شكنجه و آمال «خليفه خميني»(۷)



ما خلیفه می‌خواهیم که دست ببرد و حد بزند و رجم کند - خميني

همیشه پلیسهایی هستند كه در نزدیكی ما در گوشه‌يی توی كامیونهای سبزرنگشان كمین كرده‌اند. همیشه روستازادگان جوانی هستند كه به خدمت خوانده شده‌اند تا با كلاه‌خودهای گشادی كه مثل قابلمه روی سرشان می‌لرزد، در برابر ما قرار بگیرند. همیشه الاغهای گوشتالودی هستند كه در حالی ‌كه حمایل خودشان را محكم می‌كنند برای جوخه اعدام فریاد بزنند: آتش...
سالوادر آلنده رئيس جمهور شهيد شيلي


كاظم مصطفوي





















جسد شكنجه‌شده شوانه قادري كه در تير84 به دست دژخيمان رژيم آخوندي در مهاباد به شهادت رسيد

ضرورت مرزبندي با شكنجه‌گر در مبارزه با شكنجه:

هم اكنون بيش از 30سال از مرگ جلاد سفاكي مانند سرپاس مختاري گذشته است. ما نيز قصد نداريم تا او را از گور در آورده و دوباره محاكمه كنيم. اما از آن‌جا كه متأسفانه هنوز با دهها شكنجه‌گر «هفت‌خط»تر از او مواجهيم، و از آن‌جا كه اراده كرده‌ايم، به‌رغم خواسته همه كساني كه مي‌خواهند به ما بقبولانند از شكنجه گريزي نيست، جهاني بسازيم بدون شكنجه؛ بايد از نمونه او درس بياموزيم. مي‌خواهيم براي برخورد اصولي با امثال او در آينده، از رفتار با او، درس و پند بگيريم. تجربه نشان داده است كه «سرپاس مختاري»هاي امروزي با تجربيات بيشتري حي و حاضرند و هم‌چنان برگردن «مختاري»ها و «پوينده»ها طناب مي‌اندازند و با قساوت بسا بيشتري عمل مي‌كنند.
با چنين هدفي به چند نكته توجه كنيم:
بزرگ علوي(نويسنده معروف)، كه خود 4سال در سياهچالهاي رضاخاني به سر برده و از نزديك شاهد بسياري از جنايات سرپاس مختاريها هم بوده است و خودش او را «به درجات از شاه خشن‌تر و ظالم‌تر»ناميده بود، درباره مختاري مي‌نويسد: «به عقیده من این اشخاص تقصیری ندارند و اگر گناهی متوجه آنها می‌شد ناچیز است. اینها محصول اوضاع و احوالی هستند که مجموعاً دوره سیاه نامیده می‌شود». روشن است كه هرچه در مورد شرايط سياه اجتماعي آن روزگار، و حتي وضعيت رواني و خصوصيات فردي شكنجه‌گران بگوييم و آنها را محصول «دوره سياه» حاكميت استبداد يا ارتجاع بدانيم كم گفته‌ايم. همان طور كه هرچه درباره سرمنشأ اصلي فساد، كه همان ديكتاتور است، بگوييم و بنويسيم زياد نيست. اما آيا مي‌خواهيم شكنجه‌گران را تبرئه كنيم؟ در اين صورت چه فرهنگي را خواسته و يا ناخواسته ترويج كرده‌ايم؟ و به راستي چه فرقي بين آنان كه مقاومت كرده‌اند و عليه همان «دوره سياه» شوريده‌اند با مروجان سياهي در دوره ديكتاتوريها وجود دارد؟ زيرا با اين منطق، بسيار ساده است كه بگوييم قربانيان شكنجه نيز كه درد و رنج تحمل كرده‌اند محصول همان «دوره سياه» هستند. البته اگر اين را هم بگوييم واقعيتي را بيان كرده‌ايم. اين هم غلط نيست كه مبارزان هردوره و هرمحل نيز محصول دوره و زمانه خود هستند. اما آيا با اين «كلي‌بافي» گامي در راه شناخت دقيقتر و عميقتر شكنجه و دستگاه سركوب برمي‌داريم؟
در حالي كه اگر به صورت واقعي بخواهيم نيمه ديگر واقعيت را هم ببنيم بايد بپذيريم كه بي‌توجهي به مرزبندي با شكنجه‌گر اولين گام مخدوش كردن مبارزه با شكنجه است. وقتي مرزبندي با امثال سرپاس مختاريها نداشته باشيم، و آنها را پاسخگوي اعمال و رفتارشان ندانيم، نهايتاً به اين نتيجه سرپا غلط مي‌رسيم كه: «اين اشخاص تقصيري ندارند».
