جلد اول: دشت آتش
اوين (شهريور تا آذر1360)
خاطرات زندان (19)
محمود رؤيايي
بعد از شام برنامه با نيايش مجاهدين (توسط محمدرضا شهيرافتخار) با صدايي بلند و خروشي آتشين اجرا شد.
پدري كه شاهد شهادت و زجركش شدن فرزند و عروسش بود با صدايي محزون اما پرطنين گفت:
گفتند: زمانه تو چون ميگذرد؟
عمر تو به عقل يا جنون ميگذرد؟
گفتم كه نه عقل ميشناسم نه جنون
عمرم ز كنار جوي خون ميگذرد
مهدي، صبور و صميمي ادامه داد:
به شبنشيني زندانيان برم حسرت
كه نُقل مجلسشان دانههاي زنجير است
بعد شعري از نسيمي خواند:
مشتاق گل از سرزنش خار نترسد
جوياي رخ يار ز اغيار نترسد…
…عيار دلاور كه كند ترك سر خويش
از خنجر خونريز و سر دار نترسد
…
محمد(ر) در حالي كه هنوز اشك ميريخت و صورتش سرخ شده بود، شعر زيبايي از فريدون مشيري با همه احساس و عاطفهاش خواند. خسرو اميري سرود همسفر را شروع كرد و اكثر بچهها همراهيش كردند:
جهان گردد چنان گُلشن
بخوان اي همسفر با من،
بخوان اي همسفر با من…
من شعري از شاملو و ترانه باد صبا را (كه در زمان شاه بهمناسب شهادت احمد رضايي سروده شد) خواندم. تعدادي از بچهها آرام ترجيعبند شعر را تكرار كردند:
انتقام مجاهد چنينه
عزم مرد خدا آهنينه
غم مخو ر ميهن آزاد ميشه
سينه مردمون شاد ميشه…
دقايقي بعد در حالي كه يكي از بچههاي ماركسيست ترانه «مرغ سحر» را با احساس خواند؛ (هنوز اين ترانه ادامه داشت كه) صداي رگبار، سكوت مرگباري را در سلول حاكم كرد. بعد از لحظهيي مكث ادامه ترانه را لابهلاي گلوله و اشك و عاطفه، به صورت جمعي خوانديم:
ظلم ظالم، جور صياد
آشيانم، داده بر داد…
اي خدا، اي فلك، اي طبيعت
شام تاريك ما را سحر كن
نوبهار است، گل بهبار است
ابر چشمم، ژالهبار است
زين قفس چون دلم تنگ وتار است
شعله فكن در قفس اي آه آتشين…
با شروع صداي تك تير دوباره فضا سنگين شد. احتمالاً بقيه بچهها هم مثل من صحنه شليك تيرخلاص بر شقيقه «حسين» را در ذهنشان تصور ميكردند. عيسي در حالي كه به گوشهيي زل زده و با ريشش بازي ميكرد لبخند زد و گفت:
در مسلخ عشق جز نكو را نكشند
روبه صفتان زشتخو را نكشند
دوباره خنديد و همين بيت را تكرار كرد. باز هم خنديد. بلندتر خنديد و شعر را تكرار كرد. هر چه تلاش كردم ساكتش كنم فايده نداشت. معلوم بود حالش و كنترلش در دست خودش نيست و نميداند چه ميكند. دستش را گرفته با او آرام حرف زديم. كمي آب به سر و صورتش زديم، هيچ فايده نداشت. با صداي بلند ميخنديد، قهقهه ميزد و فرياد ميكشيد:
در مسلخ عشق …
محمد(ر) به سمت در رفت و محكم با دستهايش به در كوفت. با تكرار فرياد و خنده و صداي در، اعتراض بچهها هم بالا رفت. نيم ساعت بعد پاسدار بند دريچه را باز كرد.گفتيم يكي از بچهها حالش خوب نيست. جواب نداد و رفت. دوباره در زديم. پاسداران كه ديگر كلافه شده بودند او را در حالي كه بلند ميخنديد و همان بيت را ميخواند، با خود بردند و ساعتي بعد در حالي كه او را با آمپول خوابانده بودند به سلول برگرداندند.
