ناهيد همت آبادي سالهاي خيلي دور وقتي يك روز ـ انگار بعد از هزارسال ـ از حصار تب تنهايي و بيتابي مزمن آزاد شدم، عزم كردم پس از آن بيهيچ واهمه ازمرگ ياحسرت بيحاصلي زندگي از دست شده، نه به مسجد بروم نه كنيسه وكليسا و اگر هم به تصادف گاهي باز گذارم بهچنين خانه ويا صومعههايي افتد، محض ديدار و تماشاي رنگ فيروزهيي كاشيها ومعرقهاي رواق مسجد و سپس گوش سپردن به آواز دلانگيز مؤذن و نواي روحنواز ارگ غولآساي كليسا باشد يا خيرهشدن به تكاپوي عبور نور خورشيد از جدار شيشههاي رنگي روزنههاي سقف محراب آنهم آنگاه كه آشفتگي روح و تنم در ورطه غرقاب غريبانه قرن و فقدان رفاقتها، سهم آرامش خود را ناچار در جاذبه زيباييهاي طبيعت وهنر و سپس غرقهشدن دردايره شادي معصومي ميجست كه گمان ميكردم اينگونه خدا را نيز آسانتر ميشد يافت، به اندازه طاقت قلب به او عشق ورزيد و هم از او به ضرورت گاهي گله وشكوه نمود.

طرح از استاد بهرام عاليوندي
مشكل اين بود اما كه خداي گمشده خود را من بايد طي سالهاي شاد جواني وسپس روزهاي بيآرام دلشدگي، تنهابا واسطه پدر و مادري آزاده ولي بسيار دوگانه و بسي سرسخت در باور و ايمان بشناسم و همين باعث ميشد تا ذهنم پيوسته با احساسي سخت دو سويه مشغول شود و مرا به دو انديشه و دو فلسفه گوناگون سوق دهد ضمن اينكه البته اين فرصت ناب را نيزبه من ميداد كه درآزادي كامل، هوس بينام ونشان وحريصانه خود را دريافتن رد خدا و شناختن او كه برايم سالهاي سال دلمشغولي دايم بود، دنبال كنم تا اگر او را هرجا وبهرقيمت كه شده بازبيابم وهمو باشد كه در رؤياي فرزانگي خويش آرزويش را داشتهام ، اصلاً از او دل نكنم وتا روز قيامت نيز رهايش نكنم و با پرسشهاي پيچ درپيچ دچارسرگيجه و دردسرش سازم. بهاين ترتيب من سالهاي دور و دراز در ميان دو باور، دو ايمان وبسا ترديد جانكاه در تبوتاب، تلاطم وبلاتكليفي مأيوسانه سركردم ونميدانستم پدرم يا مادر كداميك با مناسك، آداب عبادت واعمال خود به خدا نزديكتر است. وقتي كه پدر سرتاسر سال با نان و غذا و زمستانها باپشتهيي از هيزم و زغال توي آلونكهاي پراندوه فقرا ميپلكيد تا سفره خالي آنها را با لقمهيي ناني گرم ـ در حد توان ـ ، اجاق خاموش وسردشان را با قطعه سوزاني هيزم وقلبهاي غريبانه پرغمشان را بهخيال خود با كلماتي مملو از اميد و مهر سر برآورده ازعشقي بيچشمداشت وعميق و ايماني بيهمتا سرشاركند. خوب يادم مانده كه از وقتي خود را شناختم شبهاي قدر و بسا روزها روزه سكوت ميگرفت وهمه شبهاي عاشورا تا دم صبح درگستره خلوت خويش به عبادت ميپرداخت و من با همه كنجكاوي جسورانه دوران جواني هيچوقت نتوانستم ازنوع عبادتهاي عارفانه او سر دربيآورم جز آنكه هرباركه دزدانه ازشكاف باريك چارچوب پنجره زيرزمين، نيمرخش را غرقه درماتم و اشك و درسايه روشن شمع نيمسوخته تماشاكردم، مبهوت آنهمه جذبه وسكوت، مفتون فهم چگونگي وجود خدا شدم. هرساله صبح عاشورا نيز وقتي از خانه بيرون ميزد وتا دو روز باز نميآمد، براي همه اهل خانه اين مسأله بسيار عادي بود جز من كه در بحبوحه جادوي جواني وسرگرداني سالهاي تنهايي، مدتهاي مديد نميدانستم با انبوهي سهم غذا به سراغ گودنشينها رفته تا سوگواران زمين را بهقول خودش در روز سوگواري عظيم زمان سير كند و با آن ايمان قلبي و نياز روحي ناب دركنار مردم محروم بيگناه كه رنجور فقر و رنج آنان بود، سركند. افسوس اما كه فقط روزهاي آخرزندگياش گاهي وقتها