برخي هم مي‌گويند سرپاس مختاري شكنجه‌گر بوده ولي هنرمند هم بوده است و بعد هم برايش مقام هنري قايل مي‌شوند. لازم نيست كه دراين جا از«هنرمندان»ي كه درخدمت فاشيسم هيلتري شريك كشتار ميليونها انسان و استعداد هنري شدندمثال بزنيم يا «هنرمندان» مديحه‌سراي فاشيسم مذهبي و رژيم هنركش آخوندي را يادآوري كنيم. فقط اشاره مي‌كنيم به حرفهاي بازجوي فاشيست لوركا، شاعر شهيد اسپانيايي، كه هنگام بازجويي به لوركا گفت: «آن‌چه در وجود شما بيش از همه چيز مورد نفرت من است افکارتان نيست، آن نحوه تزريق زهرتان است که زير سرپوش ”هنر” انجامش مي‌دهيد...من آن کارگر بيسوادي را که پشت سنگرها مشت تکان مي‌دهد به روشنفکري که خودش را توي اتاقش زنداني مي‌کند و کتاب تخم مي‌گذارد ترجيح مي‌دهم. اولي را با احترام تيرباران مي‌کنم اما دومي را هميشه با لذت کامل مي‌کشم». اين همان چهره واقعي سرپاس مختاري است. باصطلاح هنرمند و آهنگسازي كه «با لذت كامل» فرخي يزدي و ميرزاده عشقي را مي‌كشد. درك اين واقعيت، هرچند تلخ اما، يكي از دشواريهاي مبارزه عليه شكنجه است.

اما، امروز، نبردي دشوارتر
تأكيد ما بر سر نمونه سرپاس مختاري، همانطور كه اشاره كرديم، به اين خاطر نيست كه مرده‌يي را از گور به در آوريم و به عنوان عامل اصلي سركوب و شكنجه در دوره اختناق بيست ساله رضاخاني معرفي كنيم. بلكه مي‌خواهيم در برابر شكنجه‌گران قهار آخوندي فريب نخوريم. بدانيم وقتي لاجوردي، به عنوان سمبل شكنجه‌گران رژيم آخوندي، به اسيران مي‌گويد: «ما در برخورد با شما از تمام تجربيات ضدانقلابي استفاده مي‌كنيم» يعني چه؟ واقعيت اين كه لاجوردي نه تنها تجربه سرپاس مختاريها را داشت؛ و نه تنها تجربيات تمام بازجويان ساواك پسر رضاخان را هم داشت؛ كه عصاره تاريخي «تمام تجربيات ضدانقلابي» در امر شكنجه بود. پس اگر تنها به تفسير جهان بسنده نكنيم، و اندكي هم عزم در تغيير «اين واقعيت توهين‌آميز به انسانيت» داشته باشيم، بايد رهنمودي براي مبارزه امروزمان با شيادان هفت رنگ آخوندي به دست آوريم.
بي‌شك اخبار ريزش بازجويان و شكنجه‌گران بدنام و لورفته آخوندها را طي ساليان اخير شنيده‌ايم. تحليل دقايق اين ريزش مستمر كار اين نوشته نيست. اما تا آن‌جا كه به بحث ما مربوط مي‌شود بايد اشاره كنيم كه بازجويان و شكنجه‌گران رژيم آخوندي طي نزديك به سه دهه حاكميت، چند نسل هستند، و چند دوره ريزش اساسي داشته‌اند (كه ما در آينده به آنها خواهيم پرداخت). اما طرفه آن كه بعد از هر ريزش، هم‌چون قارچي مسموم، سر از جايي ديگر در آورده‌اند و لباسي ديگر پوشيده‌اند. با اين خيال كه شايد خاطرات سفاكيهايشان را نسبت به قربانيان خود از يادها بزدايند. يكي مدير روزنامه شده است و ديگري سفير و ديگري مقام ارشد وزارت امور خارجه. آن يكي لباس استاد دانشگاه برتن كرده و ديگري به كسب و كار و تجارت پرداخته است. عده‌يي نيز پرروتر و وقيح‌تر از قبل، لباس رفرم و اصلاحات پوشيده و تئوريسين و استراتژيست شده‌اند تا به همان مجاهدين قرباني تازيانه‌هاي خود، درس آزادي و دموكراسي دهند. اما همه‌شان، هر لباسي كه برتن كرده‌اند، باز هم در يك چيز مشتركند و آن جنايت عليه بشريت و شكنجه است كه هركس بويي از انسانيت برده باشد از آن متنفراست. ولي اين قبيل انسان‌نماهاي مسخ‌شده چنان آكنده از عقده و كينه نسبت به مجاهدين و مبارزان هستند كه حتي وقتي هم شلاق به دست ندارند با قلم و قدم و هنرشان شكنجه مي‌كنند، و هميشه و همه جا، همچون بازجوي لوركا «با لذت کامل» مي‌کشند.

باز هم اندكي ديگر درباره صعوبتهاي يك نبرد مستمر
سالوادر آلنده، رئيس جمهور شهيد شيلي گفته است: «همیشه پلیسهایی هستند كه در نزدیكی ما در گوشه‌يی توی كامیونهای سبزرنگشان كمین كرده‌اند. همیشه روستازادگان جوانی هستند كه به خدمت خوانده شده‌اند تا با كلاهخودهای گشادی كه مثل قابلمه روی سرشان می‌لرزد، در برابر ما قرار بگیرند. همیشه الاغهای گوشتالودی هستند كه در حالی كه حمایل خودشان را محكم می‌كنند برای جوخه اعدام فریاد بزنند: آتش...».
اين برداشت، بدبينانه و نااميد‌كننده است و يا هشدار‌دهنده و آگاهگرانه؟ به نظر مي‌رسد كه اگر در معناي حرفهاي آلنده خوب غور نكنيم، نه نظامهاي شكنجه‌گر را شناخته‌ايم، و نه از پس «الاغهاي گوشتالود» برخواهيم آمد. در نتيجه كافي است كه رنگ پالانها اندكي عوض شود تا ما فراموش كنيم كه چه كساني هستند كه «با كلاهخودهاي گشاد»شان برسينه نسلهاي مبارز و مجاهد ميهن شليك كرده، يا مي‌كنند و يا خواهند كرد.
