانستم: طاقي سرپناه، جلادي كه نيمه‌شب‌ها ما را از سلول بيرون مي‌آورد تا شكنجه‌مان كند. ديگري فلاح نام دارد كه مسئول زندان رشت است. و رضائي و الهي و سرشوق كه بعدها دادستان خرم‌آباد شد. اين آخري شماري از زندانيان را شخصاً اعدام كرد. از جمله دختران جواني به نامهاي تهمينه شاكري و مهناز پوست‌زاده كه قبل از اجراي حكم اعدام به آنها تجاوز كردند.» بعد از سه هفته ربابه را با اين وضع اسفبار به تهران مي‌فرستند. او را براي معالجه به مثلاً بهداري منتقل مي‌كنند و او مي‌گويد: «در واقع بـخشي براي درمان وجود نداشت، بخشي براي شكنجه بود. در آن جا بود كه ”هاجر” را ديدم. روي تخت افتاده و پاهايش آويزان بود. ورم كف پاهايش را پوشانده بود. همان‌جا ”زهره” و ”نسرين” را نيز ديدم. ”هاجر” بعدها به من خبر داد كه نسرين زير شكنجه فوت كرد. در اتاق مجاور دختري بود كه بعدها فهميدم اسمش ”منصوره” بود. از شدت شكنجه فرياد مي‌كشيد. يك روز حدود ساعت چهار بعدازظهر به چشم خودم ديدم كه جسدش را از اتاق بيرون مي‌برند.
از ”بخش درمان” به زنـدان اوين منتقلم كردند. براي توصيف فجايعي كه بر سرم آمد و يا شاهد آنها بودم به سختي مي‌توانم واژه‌هايي بيابم و يا وقت كفايت كند. اولين جلادي كه از من بازجويي كرد، اسمش صالح بود. گرچه حدوداً 25ساله بود، اما «دوره ديده» به نظر مي‌رسيد، انگار كه از چند سال پيش كارش اين بوده است. قسي‌القلب بود، شكنجه مي‌كرد، داد و فرياد راه مي‌انداخت و تهديد مي‌كرد. صالح تا مي‌توانست مرا شكنجه كرد. سپس دستور داد مرا به طبقه پائين در بخش 209 ـ كه داراي 19 قسمت است و پاسداران بر آن نظارت مي‌كنند ـ منتقل سازند. صداي زندانياني را كه زير شكنجه ناله مي‌كردند، مي‌شنيدم. زندانيان را مي‌ديدم كه در راهرو ايستاده و منتظر ورود به اتاقهاي شكنجه هستند. راهرو پر از زنداني بود، زن و مرد و پير و كودك».
شاهد دوم اعظم رياحي(همان هاجر كه ربابه به او اشاره كرد) نام دارد. او نيز در سال 61 به جرم هواداري از مجاهدين در تهران دستگير شده است.
او مي‌گويد: «مرا به زندان «اوين» بردند. چشمانم را بستند و با مشت‌و لگد به جانم افتادند.
در بخش «2» بودم. جلادان كه شنيع‌ترين شكنجه‌ها را عليه من اعمال كردند، 9نفر بودند از جمله 3 آخوند، كه بعدها فهميدم اسم يكي از آنها مهدي و ديگري اسماعيل و سومي‌مصطفي بوده است.
سپس چشم‌بسته مرا پيش «آخوند»ي بردند كه مرا محكوم به شلاق خوردن تا مرگ كرد. بعد مرا به اتاق شكنجه بردند و روي تخت انداختند و دست ‌و پايم را بسته و به جانم افتادند. در حالي كه عده‌يي مرا مي‌زدند، عده ديگري از من مي‌خواستند به ”رجوي” فحش بدهم و از من مي‌خواستند جاي شوهرم را به آنان بگويم. سپس مدت كمي دست از زدن كشيدند، چون از سرتاسر بدنم خون جاري بود. ناخنهايم را كشيدند. چشمانم باد كرده بود. چند دندانم شكست. در كف‌پاهايم آثار شكنجه ديده مي‌شود. از هوش رفتم. ولي جلادان با به هوش آوردنم، كارشان را از سر گرفته و از من خواستند كه در اتاق راه بروم. قادر به راه رفتن نبودم. همه جاي بدنم خونريزي مي‌كرد. آنگاه مرا به «بخش درمان» بردند.