دراين باره با او حرف زدم تازه آنهم بيش ازآنكه پرسشگري متين وجستجوگرباشم، پرخاشگري لجوج ومتعصب بودم اما همان موقع هم ـ با دردي كه قلبش را از تأثر بسيار از ظلم رفته به مردم تا ورطه مرگ متورم كرده بود ـ به كنايه و با بغض گره خورده در گلو ميگفت ميخواستم يكبار هم كه شده درزندگي بهجاي طعم نان خشك درآب خيس شده، مزه و طعم غذاي ظهر عاشورا را بچشند. آنوقت سرش را تكيه ميداد به پشتي، دستش را روي سينه پرتپش دردمند ميگذاشت ودر آن حال كه از گوشه چشمان بستهاش قطرههاي اشك بهتناوب روي جليقه كهنه ميچكيد، آهسته بهمن سفارش ميكرد پس ازمرگ، چشمانتظارانش رافراموش نكنم و آنها را تنها نگذارم.
حالا دل غمگين وبيقرار مرا ببين كه در حسرت مرگ آن نازنين و زندگي ناگزير در غربت اين زمانه بيحياي غريب، هوس كرده در اوج بلوغ رنج ازجنون جهان ـ مثل اوـ اما با جسارت و جرأت هنوز بهجا مانده ازجواني دور، به جبران كجرويهاي بياجتناب جانفرسا وبيشتر با انگيزه از جذبه بيانتهاي پدر به حقيقت يگانه محض و حرمت بيحد او به شأن انسان وزندگي مثلاً كاري كند «كارستان» و چنانچه مناسب شرايط جاري هولناكي هم باشدكه گورزادان آدمخوار بر مردم آوار كردهاند، بيشك آرزوي ديرپاي پدر نيز برآورده خواهد شد يعني يكسر«به انباركتان فقر» آتش سوزان افتاده و ريشه وبن هر جرثومه فقر و فساد سرتاسر سوخته و خاكسترخواهدگرديد طوري كه پس از آن ديگر هيچ زني يامردي به تمناي يك لقمه نان، تن خودياتكهبي ازبدن خود راآنهم در خاك بارور ثروتمندي مثل ايران نفروشد وبچههاي «كارتن خواب» خياباني، واژه زندگي را تنها درهذيان تب و رؤياي محبت گمشده هجي نكنند. راستش گمان نكنم باچنين وضع هولناك ناهنجار، پدرم نيز اگر هنوز زنده بود با ديدن فاجعه جاري، تنها به انجام آداب روزهداري و روزههاي سكوت رضايت ميداد، ساعتها در كنج زيرزمين درعبادت عارفانه بيهمتا با خداي خود به خلوت رازونياز مينشست و با همين نقطه اتكا وكولهباري ازمهر و غذا فقط به آلونكها سر ميزد، بلكه به احتمال زياد ـ باشناختي كه با هزار افسوس و صد دريغ خيلي دير ـ وتنها در اواخرعمرش از او بهدست آوردم، بيشك مغموم وبيقرار از تكرار تاريخي چنين مصيبتبار، هم رنج خود از جنايات جاري برمردمي را كه بسيار دوستشان ميداشت بيلحظهيي درنگ در وسعت فلك فرياد ميكشيد و هم با تواضع بيهمتا و غرور ناشي از ايمان قلبي ناب به مردم و خدا، به قيامت و قيام برميخاست. هرصبح عاشورا نيز تنها سراغ گودنشينان را نميگرفت وبا ديدن و لمس «شام غريبان» ملتي دربند و دردمند نيز فقط بهافروختن مظلومانه شمعي چند بهجاي برافروختن آتش قهر و قيام راضي و دلشاد نميگرديد بلكه بيترديد پس از آنكه هزاران بار بهدرستي و يقين راههاي اعتقادي خود را با انگيزه و باور به عمل پيموده و بهتجربه آن را محدود و ناكافي يافتهبود، ناگزيرآخرسر با همان باور ديرين بهنيكويي و خدمت به خلق محروم و انجام آداب خاص عبادت بهدرگاه خدا، به راهي ديگرگونه درجادهيي سخت عجيب، پرخم وپيچ اما نو و جديد ميگرويد تا فراتر از تقسيم سهم موقت و ناچيز غذا در ميان فقرا و دلجويي بيتأثير زودگذر از آنها، يكجا به برانداختن ريشه هرعامل فقر، فحشا، ظلم و جنايت منجر گردد و بساط ستم جلادان و جنون جهل، تزوير و ناداني را اول از خاك وطن براندازد آنگاه در سرتاسرگيتي نيز شايد روزي برسد كه ارزش انسان به فرزانگي او باشد نه رنگ پوست، نوع انديشه ومذهب يا ثروت وقدرت.