واقعيت اين است كه ما در ايران با دو نوع شكنجه‌گر رو به‌رو هستيم. شكنجه‌گر رانده شده از حاكميت، يعني نوع ساواكي آن. و شكنجه‌گر حاكم، يعني نوع آخوندي آن. شكنجه‌گر شاهي و شكنجه‌گر شيخي. اين دو نوع شكنجه‌گر، هريك بنا به ماهيت و وضعيت سياسي خودشان حرفها و ادعاهاي خاص خودشان را دارد. ما بايد اين دعاوي را بشناسيم و سلاح مناسب براي رويارويي با هريك را به ميدان آوريم.
شكنجه‌گران نوع ساواكي، سيماي عريان دوستاقبانان عهدهاي كهن را ندارند. بسياري با كت و شلوار و حتي كراوات و پاپيون دست‌اندر‌كار هستند. آنان شكست‌خوردگاني رانده شده‌اند كه به علت عملكردهايشان به شدت منفور و بدون پايگاه هستند. اما از آن‌جا كه از نزديك در جريان بسياري مسائل، از جمله نقش مجاهدان و مبارزان در پيروزي انقلاب و متقابلاً روابط پنهان آخوندها با خودشان، بوده‌اند به خوبي مي‌دانند كه آخوندها مفتخوران موج‌سوار انقلاب هستند. و با توجه به بي‌ريشه بودن آخوندها به درستي برآورد مي‌كنند كه علت اصلي شكست و رانده شدن خودشان، مجاهدان و مبارزان واقعي مردم بوده‌اند؛ و نه آخوندهايي كه هركدام هزار و يك ارتباط لو رفته و نارفته با همان ساواكيها داشته‌اند. بنابراين كينه‌ورزي آنان نسبت به مجاهدان غير قابل مقايسه با دشمني‌شان با آخوندها است. دعواي آنها با يكديگر در واقع تضاد دو همكار و دو رقيب برسر قرباني شكنجه است. دعوايي براي نفي شكنجه ندارند. رقابت و حسادت دو شكنجه‌گر براي ابقاي شكنجه است.
ساواكيها به جاي اين كه پاسخ بدهند چگونه با شكنجه و كشتار مجاهدان و مبارزان، بهترين زمينه را براي روي كار آمدن مرتجعان خونريز بعدي فراهم آورده‌اند، لبه تيز حملات خود را متوجه قربانيان سابق خود مي‌كنند و آنان را به خاطر مبارزاتي كه كرده‌اند مسبب استقرار و حاكميت شكنجه جديد معرفي مي‌كنند. شكنجه‌گران مطرود در اين نقطه، ناگزير، لباس دفاع از «تمدن» در برابر تحجر آخوندها را مي‌پوشند و هيچ ابايي ندارند كه اگر پا دهد معلم آزادي و دموكراسي هم بشوند. به يك نمونه از اين مضحكه اشاره مي‌كنيم.
كمتر كسي است كه در سالهاي حاكميت ساواك گذرش به اوين افتاد باشد و نام هوشنگ ازغندي(معروف به منوچهري اوين) سربازجو و شكنجه‌گر سفاك را نشنيده باشد. او يكي از سفاكترين بازجويان ساواك بود كه صدها نفر را در زير شكنجه‌هاي خود لت و پار كرده است. محض نمونه يك قلم رجوعتان مي‌دهم به نقش او در جريان ضربه شهريور1350 سازمان مجاهدين كه طي آن بيش از 90درصد كادرهاي سازمان دستگير شدند. مدتي بعد هم حنيف‌نژاد دستگير و توسط همين منوچهري به شدت شكنجه شد. يادآوري يك صحنه تاريخي تكان‌دهنده از زبان مسعود رجوي وقتي كه محمد حنيف‌نژاد را، پس از دستگيري به ميان مجاهدان اسير ديگر مي‌آورند بي‌مناسبت نيست: «… دوم ماه رمضان و اواخر مهرماه سال‌1350 بود كه صبح زود كه در سلول اوين نشسته بوديم، خيلي شلوغ شد. راهرو و داخل بند شلوغ شد. زندان اوين آن‌موقع 8سلول انفرادي داشت در يك‌طرف و 4تا هم در طرف مقابل كه اتاق مسئول بند در وسط، آنها را از هم جدا مي‌كرد. من در سلول شماره2 بودم. يكدفعه ديديم رفت‌وآمدها خيلي زياد شد. اما مثل روزهاي معمول اين تحركات با شلاق و شكنجه همراه نبود. ساواكيها خيلي خوشحال بودند. در اين فكر بوديم كه چه اتفاقي افتاده؟ دقايقي بعد مركزيت دستگيرشده مجاهدين را از سلولهاي مختلف بيرون كشيدند و گفتند لباس بپوشيد و زود باشيد. بعد رفتيم با چشمهاي بسته به قسمت بازجويي و در آن‌جا براي هر كدام از ما يك نگهبان گذاشته بودند تا كسي سرش را بلند نكند. من يواشكي نگاه كردم ديدم يك آمبولانس ايستاد و پشت آن‌هم يك ماشين ديگر و چند نفر را كه طناب‌پيچ كرده‌بودند، به‌صورت افقي از آن خارج كردند و به اتاق ديگري بردند. ساواكيها خيلي بدوبدو مي‌كردند و پشت‌سرهم مي‌گفتند: گرفتيم! گرفتيم! گرفتيم!