ساعت پنج و نيم صبح درِ سلول را براي وضو و توالت باز كردند. بعد از بيدارشدن احساس كردم تمام سلول دور سرم ميچرخد. ناي بلند شدن نداشتم. چند مرتبه از بيني نفس كشيدم. هر بار يك طرف بيني را گرفته و آزمايش كردم. مطمئن شدم كه سرما خوردهام. چون هم سرم گيج ميرفت و هم بينيام كيپ بود. از سعيد پرسيدم:
- عيسي بيداره؟
- نه بذا بخوابه.
بعد از نماز دو كتري چاي (يكي بزرگ و يكي متوسط)، ولرم و بد بو آوردند. ضمن صدا كردن عيسي به اين فكر ميكردم كه آيا رفتاري كه ديشب داشت را به ياد ميآورد يا نه؟ بعد از چند مرتبه صداكردن آرام پلكهايش را بازكرد، لبخندي زد و بدون اين كه چيزي بگويد دوباره شروع كرد. اين بار ديگر شعر نميخواند، خندههايش هم بلند و آزار دهنده نبود. نه به سؤالي جواب ميداد و نه حرفي ميزد. فقط يك ريز ميخنديد. اين اولين بار بود كه ميديدم يكنفر مشاعرش را از دست ميدهد. لحظهيي ترسيدم. اول نگران خودم و بعد نگران بقيه بچهها شدم:
«نكند چند وقت ديگر همه ما مثل عيسي بشويم».
به سعيد گفتم:
حالم بدتر شده اگه پاسدارا اومدن، ببينيم قرصي، چيزي ميتونيم بگيريم.
پشت دستش را روي پيشانيم گذاشت و چند لحظه بعد گفت:
تب داري.
با باز شدن دريچه، بچهها بهسمت در رفتند. سعيد گفت:
- دو تا مريض داريم.
يكي از بچهها به من اشاره كرد و گفت:
- دو روزه تب داره و هيچ قرصي نداريم.
محمد(ر) هم عيسي را نشان داد و گفت:
- ديشب بردن يه آمپول بهش زدن ولي خوب نشده.
اين پاسدار كه بهدليل جابهجايي، شيفت را تازه تحويل گرفته بود، در جريان شب قبل و مشكل عيسي نبود. نگاهي كرد و گفت:
- مگه اينجا هتله؟ به من چه كه مريض داري.
مشغول جر و بحث بوديم كه پاسدار ديگر ليست بازجويي را آورد:
هيبت غلامي و محمود رؤ.…
يكي از بچهها گفت:
- محمود حالش خوب نيست نميتونه بياد.
پاسدار خنديد:
- حالشو جا مياريم.
واقعاً حال و حوصله بازجويي نداشتم. «محمد» يكي از پتوهاي سربازي را روي دوشم انداخت:
- اگه تونستي همون جا بخواب تبت بالاست.
پاسدار اول در حالي كه چشمبند را محكم ميبست با طعنه گفت:
- الان سفارش ميكنم پا شورهات كنن تا تبت بياد پايين.
چند قدم جلوتر وقتي ميخواست ما را تحويل پاسدار دادسرا بدهد گفت:
- حواست به آقاي شاملو باشه. بنده خدا چاييده.