در تكرار خاطرات دور و گذر از هزارتوي پينهبسته زمان نبايد سهم آخر را به مادرم ميدادم زيرا نه فقط درحافظهام بلكه انگار هنوز در برابر چشمانم نيز با آن جثه اثيري كوچك، پيش ازگرگ وميش صبح و اذان سحر، جيره روزانه كبوترها را كنار حوض حياط و ريزدانههاي سهم گنجشگها را روي هره پاشويه حياط خلوت ميپاشد تاوقت دانه برچيدن، كسي مزاحمشان نشود و دچار ترسشان نكند. بعد هم مسحور تماشاي آب نوشيدن آنها كه پس از بسيار دانه برداشتن و سيرشدن، نوكهاي كوچكشان را بهكرات توي پاشويه فرو ميبرند و با نوشيدن هر قطره آب سرهايشان را طوري روبه بالا ميگيرند كه پرهاي نازك زيرگلويشان پف ميكند، شاد و معصومانه ميخندد و ميگويد انگار در آن بالاها بهدنبال خدا ميگردند وپدر هربار نق ميزند كه از جنجال صبحگاهي گنجشگها و جدال دائم آنها با كلاغها كه دانههايشان را ميقاپند، بدخواب و تمام روزكسل ميشود. گوش مادرم اما اصلاً به اين حرفها بدهكار نيست، بياعتنا به اعتراض پدر و سرخوش ازتماشاي پرندههايش، به مناسك و آداب نماز رو ميآورد و پس از وضو، دعاي نماز را هم عمداً طوري با صداي بلند و كشدار ميخواندكه همه اهل خانه را براي برپايي نمازصبحگاهي بيدار كند تنها من خودخواه و بس جسور از سرگستاخي ولجبازي، سالها نه هرگزگوش به دعوت او به عبادت سپردهام و نه به آداب عشقورزي او با پرندهها، گلها و ستارهها اعتنا ياخوكردهام. تا پيش از ظهر هميشه خود را به دروغ به كسالت و خواب ميزنم شايد تمام روز بي محبتهاي مزاحم اهل خانه بتوانم در رؤياي ماليخوليايي خود سيروسلوك كنم. صداي ساز او اما كه ازكنج اتاق زاويه تا دم ظهريكريز طنينانداز ميشود با آنكه تارهاي قلبم رامينوازد و آوارگي روحم را كمي تسكين ميبخشد اما وقتيكه عصرها لايههاي غيرقابل رؤيت لجنهاي سطح كاشيهاي فيروزهيي حوض حياط را طوري با وسواس ميشويدكه ماهيهاي كوچك قرمز و طلايي وقت بازيگوشي توي پاشويه حوض، پولكهاي تنشان از سائيده شدن به كاشيها زخمي يا خونين نشود، وقتي شبها دور از چشم همه، شببوها و پر شبپرهها را ميبويد و گاهي براي جفت نو يافته بلدرچين يك آشيانه چوبي ميسازد، مات و مبهوت دلم ميلرزد، از حرص و حسادت ميخواهم گريه كنم و آهسته بهخود ميگويم اين زن سودايي سر بههوا يك جادوگر افسانهيي است. كفر نابالغ اين زن ميان من و او آخر سر درياي جدايي و جنون خواهد گسترد وقتي هنگام نماز مغرب و عشا جانمازش را همه وقت غير از روزهاي باراني سرد، كنارحوض كاشي روي سجادهيي بانقش حرم وشبنم گلها مياندازد و چنان فارغ از اطراف نماز خود را با تمركز ميخواند كه انگار به جهاني ديگر در كشف و شهود نايل آمدهاست و من درعالم كودكي خام پيوسته خيال ميكردم هنگام نماز روحش از تن يكسره سوي خدا رفته و بعداً بهزمين برميگردد. وقت وبيوقت با پرداختن به هر جلوه زيباي طبيعت، گوش سپردن به موسيقي و آواز كليسا يا خواندن يك آيه قران كه بيهيچ شبهه وشك همه اينها را نيز مظهر عشق و خدا ميداند، بيش از هر وقت و زمان ديگر سر شوق ميآيد و با شيفتگي بيهمتا و همان سادگي و تيزي چهچهه