در اين بخش صحنه هولناكي ديده مي‌شد. همه‌جا آغشته به خون بود. هر زنداني داستان هولناك و فجيعي داشت. از جمله مادري كه ملك‌تاج حكيمي‌نام داشت و حدوداً 45ساله بود. بر اثر شكنجه، انگشتان هر دو پايش قطع شده بود. به نظر مي‌رسيد كه كف‌پاهايش بر اثر شكنجه جراحات سختي برداشته‌اند تا جايي كه شيخ‌الاسلام‌زاده(دكتر وزير بهداري زمان شاه كه در اوين به خدمت لاجوردي درآمد و نقش بسيار كثيفي در شكنجه زندانيان بازي كرد) ناچار به قطع انگشتان پاهايش شد. اين مادر دو بار مورد تجاوز قرار گرفت. او از شدت شكنجه شنوايي و بينايي خود را از دست داد. و سرانجام در ارديبهشت63 اعدام شد. جلادي كه او را شكنجه مي‌كرد، «سعيد» نام داشت...در آن بخش دختري به نام «صغري» را ديدم. وي از جنوب تهران و 17ساله بود. او را مورد تجاوز قرار داده بودند و در نتيجه حواس خود را از دست داده بود. با ديگر زندانيان حرف نمي‌زد. در خود فرو رفته بود. صغري در زندان مُرد. ليست قربانيان طولاني است. مثلاً منصوره يزدي حالش آن قدر بد شد كه دچار جنون شد و بنوبه خود در زندان مُرد. نام شكنجه‌گر او محمودي بود. از ديگر قربانياني كه ديدم، يكي هم معصومه عضدانلو بود. اين يكي بر اثر دو گلوله‌يي كه به صورت و ناحيه گردنش اصابت كرده بود، قسمتي از صورتش فلج شده بود. معصومه وقتي دستگير شد، باردار بود، ولي اين امر باعث نشد كه جلادانش او را شكنجه نكنند. معصومه هم در سال61، اعدام شد. قرباني ديگري را در اين جهنم ديدم كه اسمش «شهلا حريري‌مطلق» و همسر يكي از نزديكان به رژيم، به نام دكتر فاضل بود. گمان مي‌كنم، زماني معاون وزير بهداري بوده است. شهلا از هواداران سازمان «مجاهدين» بود. شهلا شكنجه شد و در بيني‌اش ميخ كوبيدند و وقتي از هوش رفت، روي او آب‌سرد ريختند تا دوباره شكنجه‌اش كنند...دانش‌آموزي را به نام سيما حكيم‌معاني، شانه‌اش را شكستند و به او تجاوز كردند و سپس اعدامش كردند. هاجر كرمي‌رباطي نيز همين سرنوشت را داشت. او پزشك بيمارستان فيروزگر بود كه در اوايل 63 اعدامش كردند، زيرا حاضر نشده بود به تلويزيون رژيم رفته و مجيز خميني را بگويد. (نقل از نشريه اتحاديه 9آذر65 ـ در گفتگو با نشريه الدستور. يادآوري مي‌كنيم كه دو شاهد فوق پس از آزادي از زندان به صف مقاومت پيوستند. ربابه بوداغي در جريان عمليات فروغ جاويدان به شهادت رسيد و اعظم هم اكنون از رزمندگان مستقر در اشرف است)
اعظم رياحي در مصاحبه‌هاي افشاگرانه ديگر خود، از جمله با فرانكفورتروندشاو (20اسفند1365) دو تن از شكنجه‌گران خود را معرفي كردكه بعدها آنها راشناخت. اين روزنامه در گزارش خود پس از صحبت با اعظم نوشت: «جالب توجه است كه مقامهاي عاليرتبه اكثراً در شـكنجه‌كردن حضور دارند». او عقيده دارد كه 2نفر از آنها را شناخته است: هادي نجف‌آبادي معاون رفسنجاني رئيس مجلس. او بايستي با مشاور امنيتي سابق آمريكا، رابرت مك‌فارلن درباره‌ ارسال سلاح معامله كرده باشد و هادي خامنه‌اي، برادر علي خامنه‌اي رئيس‌جمهور رژيم. ”من خودم ديدم كه وي در تجـاوز كـردن حضور داشت. او تقريبـاً يكي از خشن‌ترينشان بـوده است”»
همان‌طور كه ملاحظه مي‌شود، فصل مشترك تمام گزارشها ضديت هيستريك آنان با مجاهدين است؛ و از اين نظر تفاوتي بين شكنجه نوع باند لاجوردي و يا باند پاسداران مجاهدين انقلاب اسلامي وجود نداشته است.