محمدآقا را دستگير كرده بودند. بعد از نيم‌ساعت ما را با كت‌و‌شلوارهايي كه در اوين به ما داده بودند چون ما را با لباس خانه دستگير كرده بودند‌ـ به‌نزد او بردند. گويي جلسه مركزيت سازمان بود و تمام اعضاي مركزيت كه در تهران بودند، در آن جلسه بودند؛ به‌استثناي اصغر و كساني كه در خارجه بودند و رضا (رضايي) كه فيلم بازي مي‌كرد و مي‌خواست ساواكيها را براي اجراي طرح فرار فريب دهد.
محمد‌آقا را كت‌بسته نشاندند. تنها تفاوت اين جلسه با جلسات ديگر مركزيت اين بود كه منوچهري، سربازجويي كه مجاهدين را دستگير مي‌كرد و اسم واقعيش ازغندي بود، در اين جلسه حضور داشت. كنار ميز ايستاده و تكيه داده بود و خيلي فاتحانه پا روي پايش انداخته بود و مي‌گفت: ديگر تمام شديد!
محمد‌آقا آن‌طرف نشسته بود، ما هم دور او نشسته بوديم…
ياللعجب! چه آرزوها داشتيم… ناگهان ديديم كه قطره اشكي از گوشه چشم محمد‌آقا سرازير شد، هرچند بلافاصله خودش را كنترل كرد. عجب صحنه‌يي بود…
روزهاي بعد هم از سوراخ در سلول مي‌ديديم كه تمام سروصورت محمد‌آقا ورم‌كرده و سياه و كبودشده و بيني‌اش هم شكسته بود. او را شكنجه كرده بودند….» (مسعود رجوي مراسم بزرگداشت 4خرداد1373). به هرحال منوچهري در جريان انقلاب ضد سلطنتي، به لس‌آنجلس فرار كرد. آن‌جا در كنار بقاياي بازجويان و شكنجه‌گران ساواك، با فراموشي كامل اين كه خودش چه كاره بوده، جلد عوض كرد و در بازار مكاره آن‌جا شد معلم آزادي، آن هم براي مجاهدين. و تا آن‌حد پيش رفت كه حتي دست به قلم هم شد و كتابي اندر توصيف و مزاياي آزادي و ذم دشمنان آزادي نوشت. اما اشتباه نشود. «دشمنان آزادي»، آخوندها نبودند! ساواك هم اصلاً نقشي در سركوب و اختناق نداشت! بلكه از نگاه منوچهري اين مجاهدين بودند، و هستند، كه درست مثل زمان «اعليحضرت» جاسوس اجنبي و دشمن آزادي بودند. و شرط اعدام نكردنشان هم اين بود كه اعتراف كنند از عراق پول گرفته‌اند(اشاره به يكي از سه شرط اعدام نكردن شهيد بنيانگذار محمد حنيف‌نژاد). جناب سربازجو و شكنجه‌گر ديروز هم‌چنان مجاهدين را دشمنان آزادي معروفي كرد و تيغ را برروي كساني كشيد كه تا قبل از انقلاب قربانيان خود او و همكارانش بودند. (ما در بخشهاي ديگر به اين مسأله باز هم خواهيم پرداخت.)

نوع ديگر شكنجه‌گران
نوع ديگر شكنجه‌گران حي و حاضر، آمران و شكنجه‌گر ان مدل آخوندي هستند كه هم در سفاكي و هم در وقاحت، گوي سبقت را از ساواكيها ربوده‌اند. آنها به خوبي مي‌دانند كه شكنجه‌گر ان سابق(از قبيل منوچهري) كارتهاي سوخته‌يي هستند كه هيچ كس نه جدي مي‌گيردشان و نه باورشان دارد. بنابراين با حرامزادگي نوع آخوندي سعي مي‌كنند با برشماري جنايتهاي شكنجه‌گران مطرود در قدم اول خود را قرباني شكنجه نشان دهند. مثلاً پاسدار شكنجه‌گر «حسين شريعتمداري» را، كه به بازجوي ويژه تواب‌ساز معروف است، كمتر كسي است كه نشناسد. اين بازجوي پليد و دژخيم بيرحم كه خون صدها مجاهد و مبارز را به زمين ريخته براي مشروع كردن خود البته بسيار مظلوم‌نمايي مي‌كند و راست و دروغ، با سرهم‌بندي مشتي جملات مغشوش، از دست ساواك ناله‌ها مي‌كند كه: «آنهايي را كه من خودم به تنهايي شاهد بودم اين چند مورد است كه دو بار ناخن دستم را كشيدند ناخن را به اين ترتيب مي‌كشيدند كه يك وسيله‌يي داشتند كه ما اين وسيله را به دليل اين كه چشمانمان بسته بود نمي‌ديدم ولي حس مي‌كرديم بعدها پس از پيروزي انقلاب بچه‌هاي زندان سياسي آلات ابزار شكنجه را پيدا كردند قسمت بالاي اين وسيله به صورت يك قاشق بود كه روي ناخن را مي‌گرفت بعد يك چيز نوك تيزي از زيز ناخن وارد مي‌شود و ناخن را يك دفعه مي‌كشيدند كه بسيار دردناك بود يكي از اصليترين شكنجه‌هايشان آپولو بود. آپولو به‌اين دليل گفته مي‌شود كه وقتي زنداني را به تخت شكنجه مي‌بستند يك كلاهي شبيه كلاه كاسكت به سر زنداني مي‌آمد» (از مصاحبه حسين شريعتمداري با روزنامه همشهري 8شهريور1381 )
