دوشنبه، ۷ فروردين، ۱۳۸۵ صفحه ۱۳
برقلهها ميدرخشـدخورشيد سرخ قيـام
ياد قهرمان شهيد فروزان عبدي،عضو تيم ملي واليبال زنان ايران،گرامي باد

فروزان عبدي پيربازاري تهراني، متولد سال1336 در تهران، هنگامي كه دستگير شد، دانشجوي سال آخر ورزش بود و در رشتة واليبال فعاليت ميكرد. فروزان موفق شده بود بهعضويت تيم ملي واليبال زنان ايران درآيد.
فروزان بعد از پيروزي انقلاب ضدسلطنتي به هواداري از مجاهدين پرداخت و پساز 30خرداد60 بهجرم ارتباط با مجاهدين دستگير شد و از آنپس در بندوزنجير، دوران درخشاني در دفتر زندگيش گشوده شد. او با مشاهده قهرمانيهاي شيرزنان مجاهد خلق در زندان، هرچه بيشتر به صفوف مجاهدين نزديك شد و از آن پس بهعنوان مجاهدي پاكباز، به دفاع از شرف انقلابي مجاهد خلق در زير شكنجه و داغ و درفش دژخيمان پرداخت.
يكي از همبندانش كه چندسال با او در زندان بوده، دربارهاش ميگويد: فروزان در دوران زندان به نقطه اوج زندگي خودش رسيد و به نمونهيي از زنان مجاهد خلق تبديل شد. فروزان به محض ورود به زندان مرزبنديهاي خودش را بهخوبي شناخت و مشخص كرد. مقاومت و سرسختياش باعث شد كه از همان اول او را به بندهاي تنبيهي منتقل كنند. اولينبار در اوائل سال61 او را در بند8 زندان قزلحصار ديدم. آنجا يك بند تنبيهي بود كه در آنزمان در هرسلول انفرادي تا 27نفر جا ميدادند. بهطوري كه مجبور بوديم شبها و روزها نشستن و خوابيدن و ايستادن را نوبتي كنيم.
مهمترين چيزي كه درمورد فروزان برايم هميشه خاطرهانگيز و بارز است، روحيه فوقالعاده قوي و در عينحال مهر و محبتي بود كه فروزان داشت. خيلي وقتها موقعي كه حرف ميزد احساس ميكردم كه از تكتك كلماتش عشق به سازمان و بچههاي زنداني ميبارد. فروزان هنرمند هم بود و نقاشيهايي خيلي قشنگي داشت. هركس ميخواست سنگ بتراشد، از او ميخواست كه روي سنگ برايش نقاشي كند».
فروزان ورزشكاري توانا و نقاشي چيرهدست بود كه همواره ميكوشيد تا از تمام توان و امكانش براي بالا بردن روحيه مقاومت و تلاش و تحرك در محيط زندان استفاده كند. به همين دليل هم بود كه دژخيمان تاب تحمل او را نداشتند، بيهوده تلاش ميكردند تا با فشار بيشتر برروي او صدايش را خاموش كنند.
خواهر مجاهد اقدس حسني درباره او نوشته است: «در اواخر سال61 بود كه رژيم باز طاقت نياورد و حتي تنبيه بند8 را هم برايش كافي نميدانست. او را همراه چندخواهر ديگر بهمدت 8ماه به توالت زير بند8 منتقل كردند. در تمام اين مدت در بدترين شرايط و زير شكنجه و بيخوابيهاي مستمر و تنبيهات شبانهروزي بود و سپس بهگوهردشت منتقل شد و در آنجا نيز ابتدا بهمدت 7ماه در سلولهاي انفرادي بود، دوباره او را به زندان قزلحصار برگرداندند و پساز آن كه دوماه در قرنطينه واحد يك بهداري قزلحصار بود، به بند عمومي و بعد هم به اتاقهاي دربسته اوين و در بدترين شرايط منتقل شد. اما از روحيه بسيار قوي برخوردار بود و ذرهيي سازش با آخوندها در او راه نداشت.
هنگامي كه در زندان خبر انقلاب ايدئولوژيك مجاهدين را شنيديم، فروزان بهصراحت ميگفت كه همه ما بايد در اينجا انقلاب كنيم. برايم خيلي عجيب بود كه او سابقه تشكيلاتي چنداني در بيرون زندان نداشت، ولي در زندان بسيار قابلاتكا بود و برسر انقلاب ايدئولوژيك همان روز مدام درباره اين كه چه كارها و زمينههاي بسياري براي فداكاري هست كه بايد وارد آن بشويم، بامن صحبت كرد.