شكنجه‌گران اين دو جريان هرچند از طريق اعمال وحشيانه‌ترين و خشن‌ترين شكنجه‌ها بيشترين خدمات را به آخوندها كردند اما با تحولات سياسي سالهاي بعد ديگر كارآيي خود را در شكنجه‌گاهها از دست دادند. لذا نظام شكنجه آخوندي، خود خميني و بعد خامنه‌اي، آنها را به بخشهاي ديگر منتقل كرد تا هم جا براي عناصر نسل دوم باز شود و هم ساير نهادها و سازمانهاي رژيم با دستان «خون آلود» مديريت «شكنجه‌گراني حرفه‌يي» بهتر اداره شود.

روند شكل‌گيري نظام شكنجه آخوندي:
اما ضمناً توليد شكنجه‌گر رابطه مستقيم دارد با شكل‌گيري نظام شكنجه و اطلاعاتي رژيم آخوندي. اين مقوله هم روندي است از بي‌شكلي مطلق تا سازمانيافتگي و پيچيدگي.وقتي از بي شكلي مطلق مي‌گوييم اولين خصوصيت آن آنارشيسم و ملوك الطوائفي و خان خاني است، و وقتي از سازمانيافتگي و پيچيدگي سخن مي‌گوييم به اين معناست كه نظام شكنجه در دستگاه آخوندها سر و صاحبي پيدا كرده است و حتي بنا به ضرورتهاي سياسي وظايف ديگري به آن اضافه شده و رابطه بين ارگانهاي متعددش نظم و نظام يافته است.
در ابتداي انقلاب، پس از سقوط ساواك و ارگانهاي اطلاعاتي شاه، آخوندها داراي هيچ ارگاني براي اداره امور شكنجه‌گري و اطلاعاتي خود نبودند، هر يك از نودولتان با جمع كردن چند نفري به دور خود به فكر اين بودند تا با دستگيري مقامات گذشته به آب و ناني برسند، يا در ارگانهايي كه هنوز شكل هم نيافته بود، از قبيل سپاه و كميته، جايي براي خود پيدا كنند و يا وسيله‌يي براي باج خواهي و تلكه كردن از اين و آن داشته باشند، دزديهاي و در واقع غارتهايي كه در اين دوران شد بسيار است و خاطرات آن را هنوز بسياري كسان نقل مي‌كنند، در بلبشوي اوليه پيروزي برخي نيز به مراكز اطلاعاتي و اسناد مهم اطلاعاتي دست يافتند، آنها هم سعي داشتند اسناد ساواك را به دست بياورند تا يا جا پاهاي آلوده خود را از بين ببرند و يا مداركي براي پرونده سازي افراد، گروههاي سياسي ديگر و يا حتي رقباي خود به دست آورند، اسناد ساواك دست بسيار از نودولتان حكومتي را رو مي‌كرد و پرده از ضعفها و خيانتها، و سازشها و بند وبستهايشان برمي‌داشت، آخوندها به خصوص در اين مورد حافظه‌يي بسيار قوي و حواسي بسيار جمع داشتند، در گرماگرم پيروزيهاي اوليه بسياري را كه حتي وجودشان براي فاش ساختن روابط آنها با ساواك بود از بين بردند و بسياري اسناد افشاگر بالكل گم شد و هيچ كس ندانست برسر آن چه آمده است. نگاهي به خاطرات ارتشبد فردوست در اين زمينه بسيار روشنگر است. در خاطرات او ما مطلقاً هيچ چيز درباره روابط شاه و دربار با آخوندها نمي‌يابيم. در حالي همگان از روابط بسيار گرم ساواك با بسياري از آخوندها، كه هم اكنون برسر كار هستند، با خبرند. لذا خواننده به خوبي متوجه مي‌شود كه تمامي‌اطلاعات و فصلهاي مربوط به آخوندها بالكل حذف شده است.