گنجشكها، زير لب زمزمه سرميدهدوميخواند: «با بال شوق ذره به خورشيد ميرسد»، كه من اول از معناي آن اصلاً سردرنميآوردم و بيشتر در تنهايي ناخواسته غرق ميشدم و از اينكه نميفهميدم خدا را در خنكاي زيرزميني با حوض وفواره كوچك كه پدر در آنجا با او به رازونياز ميپرداخت و سپس در كلبهها و آلونكها بايد جستجو و پيداكنم يا در آشيانه و آواز شبپرهها، شعرها و سرودهاي كليسا يا در آسماني ـ كه مادر اغلب سر بهسوي آن برميداشت و در آن بالادست با خدا حرف ميزد و درد دل ميكرد ـ ، دچار چنان ترديد و دوگانگي رنجآوري ميشدم كه نه تنها شور و شادي جوانيم را تباه ميكرد بلكه پيوسته طوري مرا به دو سوميكشيدكه بي هيچ دلبستگي و انگيزه زندگي، در سر درگمي وروزمرگي مطلق دستوپا ميزدم و آرزو ميكردم خدايان گزيده پدر و مادر را اصلاً نميشناختم و به اراده خود معبود آسماني دلخواستهام را كه نميدانستم چگونه بايد باشد، جستجو و پيدا ميكردم شايد مثل خداي خانواده دستاويزي شود برايم كه دوست بدارم، عبادت خدا و خلق هر دو را يكجا بهجا بياورم يااگرهيچيك از اينها دست نداد، لااقل آخرسر بي دوگانگي وتضاد زجرآور دائم، در خموشي وآرامش روزمرگي بتوانم زندگي را تا انتها روي دوش خود حمل كنم. راستش اما از آنجاكه ـ خوب يا بد ـ بهرحال آدمي يكدنده ولجوج و بهطرزي بيمارگونه كنجكاو بودم ـ و چه پنهان كه هنوز هم گاهي هستم ـ ، چندي در وادي مذهب، عرفان و هنر پرسه زدم و در سفرهاي دورودراز شب و روز و پس از ديدار و تماشاي «عجايب صدگونه بسيارعجيب» جوري از تأثير باورها و اعتقادات مذهبي در روح و انديشه بشر كه به خلق آثار و شاهكارهاي بيهمتاي هنري راه بردهبود، دچار شگفتي وبهت ناتمام شدم كه آرزو كردم خود نيز بيازمايم با همين انگيزه و دستاويز ميتوانم استعداد و خلاقيت پنهان شده را بارز كرده و تجسم بخشم يا چون پدر و مادرم آدمهايي معتقد و با ايمان اما نه هنرمند بودند بايد از سر لجبازي با آنها هم كه شده ازخداي دلخواستهشان كه هريك از راه عبادت و اعمال خاص خود او را ستايش ميكرد، دائم ايراد بگيرم و اگر جرأت داشته باشم گاهي او را حتي نفي كنم. مدتها بعد اما از سفرهاي هوسبازانه بيمقصد هم خسته و سرخورده شدم، آنگاه از سركنجكاوي، بيترس در باديهها يا روستاها با مردم بيپيرايه و ساده در الفت و دوستي همراه گشتم و ساعتهاي فراوان دركومه وكپرهاي گر گرفته ازهرم آفتاب بيابان يا سرماي زمهرير زمستان با آنها سركردم. در دشتهاي سرسبز پريشان از باد و بوران، از شكيبايي معصوم سياهچادرها متعجب ماندم وبسيار درس آموختم گاهي حتي هنگام كوچ تابستانيشان باآنها همراه شدم وسرانجام در جهاني دگرگونه وسرسخت، زندگي را متفاوت از خانه و آرامش مأنوس شناختم و بههمان اندازه كه با آن اخت شدم كمي نيز به آن دل بستم باآنكه هنوز گاهگاهي آرزوي لمس خنكاي زيرزميني كه شتكهاي فواره حوض كوچكش، ماهيهاي طلايي رابه شيطنت واميداشت، هوس بوييدن پيچكهاي ياس زرد و سفيد وقتي كه غروب تابستان باغچه و حياط را آب ميدادند و رايحه گرماي زمين با عطر اقاقيها ميآميخت و بيش از هر چيز....