از پاسدار شريعتمداري وقيح‌تر، روباه مكاري است كه در رأس هرم حاكميت آخوندي از اعمال هيچ جنايتي نسبت به مجاهدان و مبارزان دريغ نكرده است. منظور رفسنجاني است كه در بالاترين مقامهاي دولتي، از روز اول حاكميت آخوندي از نفرات مؤثر و تصميم‌گيرنده همه سركوبها و جنايتهاي رژيم بوده است. اين جانور هفت خط و هفت رنگ در يك مسابقه قدرت بين جناحهاي مختلف آخوندي سعي مي‌كند گاه ژست ليبرالي هم بگيرد. اما ماهيت او هيچ فرقي با ساير آخوندها ندارد. او همان كسي است كه با صراحت تمام افسوس مي‌خورد چرا از همان اول انقلاب بساط شكنجه و كشتار را راه نينداخته‌اند. او با اشاره به آزادي زندانيان مجاهد آزاد شده گفته است: «اگر آن روز، منظورم اوايل انقلاب است، 200نفر از اينها را مي‌گرفتيم و اعدامشان مي‌كرديم، امروز اين‌قدر نمي‌شد»(اطلاعات 11مهر60). حال ببينيم اين حيله‌گر وحشي، در جشني كه به مناسبت بيست و هفتمين سالگرد پيروزي انقلاب گرفته‌اند چه مي‌گويد: «مردم ما هرگز نخواهند دانست در زندانها بر زندانيان سياسي رژيم شاه چه گذشته است». او سپس به شعري از شاعري عرب اشاره مي‌کند که: «مردم به مغازه‌هاي روغن‌فروشي مي‌روند و شيشه‌هاي روغن چيده شده را در کنار هم مي‌بينند اما نمي‌دانند در گذشته بر سر دانه‌هاي کنجد بين دوسنگ آسيابي که بر اثر فشار آنها اين روغن درست شده چه آمده است» (مريم كاشاني ـ مقاله گريه زندانيان سياسي در بيست و هفتمين سال انقلاب، سايتهاي متعدد رژيم)
در رابطه با سخنان «گهربار رفسنجاني بايد گفت كه بله ما با قسمت اول حرف ايشان كاملاً موافق هستيم كه «مردم ما هرگز نخواهند دانست در زندانها بر زندانيان سياسي رژيم شاه چه گذشته است». اما اين مسأله اصلاً ربطي به آخوندها ندارد. بلكه آنان كه «بين دو سنگ آسياب» ساواك سخت‌ترين شكنجه‌هاي ضدانساني را تحمل كردند، نامشان همايون كتيراييها بود و مسعود احمدزاده‌ها و بديع‌زادگانها. و از قضا همه زندانيان آن سالها، به خوبي مي‌دانند كه آخوندها و از جمله خود همين رفسنجاني چه روابط گسترده و حسنه‌يي با شكنجه‌گران اوين، و مشخصاً همين هوشنگ ازغندي(منوچهري) كه اشاره كرديم، داشتند.
اين نوع فريبكاريها در رژيم آخوندي نه تنها كم نيست. مايه اصلي حاكميت سران و كارگزاران همين عوامفريبيهاست كه ما در واژه دجال و دجالگري برايمان شناخته شده است. درباره اين قبيل دجالها كاري نمي‌توان كرد. آنها حداقل صداقت بازجوي فاشيست گارسيا لوركا (شاعر شهيد اسپانيايي) را ندارند كه با صراحت به لوركا مي‌گفت كارگران معترض را با احترام اعدام مي‌كند اما او را با «لذت كامل».
اما اگر پنداشته شود پيچيدگي نبرد عليه شكنجه فقط در شناخت اين دو نوع شكنجه‌گر، رانده شده و مطرود، و شكنجه‌گر حاكم و بالفعل، هست در نيمه راه درك پيچيدگيها متوقف شده‌ايم. زيرا كه هرچه باشد اين قبيل موجودات، عناصر لو رفته هستند و در ته خط كسي كارشان را تأييد نمي‌كند. خودشان هم بهتر از هركس مي‌دانند كه نه نوع ساواكي و نه نوع آخوندي‌شان، هيچ يك نه مشروعيتي دارند و نه مقبوليتي. بنابراين هردو دسته نياز به حلقه واسطي دارند تا همان حرفها و كارهاي آنان را تئوريزه كرده و موجه جلوه دهند. در نبردي كه عليه شكنجه و شكنجه‌گر داريم مبارزه با اين قبيل افراد بسيار دشوارتر است. زيرا كه اينان ظاهري فريبنده دارند كه وابستگي‌شان به دستگاه سركوب و شكنجه را عيان نمي‌كنند. به يكي از اين قبيل تئوريسينهاي فاسد و خودفروخته مي‌پردازيم.