به همين دليل مي‌بينيم كه بعد از گذشت نزديك به سه دهه از حاكميت آخوندها يك ليست كامل از اسامي ساواكيهاي زمان شاه منتشر نشده است، به رغم هارت و پورتهاي بسيار، اطلاعات مربوط به شكنجه‌شدگان مجاهد و مبارز و يا شكنجه‌گران و بازجويان، حتي لو رفته، ساواك همچنان در خفا است و كسي به درستي خبر ندارد كه چه برسر آن مدارك و اسناد آمده است.

حضور گسترده لومپنها و چاقوكشان در كميته‌ها:
ويژگي بارز عملكرد رژيم در اين دوره، سركوب است. خميني و رهبران رژيم روي عنصر چماقداري و سركوب عريان كوك هستند. كساني هم كه در آن دوره مي‌توانند اين خواسته را تأمين كنند عمدتاً «لومپنها» هستند. حضور گسترده لومپنها و چاقوكشان در كميته‌ها از همين ضرورت ناشي مي‌شد.
براي روشن شدن بحث بخشي از يكي از مقالات كتاب جنايتهاي پنهان (به همين قلم) را در همين باره عيناً نقل مي‌كنيم. در فصل «كابوسهاي مدهش» كتاب يادشده پيرامون باندهاي سركوبگر وابسته به دولت مي‌خوانيم: «اين باندها نه تنها در تهران كه در كليه شهرستانها اغلب در زير چتر حمايت يك آخوند، تشكيل و با دست باز هر جنايتي را مرتكب مي‌شدند. عناصر اجرايي آنها نيز اغلب لومپنهاي شناخته‌شده و بد‌نام بودند.
”چادر وحدت”ي هاي جلو دانشگاه تهران يكي از اين دست باندها بودند. آنها به‌هر تظاهرات و تجمع و يا حتي كتابفروشيها و يا افراد مختلف، به بهانه‌هاي واهي حمله مي‌كردند و با قمه و دشنه و گزليك هر كه را مي‌خواستند مضروب و مصدوم مي‌كردند. سرنخ همه‌شان هم به‌حزب چماقداران تحت رياست اسدالله بادامچيان و نهايتاً به‌بهشتي مي‌رسيد.
باندهاي تحت حمايت هادي غفاري نيز دست‌كمي از چادر وحدتيها نداشتند و حتي در بسياري موارد هادي غفاري خودش با ژ3 و كلت در ميان آنها ظاهر مي‌شد و به‌تيراندازي مي‌پرداخت. تهران از اين نوع باندهاي سياه فاشيستي پر بود. اما در هر شهر و شهرستان هم با نمونه‌هاي مشابهي رو‌به‌رو بوديم.
في‌المثل در رودسر يكي از همين باندهاي سياه اسم خودش را گذاشته‌بود «گروه 72تن». در كرمانشاه همين نوع جانوران تحت نام گروه «شيت» عمل مي‌كردند. در همدان باند مشابه با چماقداري يك عنصر بدنام به‌نام ناصر سياه، زير نظارت سعيد اسلامي و علي آقامحمدي و اعلمي حاكم شرع وقت شهر عمل مي‌كردند. اما عملكرد همه آنها يكي بود. حمله به‌مخالفان و در رأس همه مجاهدين. مثلاً براساس يك گزارش، يكي از همين باندهاي سياه كه در محله باقرآباد رشت با تقويت مالي و حمايت هادي غفاري فعاليت مي‌كرد، كارش ربودن ميليشياهاي نوجوان و مضروب و مصدوم كردن آنها بود. براساس اين گزارش: «آنها با تبر و چاقو به‌صورتي وحشيانه به‌هواداران حمله، و در روز روشن آنها را مجروح مي‌كردند. يك‌بار دو تن از ميليشياها را دستگير كرده و به‌مسجد محل تجمعشان بردند و به‌قدري آنها را كتك زدند كه خون از سراپايشان مي‌ريخت”. در گزارش ديگري از رشت از يك باند فاشيستي به نام ”گروه فرشيد اباذري” نام برده شده‌است. در اين گزارش گوشه‌يي ازعملكرد اين باند چنين آمده‌است:‌”فرشيد سردستهٌ آنها بود. فالانژهاي شناخته‌شده ديگري مانند رحيم و كريم اسلام‌پرست، بهمن توتن، بهمن تايتان، هم در اين گروه بودند. آنها با چاقو به‌اجتماعات و دكه‌هاي روزنامه فروشي ميليشياها حمله مي‌كردند و آنها را مضروب و مصدوم مي‌نمودند. شهادت احمد گنجه‌اي ميليشياي نوجوان كار آنها بود. او را كشتند و با بستن وزنه به پايش، او را در سد تاريك منجيل انداختند”. نظير همين جنايت در خمين تكرار شد. ”گروه توحيدي حدود” رضا حامدي، هوادار مجاهدين، را با چاقو مضروب كرده و به‌شهادت رساندند.