من كه ذهنم تا آن لحظه درگير اين بود كه چه چيزي رو شده يا موضوع بازجويي چيست با شنيدن اين جمله حدس زدم يدالله؛ فرد ساكتي كه در سلول بود و روابط مشكوكي هم با زير هشت و پاسداران داشت گزارشي از من داده. چون گاهي اوقات بچهها با كد شاملو صدايم ميكردند. ضمن اين كه روز قبل بيمقدمه وقتي من و هيبت با هم صحبت ميكرديم، كنارمان نشست. امروز هم من و هيبت با هم ميرفتيم بازجويي. تا حدي خيالم راحت شد. براي اين كه موضوع را به هيبت هم برسانم. در فرصتي كه پاسداران حواسشان نبود پشت هيبت رفته و در چند نقطه با صحنهسازي خودم را به او نزديكتر كرده و زير گوشش موضوع را گفتم. البته تلاش كردم احتمالات ديگر را هم مرور كنم ولي بيشتر سؤالات و موضوعاتي در همين رابطه از ذهنم عبور ميكرد:
«اگر خبر برنامه ديشب منتقل شده باشد من علاوه بر شاملو ترانه باد صبا (انتقام مجاهد چنينه…) را هم خواندم. چقدر از رابطه من و محمدرضا سر درآورده؟ روزي كه وارد شد چه برخوردي با او داشتم؟ چه اطلاعاتي از سلول و بچهها دارد؟…»
وقتي به درب سالن دادسرا رسيدم با خواندن اسم و شماره، هر كدام به شعبههاي مختلف بازجويي هدايت شديم. طبق معمول روبهروي در شعبه نشستم. بعد از چند دقيقه با نگاهي از زير چشمبند خودم را چند متر جابهجا كرده تا با توجه با اين كه خودم را كامل با پتو پيچيده بودم بازجو متوجه حضورم نشود و بعدازظهر با صف نفرات بند از مهلكه فرار كنم. بعد از چند دقيقه با اولين صداي فرياد، چرتم پاره شد. بعد از نيم ساعت از هر سوراخ صدايي بلند شد. باز هم ناله دو كودك و آه پيرمردي كه ظاهراً هر سه گروگان و قرباني بودند. سرگيجهام بيشتر و تبم باز هم بالاتر رفت. با شدت ضربات كابل و جيغ و فرياد بچهها لرزش زانوهايم شروع شد. هر چه تلاش كردم مانع لرزش و تكان پاها شوم موفق نشدم. از اين كه اين لرزش نشانه ترس و مقدمه لغزشي باشد، دچار وحشت و اضطراب شدم. لحظهيي تصوير اعدام حسين پروانه و بقيه بچهها را بهياد آورده و بهخودم نهيب زدم: «بلند شو خودت را جمع و جور كن. بدبخت خجالت نميكشي؟ روشن است چون تب و لرز داري دست و پايت هم تكان ميخورد چه ربطي به ترس دارد». نبضم را گرفتم حدود 115 بود. ميخواستم روي موضوعات احتمالي بازجويي متمركز شوم كه بوي گند بازجو به مشامم خورد. تكان نخوردم. حتي سرم هم زير پتو و بين زانوهايم پنهان بود. دقيقهيي نگذشته بود كه صدايي آرام مثل سيخي داغ در جمجمهام وارد شد.
- محمود پاشو.
با پتو وارد شعبه شدم. بدون هيچ سؤال و مقدمهيي پتو را كشيد و با كمك پاسدار يا بازجوي ديگر، ساعت، پيراهن، كفش و جورابم را درآورده و به تخت بستند.
- حالم خوب نيس، سرما خورم، چيكارم دارين…
اولين ضربه بر پشتم فرود آمد. داد زدم.
- چي از جونم ميخواين، مگه نميبيني دارم ميميرم.



مجاهد شهيد حميد زرگر(زرگري) در سال1338 در تهران متولد شد. حميد در دوران تحصيل شاگردي درسخوان بود و زماني كه در دبيرستان كيهان نو تهران درس ميخواند با معدل بالايي نفر اول ديپلم رشته رياضي شد و به راحتي پا به محيط دانشگاه گذاشت. او در دانشگاه ملي قبول شد. ورود به دانشگاه همزمان با اوجگيري تظاهرات و اعتصابات عليه شاه بود. بعد از مدتي براثر اصرار خانواده حميد مجبور به ترك وطن شده و براي ادامه تحصيل به آمريكا رفت. در آن جا با خواندن آثار مترقي مذهبي، گرايش مبارزاتي قوي پيدا ميكند. بعد از پيروزي انقلاب ديگر نميتواند در خارج از كشور بماند و با شوقي وافر به ايران بازميگردد. حميد پس از بازگشت مجدداً در دانشگاه ملي نامنويسي مي كند و در آنجا بود كه از نزديك با سازمان آشنا شده و مجذوب اهداف انقلابي آن ميگردد.