احسان نراقي به ظاهر يك روشنفكر و استاد دانشگاه و محقق علوم اجتماعي است كه در يونسكو كار مي‌كرده و مي‌كند. نه مثل منوچهري و شريعتمداري بازجو و شكنجه‌گر بوده و نه مثل رفسنجاني حاكم و در رأس حاكميت. اما اگر قرار شود عنصر «مزدوري» و «خيانت» را از پرونده او حذف كنيم به راستي هيچ چيز برايش باقي نمي‌ماند. آخوندزاده‌يي است كه در جواني به حزب توده پيوست و بعد به ساواك شاه. در دوران شاه رابطه علني با دربار و فرح داشت و به دلالي براي آنها مشغول بود. بعد هم در رژيم آخوندي مدتي به زندان افتاد و سپس آزاد شد و به فرانسه آمد و به دلالي براي خاتمي و بقيه سران رژيم پرداخت. هرچند فعاليتهاي پشت پرده او براي بسياري پنهان است اما كافي است به موضعگيريهاي علني‌اش توجهي كنيم تا معلوم شود در خفا چه مي‌كند. از مواضع سياسي‌اش درمي‌گذريم و به نظراتش درباره شكنجه مي‌پردازيم. او در 21آبان78 در تلويزيون ماهواره‌يي صداي آمريكا شركت كرد و به سؤالات خبرنگار و شنوندگان پاسخ داد. او درباره كشتار وسيع مجاهدين توسط آخوندها گفت: «مجاهدين مي‌خواستند كه كشته زياد بشود، اصلاً اسلحه مجاهدين افزايش شهدا و كشته‌شدگان بود (‌مي‌خواستند) كه اين جريانات به اين‌جا منجر شود». بعد هم خطاب به كساني كه نسبت به اين جنايتها ابراز انزجار مي‌كردند گفت: «شما اين را فراموش نكنيد آخر. هي مي‌گوييد زندان بد است، (اما) خشونت نتيجه چه عواملي است؟ دفعه اول كه ما زندان بوديم، درست است كه يك عده از رژيم شاه اعدام شدند، اما كسي شكنجه نمي‌كرد ولي شكنجه وقتي شد كه آقايان از 30خرداد قيام مسلحانه كردند توي خيابان». نراقي در پاسخ به اين سؤال كه: «آيا اين توجيه‌پذير است كه (كسي بگويد) من اگر امروز اين را شكنجه ندهم يا امروز نابودش نكنم فردا مرا نابود مي‌كند؟» گفت «صد‌درصد! شكنجه را بايد ديد در چه شرايطي رخ مي‌دهد. نمي‌شود همين‌طور مطلق گفت شكنجه چيز بدي است… آنهايي كه انقلاب كردند و بعد گفتند انقلاب در انقلاب، آنها مقصر بودند در افزايش خشونت». و بعد هم براي تأكيد بيشتر اضافه كرد: «ما احمق خواهيم بود اگر فقط مطلق بگوييم شكنجه و نگوييم كه چه جرياناتي شكنجه را به‌وجود مي‌آورد». بي‌شك «آٍِقاي دكتر» صحيح مي‌فرمايند كه احمق خواهيم بود اگر «نگوييم كه چه جرياناتي شكنجه را به‌وجود مي‌آورد» ولي اضافه برآن به گفته برتولد برشت، جنايتكار خواهيم بود اگر پنهان كنيم كه در اين معادله قرباني چه كسي بوده و جلاد چه كسي؟ و تعويض جاي اين دو با يكديگر از طرف هركس كه باشد جنايتي سهمگين‌تر از جنايت دژخيم است. با اين حساب در چهره چنين «محقق و جامعه شناسي» چه كسي را مي‌يابيد؟ منوچهري؟ شريعتمداري؟ بي‌ترديد خدمات او بسا بيشتر از ده سعيد امامي به دستگاه سركوب و شكنجه‌است و بسا بيشتر از هر شلاق به دستي به دستگاه شاه و شيخ مدد رسانده‌است. و بي‌شك نه شاه و نه رفسنجاني تعداد زيادي نوكر به خوش خدمتي امثال او پيدا نخواهند كرد. بايد توجه كرد كه‌اين قبيل افراد حتي با جاسوسان لو رفته‌اي مثل عليرضا نوري‌زاده كه صراحتاً افتخار مي‌كنند از وزارت اطلاعات آخوندي «پولهاي طيب و طاهر» مي‌گيرند فرق دارند. زيرا كه عمده كار اين عده نه از رو كه در خفا و پنهان است. وقتي كسي در يك برنامه تلويزيوني بي‌پرده مي‌گويد: «نمي‌شود همين‌طور مطلق گفت شكنجه چيز بدي است» معلوم است كه در خفا چه مي‌كند و كارهايش در چه راستايي است.

دو منبع اصلي سوخت براي نبرد با شكنجه:
نمونه‌هايي كه اشاره كرديم نشان مي‌دهند كه در نبرد با شكنجه و شكنجه‌گر با چه پيچيدگيهايي رو به‌رو هستيم. بنابراين لازم است كه با توجه به تمام جنبه‌هاي قضيه و در نظر گرفتن حساسيتهايي كه بسيار حياتي هستند وارد قضيه شويم.
در اين نبرد علاوه بر تجربيات خودمان بايد از تجربيات جهاني بياموزيم. و ببينيم ديگران با شكنجه‌گر ان خود چه كرده‌اند؟
تجربيات خودمان نيز در دو مؤلفه قابل درنگ هستند. اول تاريخي و دوم تجربيات مستقيم خودمان ناشي از مبارزه با شاه و شيخ.