اين روند در سالهاي بعد نيز ادامه داشت. گزارش تكان‌دهنده‌يي از فسا در دست است كه بسيار قابل توجه است. نويسنده اين گزارش يك مجاهد زنداني بوده كه در ابتدا به‌دلايلي پرونده‌اش لو نرفته‌است. خود گزارش به‌اندازه كافي گوياست و ما را از هر گونه توضيحي بي‌نياز مي‌كند. در اين گزارش آمده‌است: ”در بهمن60 در زندان سپاه فسا بودم. ساعت 4بعدازظهر ناگهان در سلولم باز شد و يك مرد ريشو با ابروهاي به‌هم پيوسته و پر پشت را به‌سلولم آوردند. اول فكر كردم يك قاتل يا قاچاقچي است. ساعتي بعد، از من پرسيد: ”منافق كه نيستي؟” گفتم: ”نه”. پرسيد: ”پس براي چي زنداني هستي؟” گفتم: ”با يك نفر دعوايم شده”.
طرف مقداري خيالش راحت شد. آن روز سالگرد يكي از عمليات رژيم در جبهه‌هاي جنگ بود. او برايم تعريف كرد كه در چند عمليات شركت داشته و چگونه اسيران عراقي را كه به‌او سپرده‌بودند به‌پشت جبهه برده و همه‌شان را به‌رگبار بسته و كشته‌است. اين را كه گفت فهميدم از آن فالانژهاي دو آتشه و جنايتكار است. اما هنوز نمي‌دانستم چرا به‌زندان افتاده. زماني كه به‌دستشويي رفت از نگهبان، اتهام او را پرسيدم. نگهبان گفت: ”او فقط يك اشتباه كرده!”. وقتي برگشت سر صحبت را با او بازكردم. تعريف كرد كه در سپاه جهرم كار مي‌كند و پاسدار است. بعد گفت عضو ”گروه قنات” بوده‌است. پرسيدم گروه قنات ديگر چه گروهي است؟ ‌گفت: ”گروه قنات بعد از 30خرداد در جهرم از افراد حزب‌اللهي تشكيل شد كه كارشان شكار منافقين بود. هرجا منافقي را پيدا مي‌كرديم اول او را با چاقو مي‌زديم تا كاملا از حال برود. بعد او را برمي‌داشتيم به‌بيابانها مي‌برديم و او را تعزير مي‌كرديم. يك‌بار منافقي را كه از زندان سپاه آزاد شده‌بود، گرفتيم و به‌بيابان برديم. اول، طوري زديمش كه بي‌حال شد. قرارمان اين بود كه طرف را سريع نكُشيم. رفتيم دو تا جيپ آورديم و هركدام ازپاهايش را به‌يك جيپ بستيم. بعد دو جيپ در جهت عكس هم، با سرعت خيلي كم، شروع كردند به‌حركت. هي عقب رفتيم، جلو آمديم. بعد از يك ساعت، يك‌دفعه سرعت ماشينها را زياد كرديم. طرف شقه شد و هر شقه‌اش را به‌يك قنات انداختيم.
بار ديگر جلو يك سينما يك منافق را به‌دام انداختيم. يكي از بچه‌ها يك قمه را تا دسته در كمر او فرو برد. بقيه هم به‌سرعت جسد نيمه جان او را داخل يك ماشين انداختند و به‌بيابان برديم. هر كس كاري مي‌كرد. يكي با چاقو دست منافق را مي‌بريد، يكي چشمش را از حدقه در مي‌آورد، يكي گوشش را مي‌بريد. آخر سر هم جسدش را در يك قنات انداختيم».