گاهي هم گوش سپردن به پژواك گنگ آيات نماز بيچشمداشت مادر، دلم را به تكاپوميانداخت وهوا ميزد بسرم كه پس از هر سفر طولاني يا گريز ناگزير دوباره مثل يك پرنده دستآموز خانگي به آشيانه قديمي خود برگردم و رخوت و رؤياي بكر روزگار جواني را ديگر بار تكرار كنم. اماچون خود خواسته هيچيك از اينها اصلاً دست نداد و بهتجربه دريافتم كه نيمهيي از «من» در پيچاپيچ هولناك و سرگيجهآور جادهها و كورهراههايي كه با هزار هراس و ترديد پيمودهام، يا در برخورد با هزارگونه انواع آدمها گم شدهاست وآن نيمه مغرور و لجوج آلوده به سهو و سهلانگاري نيز چنان مبهوت جلوههاي جوراجور و بسيار جهان لايتناهي شده است كه انگار از اول لاوجود بوده ويا مرده بهدنيا آمده است.
حالا پس از آنهمه سال گاهي با خود فكر ميكنم آيا همراه شدن و آميختن با مردم ساده و پاكدلي كه اوضاع پذيرفته زندگي جاري خود و بروز هرحادثهيي را فقط خواست خدا ميدانستند، ديدار فرزانه زنان يا مرداني كه فروتن وآزاده فقط نيروهاي مافوق طبيعت رامعتبر دانسته وستايش ميكردند و مهمتر از همه دانشمند عجيبي كه روزي بهتصادف گفت بهمن هر چه اسرار هنرها وعلوم را ميكاود، بيشتر رمز هستي و خدا را ميبيند، ذهن و انديشه من را متحول كرده و تغيير داده يا آن ناديده نادركه بعد از مرگ پدر، مادرم يكروزگفت بهمن يكنفر هست كه در پنهان و عيان، در حرف وعمل بيش از هر كس در راهش صادق وثابت قدم است، بي تمنا و ريا هم خدا را ميپرستد، هم در آيين و مسلك بيشبهه خويش، آداب عبادت را پشتوانه بيچون و چراي گفتار و رفتار در خدمت به خدا و خلق ميداند و به رازداران از قول مولايش «علي» روزي گفته : «انسان قبلهگاه خداوند است» و براي آموختن اين رسم به انسانها، از سنت و آداب دستوپاگير روزمره دست شسته و روزنه عادات زندگي مرسوم و علائق را بر خود بسته تا در كومههاي سوت و كور و كپرهاي سرد و متروك، شعله جاودان و سركش آفتابي جانبخش و جهانگير را چنان مشتعل كند كه آدمهاي برانگيخته از مهر خدا مانند پدرم، زندگي را ناگزير يكسويه فقط صرف تقسيم غذا و لقمه كوچك نان در كپرها و آلونكها نكنند و ايمان ارزنده و انگيزه ناب بشري صرف آموختن و آموزش و بروز خلاقيت در فرازي ديگرگونه و نوگردد. از مادرم اما راستش سالهاست اصلاً بيخبرم ونميدانم هيچ آيا باز هنوز شور و انگيزه پيشين را دارد تا به پيشواز موعود،آن نيم بيت دلخواهش را با آواز زير و زيبا مثل روزهاي دور تكراركند: «بابال شوق ذره به خورشيد ميرسد…» تا آنموقع خداي ناكرده اما اگر او زنده نباشد يا اصلاً نتواند كه بخواند، بيت دوم اين شعر را من نيز سالها در مذهب خويش پنهان از همگان، جانشين همه آداب عبادت كرده و آن را در عمل بارور ساختهام وچنانچه چند صباحي زندگي هم همچنان مهلت دهد لابد تا آنوقت از لجبازي ويكدنگي مزمن هم دست برداشتهام كه در آن صورت با نيم دنگ صدايي كه هنوز باقي مانده برايم اما باقوت قلب ويقين خواهم خواند : «پرواز دل بهسوي خدا ميبرد مرا…» و تا روز قيامت آن را تكرارخواهم كرد.