در تجربه تاريخي خود، نمونه برخورد با ضدانقلابيون و شكنجه‌گران زمان مشروطه را داريم كه بد نيست اشاره‌اي به آن بكنيم:
در جريان انقلاب مشروطه بودند آمران و عاملاني كه دستشان به خون مجاهدان مشروطه آلوده بود و در دوران حاكميت استبداد با شدت بسيار برمجاهدان سخت گرفتند و عذابشان دادند و با دليل و بي‌دليل، به صورتهاي گوناگون آنها را كشتند. لياخوفها و امير نظامها فرماندهان اصلي بگير و ببندها بودند اما آنها پشتيباناني داشتند كه به شدت حمايتشان مي‌كردند.
پس از سقوط نظام استبداد، فرصتي شد تا به حساب برخي از سران استبداد و آمران شكنجه مردم و مجاهدين رسيدگي شود.
در صدر همه كساني كه در دشمني با مشروطه و مجاهدان قرار داشت شيخ فضل‌الله نوري بود. اين شيخ مرتجع و ضد آزادي، كه سر سلسله ارتجاع مذهبي و نياي واقعي و ايدئولوژيك آخوندهاي حاكم كنوني است، تا به آن‌جا پيش رفت كه در دوران حاكميت محمدعليشاه به مشيرالسلطنه، رئيس‌الوزراي وقت، نامه مي‌نوشت: «صريحاً‌عرض مي‌كنم كه به شاه عرض نماييد و الله‌العلي الغالب المدرك المهلك كه اگر في‌الجمله اظهار سستي شود در اين موقع امر گذشته و با سوءحال گرفتار خواهيد شد…‌آن‌چه را بنده يقين دارم و يقين خود را به عرض مي‌رسانم اين است كه غلبه با شماست، هيچ از اين بادها نلرزيد و اگر في‌الجمله لغزشي بشود ديگر اصلاح نمي‌شود…»(قيام آذربايجان و ستارخان اسماعيل اميرخيزي) اين گونه سفاكي بي‌پرده در جريان قتل‌عام سياه سال67 خميني، از زبان قاضي القضات وقتش، آخوند موسوي اردبيلي، تكرار شد كه گفت: «قوه قضاييه در فشار بسيار سخت است... كه چرا اينها اعدام نمي‌شوند بايد از دم اعدام شوند. ديگر از محاكمه و آوردن و بردن پرونده محكومين خبري نخواهد بود» (راديو رژيم 15مرداد67)
بعد از شكست استبداد، شيخ فضل‌الله كه به شدت منفور بود، به دار مجازات آويخته شد.
مفاخر‌الملك و صنيع حضرت دو تن از مقامات و عاملان منفور سركوب و شكنجه مجاهدان بودند كه بعد از سقوط استبداد مجازات شدند.
نگاهي به زندگي و عملكرد يكي از اين دو عامل سركوب و استبداد آموزنده است.
احمد كسروي در تاريخ مشروطه خود درباره صنيع حضرت نوشته است: «روز بيست و سوم آذر (1286 نهم ذوالقعده 1326 ه . ق.) گروهي از بي سر و سامانهاي چاله ميدان به سردستگي صنيع حضرت هر کدام از کوي خود راه افتاده رو به سوي مسجد سپهسالار روانه شدند... امروز انبوهي از انجمنها در مدرسه سپهسالار مي‌بودند. اوباشان زماني بودند و بياسودند، ناگهان به هياهو برخاستند و به مجلس و مشروطه دشنامها سرودند و با اين هايهوي و عربده از مدرسه بيرون آمده، رو به سوي مجلس نهادند... چون در جلسه بيست و سوم (نهم ذوالحجه). محمدعليشاه مجدداً با مشروطه‌خواهان دوستي کرد و دستور داد اوباشان را دستگير کنند. صنيع حضرت پنهان شد و او را در خانه پدر زن خود دستگير کردند که در ميان آنان گريخته بود. سرانجام در روز دوشنبه 13بهمن (بيست ونهم ذوالحجه) به موجب رأي عدليه به دوهزار ضربه شلاق و ده سال حبس در کلات محکوم شد و به صوب زندان اعزام گشت» اما جالب آن كه درست در روز به توپ بستن مجلس از طرف محمدعليشاه همين صنيع حضرت از كلات باز خوانده مي‌شود تا «با دسته خود با مليون بجنگد» و بار ديگر «دست و بازوي سركوب باشند».
از نمونه بالا چه نتايجي مي‌شود گرفت؟ اولين درس اين است كه مجرمان هركس و با هرميزان جرم كه باشند بايد در محاكم عادلانه محاكمه شوند و سزايشان براساس قانون مشخص شود. معمولاً گرايش خود به خودي اين است كه تصور كنيم يك حاكميت هرچه بيشتر مردمي يا انقلابي باشد دست بيشتر بازي دارد در بي قانوني عمل كردن. در حالي كه چنين عملكردهايي، نشانه بي‌ثباتي حاكميت است و ترس حاكمان. نمونه اين ترس را در اوايل انقلاب ضد سلطنتي مي‌بينيم. ابراهيم يزدي نمونه تكان‌دهنده‌يي از برخوردهاي شخصي و فردي با ساواكيهاي دستگير شده را بيان كرده است: «تحقيقات من روشن كرد كه فردي به نام ... سرهنگ نادري(رئيس ساواك اصفهان) را ربوده و كشته است. او را به دفتر نخست وزيري احضار كردم... او به قتل نادري اعتراف كرد و گفت قبل از انقلاب توسط ساواك اصفهان بازداشت و شكنجه شده بود. بعد از انقلاب ردپاي نادري را شناسايي كرده و او را ربوده و به زيرزمين منزل خود برده است و همان شكنجه‌هايي را كه به او داده بودند، در حق وي اعمال مي‌كند و مي‌ميرد و سپس جنازه‌اش را به بيابان مي‌برد و دفن مي‌كند»(ايضاً همان منبع) نفي اين گونه برخوردها آيا به معناي رها‌كردن شكنجه‌گران است؟ بي ترديد ما از جنايتهايي كه ساواكيها يا سردمداران رژيم شاه نسبت به مردم ايران كرده‌اند آگاهيم. اما درست به دليل همين آگاهي است كه معتقديم هرگونه برخورد با آنها و با هرشكنجه‌گر ديگري، از جمله خود شكنجه‌گران رژيم آخوندي، بايد به دور از كينه‌توزيهاي فردي باشد و در محاكم علني با حضور هيأت منصفه انجام گيرد. ما براساس موازين انقلابي، به دور از هركينه‌جويي فردي، ولو اين كه سوژه مورد ظلم خودمان باشيم، به دنبال مبارزه با دستگاه شكنجه هستيم و هيچ آرزويي جز به گور سپردن اين دستگاه جهنمي براي هميشه نداريم.