من كه از تعجب خشكم زده بود پرسيدم: ”آيا از اين كارهاي شما سپاه و دولت و ساير مراكز هم خبر داشتند؟”. طرف خنديد و گفت: ”پس چي؟ چند‌بار جسد يك منافق را به‌پشت جيپ بستيم و توي خيابانها كشيديم تا عبرت بقيه شود”. پرسيدم: ”چند منافق را همين‌طوري دستگير كرده‌ايد؟” ‌گفت: ”14نفر را به‌همين صورت كشته‌ايم اما پانزدهمين نفر را اشتباهي كشتيم. همين باعث شد كه دستگيرمان كردند. چون او يك منافق بود كه در زندان به‌سپاه قول همكاري داده بود و ما خبر نداشتيم. سپاه براي دستگيري يك عده ديگر او را آزاد كرد و ما در همان جلو در زندان او را دستگير كرديم و برديم توي بيابان كشتيمش. بعد كه سپاه فهميد به‌ما گفتند: ”آن 14نفر پيشكشتان اما اين يكي كه از خودمان بود. در نتيجه 25نفرمان را دستگير كردند. همگي، يا از سپاه جهرم بوديم يا جهاد سازندگي جهرم. چند نفر هم از بچه‌هاي خوب حزب‌اللهي بودند. البته در سپاه 22نفر را آزاد كردند و الان فقط 3نفر در زندان هستيم”. از او پرسيدم: ”دادگاه اصطهبانات با شما كاري نداشت؟” گفت: ”نه! آقاي فقيهي كار ما را تأييد مي‌كرد و در سپاه جهرم هم گفتند ما فقط جرم آخريتان را بررسي مي‌كنيم. تازه يك هيأت از تهران از طرف آيت‌الله موسوي اردبيلي هم براي رسيدگي به‌كار ما آمده و با ما صحبت كرده و گفته‌اند كه ناراحت نباشيد ما با خانوادهٌ مقتول صحبت مي‌كنيم و آنها را راضي مي‌كنيم، آقاي اردبيلي كه نمي‌تواند علناً از ما حمايت كند…».(كتاب جنايتهاي پنهان ـ صفحه13به بعد)
ليكن به زودي، چه به علت مقاومت مردم عليه چماقداري، و چه به علت رسوائيهاي ناشي از سركوب عريان، رفته رفته ضرورت سازمانيافتگي اين بخش از موجوديت رژيم نيز براي آخوندها به صورت جدي مطرح مي‌شود، اما تا رسيدن به يك نقطه قابل قبول، همه چيز تابع باند بازيهاي مختلف است، در تهران و شهرستانها، در هركميته يا مركز سپاه، آخوند يا پاسداري مي‌گيرد و مي‌بندد و مي‌زند و هركاري دلش بخواهد مي‌كند.
دو باندي كه به آنها اشاره كرديم در متن چنين واقعياتي شروع به كار كردند. آنها ولي در آغاز با هم وحدت مطلق دارند، مزاحم هم نمي‌شوند و با توجه به ضعفهاي اجرايي و بي تجربگيهايشان نمي‌توانسته‌اند زياد به يكديگر پيله كنند، اما هركدام مراكزي را براي خود در دست مي‌گيرند، وجه مشترك و غالب فكري هردو جريان ضديت هيستريك با مجاهدين و كينه‌ورزي با آنان بود، اين نكته از آن لحاظ قابل توجه است كه در آينده خواهيم ديد نظام شكنجه و شكنجه‌گري رژيم اساساً در ضديت با مجاهدين شكل گرفته است،
در اين روند از همان روزهاي نخست باند لاجوردي و كچويي به اوين مي‌رود و باند فاشيستي ديگر يا به سپاه مي‌روند و لباس پاسداري مي‌پوشند و بعدها واحد ضداطلاعات سپاه را شكل مي‌دهند و يا به اعتراف خودشان اولين خانه‌هاي امن را، كه در واقع شكنجه گاههاي مخفي رژيم هستند، مي‌سازند.
به روند وحدت و تضاد اين دو جناح در سطور آينده مي‌پردازيم، اما از آن‌جا كه مركز اصلي شكنجه در اوين قرار داشته و دارد، براي اجتناب از تحليل صرف قضايا، بهتر است به روند تحولات سيستم شكنجه در اوين، به خصوص بعد از سالهاي 60، توجه كنيم.

شعبه‌هاي بازجويي و شكنجه در اوين:
در مورد شعبه‌هاي مختلف بازجويي و شكنجه در اوين و شكنجه‌گراني كه در آن‌جا مشغول بوده‌اند، نوشته‌ها وگزارشهاي زيادي موجود است. گردآوري و تكميل اطلاعات آنها كاري بسيار ضروري و سترگ است. ما با اذغان به ناقص بودن كار، سعي مي‌كنيم برخي اطلاعات پراكنده را سرجمع كرده و كنيم:
مسئول شعبه2 شكنجه‌گري بود به نام حاج اسماعيل او تا سال 1365 رياست اين شعبه را به عهده داشت و در سالهاي بعد از اوين به دادستاني منتقل شد. حاج اسماعيل در سال71 و 72 مسئول برخوردبا زندانيان آزاد شده‌يي بود كه براي گرفتن پاسپورت به دادستاني مراجعه مي‌كردند. از ديگر بازجويان اين شعبه فردي به نام منصوري بود.
شعبه3 و 6 بيشتر مربوط به افراد غير مذهبي بود. توده‌ييها در اين دو شعبه و اكثريتها اغلب در شعبه3 بازجويي مي‌شدند. معروفترين بازجوي اين شعبه جعفر ذاكري بود كه سالهاي بعد در جبهه كشته شد. جعفر ذاكري برادر مجاهد والا مقام ابراهيم ذاكري(كاك صالح) بود.اين جلاد در شكنجه و اعدام مادر مجاهد خود، مادر سكينه اردهالي(معروف به مادر ذاكري) دست داشت.
سربازجوي شعبه6 فردي به نام رحيم بود. يكي از بازجويان سفاك اين شعبه فردي بود به نام ناصر (با نام مستعار مقداد ). حميد تركه، اهل اروميه، يكي ديگر از بازجويان اين شعبه بود كه در سال59 در يكي از شكنجه‌گاههاي اروميه يك زنداني را زير شكنجه كشته و بعد از آن به تهران منتقل شده بود.
شعبه4، شعبه‌يي بود كه از اواخر 62 و 63 و 64 يكي از فعالترين و در عين حال پيچيده‌ترين شعبه‌هاي اوين بود. رئيس اين شعبه فردي به نام پيشوا بود. او سالهاي بعد، يعني از سال68 به بعد، رئيس اوين شد. پيشوا در دستگيري و شكنجه و بازجويي شيوه ويژه خودش را داشت. به همين خاطر شعبه او به شعبه «تماس تلفنيها» و «وصل به دادستاني» معروف بود. در يك گزارش پيرامون كار سبك كار پيشوا مي‌خوانيم: «پيشوا بريده مزدوران را در خيابانهاي تهران روزانه به گشت زني وا مي‌داشت. آنها اگر فردي از هواداران را مي‌ديدند به او نزديك مي‌شدند و مي‌گفتند اگر رابطه شما با سازمان قطع است من ارتباط دارم و مي‌توانم براي وصل و اعزام به خارج كمك كنم. به اين ترتيب هواداران را به خودشان وصل مي‌كردند. حتي در مواردي آنها را به ”خانه‌هاي تيمي” كه دست‌ساز خودشان بود انتقال داده و مورد آزمايشهاي مختلفي قرار مي‌دادند. نمونه‌هايي را داشتيم كه حتي به كساني كه فكر مي‌كردند لازم است اسلحه هم مي‌دادند. بالاخره روز اعزام آنها به منطقه فرامي‌رسيد، آنها را حركت مي‌دادند تا مثلاً حوالي كرج هم مي‌آوردند و بعد در يك صحنه ساختگي، به وسيله نيروهاي دادستاني دستگير شان مي‌كردند. با اطلاعات نسبتاً كاملي كه از آنها داشتند تحت شكنجه قرارشان داده و به آنها مي‌گفتند يا اعدام مي‌شويد يا بايد د براي ما كار كنيد! نمونه‌هايي داشتيم كه برخي از دستگير شدگان تحت فشار ضربه روحي ناشي از خيانت و شكنجه بعدي دست به خودكشي زدند. اما تعداد بسيار بيشتر دستگيرشدگان تا به آخر در پيمان خود استوار ماندند و اعدام شدند».
اين شعبه همچنين روي ارتباطات تلفني هواداران و تماسهايي كه با يكديگر مي‌گرفتند به صورتي نفوذي كار مي‌كرد، يكي از سربازجويان فعال اين شعبه فردي بود به نام كاظمي.