بنابراين مسأله اصلي اين نيست كه مجرمان وقاحتي همچون رفسنجاني و شكنجه‌گران سفاكيتي همچون حسين شريعتمداري دارند. مسأله در اساس برسر بقاي سيستم شكنجه و مولد شكنجه‌گر است. از اين رو سؤال اصلي ما، كه عليه اين جنايت ضدبشري شوريده‌ايم، اين است كه با سيستم و نظام شكنجه چه بايد كرد؟ ما، چه در حاكميت باشيم و چه تحت حاكميت، معتقديم كه شكنجه جنايتي است ضدبشري. اما از آن‌جا كه به چشم ديده‌ايم چگونه در اندك مدتي حاكميت آخوندها تبديل به دستگاه بزرگ و سراسري شكنجه و شكنجه پرور شد عزم كرده‌ايم كه براي هميشه اين تجربه تلخ را به صورتي تاريخي به گور بسپاريم. مردم با تجربه‌هاي تلخ از دوران شاه و خميني به آن درجه از بلوغ فكري و رشد عقلي رسيده‌اند كه بدانند با كشف هر قطره حقيقت چگونه ريشه دستگاه شكنجه تضعيف مي‌شود.
در پايان اين بخش از مباحثمان بد نيست به يك خبر نيز اشاره كنيم. همه ما كم و بيش درباره چه گوارا مطالبي شنيده يا خوانده‌ايم. گوارا انقلابي بزرگي بود كه در قرن گذشته سرمشق بسياري از انقلابيون در سراسر جهان بود. پهنه تأثيرگذاري او تنها بر روشنفكران انقلابي كشورهاي مختلف نبود. او را حتي كساني چون ژان پل سارتر «کاملترين انسان روی زمين» خوانده بودند و دانشگاه هنر مريلند تصوير او را «مشهورترين تصوير جهان و سمبل قرن۲۰» ناميده است. حتي دشمنان سوگند خورده او امروزه او را به خاطر شجاعت، صداقت و وفاداري به آرمانش مي‌ستايند. در ابتدا گفتند كه او در درگيري با نيروهاي بوليويايي زخمي و بعد اعدام شده است. اما اخيراً اخبار كاملتري از شهادت اين قهرمان بزرگ آزادي به دست آمده كه تا اندازه‌يي به آخرين بحث ما نيز مربوط مي‌شود. به گزارش بي‌بي‌سي نحوه به شهادت رساندن او تنها قتل يك اسير مجروح نبود. بلكه: «پاهای چه گوارا را هدف رگبار گلوله قرار دادند تا همراه زخمهای بدن نشانه مجروح شدن در درگيری باشد. در عين حال چهره او را سالم مي‌خواستند تا ثابت کنند قربانی خود چه گوارا است، زيرا قبل از آن چند بار خبر مرگ او نادرست از آب در آمده بود. علاوه بر اينها او را «لينچ» کردند، يعنی پزشکان نظامی دستهايش را قطع کرده بودند. نوشته‌اند اين دستها بعد در اختيار فيدل کاسترو گذاشته شد و او مي‌خواست آن را در معرض ديد عموم بگذارد، ولی خانواده چه گوارا اجازه نداده‌اند». و هم‌چنين نوشته‌اند كه او چشم در چشم شكنجه‌گر و قاتلش در آخرين لحظه، هنگامي‌كه مي‌خواسته به او شليك كند، گفته است: «بزن، بزدل، تو تنها يک انسان را خواهی کشت». حال سؤال ما اين است كه راستي با قاتل چه گوارا چه بايد كرد؟ به گزارش بي‌بي‌سي چندي پيش پزشكان كوبايي چشمان پيرمردي را عمل كرده و او را از نابينايي نجات دادند: «پيرمردی که به علت ابتلا به آب مرواريد، تقريباً نابينا شده بود و او را عمل کردند، مرد مشهوری است. چه به اسناد (سازمان)سيا که ۳۰ سال بعد از قتل چه گوارا منتشر شد، مراجعه کنيم، چه به گزارش تايم يا ويکی‌پديا يا کتاب جان لی آندرسون، با نام اين مرد روبه رو می‌شويم. ماريو تران همان سربازی است که ۴۰سال پيش در ۹اکتبر۱۹۶۷ تيرخلاص را به چه گوارا شليک کرد».