سال63 همزمان بود با سياست جديد رژيم ضدبشري در زندانها، براي شكنجه هرچه بيشتر و به تسليم واداشتن زندانيان مقاوم. براي پيشبرد اين سياست دژخيمان از يكطرف اعدام و شكنجه را برروي زندانيان قهرمان مجاهد افزايش ميدادند و ازسوي ديگر با يكسري تسهيلات مثل هواخوري و از اين قبيل تلاش ميكردند تا مقاصد پليدشان را در زندانها پيش ببرند. اما قهرمانان مجاهد اين سياست دشمن پليد را به وسيلهيي عليه خودش تبديل كردند و با تشكيل تيمهاي ورزشي و دستزدن به فعاليتهاي جمعي روحيه مقاومت را هرچه بيشتر در زندانها بالا بردند و دست به اعتراضات و اعتصابات گستردهيي زدند. در اين ميان فروزان قهرمان نفش بهسزايي داشت. يكي از همزنجيرانش در اين باره ميگويد «تا پايمان به هواخوري رسيد، اولين كاري كه فروزان انجام داد تشكيل تيمهاي ورزشي بود و همزمان آموزش واليبال را شروع كرد. از صبح تا ساعت12 ظهر با بچهها در هواخوري بود و بهتيمهاي مختلفي كه درست كرده بود، واليبال ياد ميداد، بعدازظهرها هم با بچهها ميدويد. وقتي كه اعتراضات بچهها كمكم در بندها شروع شد، فروزان پابهپاي اعتراضها جلو ميآمد. چيزي كه براي همه ما خيلي عجيب بود، بهرغم سابقه اندك تشكيلاتيش، كيفيت مناسبات و برخورد او با كارهاي جمعي و خط و سياست تشكيلات در زندان بود كه بهسرعت او را رشد داده بود و تبديل به سرمشق بچههاي ديگر كرده بود.يكبار كه دژخيمان به داخل بند ريختند و همه مارا بهطور جمعي كتك زدند، فروزان با جسارت درمقابلشان ايستاد و كوتاه نيامد. او هميشه در زندان ميگفت «مگر اين پدرسوختهها چهكاري از دستشان برميآيد كه نكردهاند؟ اصلاً درنهايت با ما چهكار خواهند كرد. چرا ما بايد دربرابرشان كوتاه بياييم؟ فروزان هم بهدليل روحيه مقاومش و هم عواطف سرشاري كه بهبچهها داشت و روحيه ورزشكاري و ارتباط گرمش با همه، در شمار محبوبترين خواهران زنداني بود. به 5سال زندان محكوم شده بود، اما بهدليل موضعگيري اصولي و جديش و كوتاه نيامدنش دربرابر آخوندها و اين كه در پايان محكوميتش حاضر نشد هيچ تعهدي به رژيم بدهد، آزاد نشد و بعد هم در قتلعام سال67 به همين دليل تيربارانش كردند».
در قتلعامهاي سال67 فروزان در ميان اولين سري زندانياني بود كه آنها را براي محاكمات چنددقيقهيي ميبردند. بچههايي كه در آموزشگاه پايين همراهش بودند تعــريف ميكـــردند كه وقتي ميخواستند فروزان را ببرند همان روحيه خندان و پرنشاط را داشت، شوخي ميكرد و ميگفت: بچهها ناراحت نباشيد از دستمان خسته شدهاند ميخواهند آزادمان كنند.
يكي از بچهها پرسيده بود: مطمئني؟ و فروزان با خنده جواب دادهبود: البته كه مطمئنم. همسلوليهايش گفتند بلافاصله بعداز رفتنش فهميديم كه فروزان دقيقاً ميدانسته است كه او را براي اعدام ميبرند، اين جملهيي بود كه او قبلاز خارج شدن از سلول روي ديوار نوشته بود: «خدايا فروزانم كن چون عبدي در راه تو بميرم».
يادي از يك سالار زن در روز جهاني زن - كاپيتـان فـروزان عبـدي
مينا انتظاري
بهار سال ۱۳۶۵ بود که بهصورت تنبیهی دوباره از زندان قزل حصار به زندان مخوف اوین منتقل میشدیم. دور جدید سرکوب از اواخر زمستان۶۴ شروع شده بود که متعاقباً و قبل از ما چند سری ۲۰ـ۳۰ نفره از یارانمان را از بندهای زنان قزل حصار برای اعمال فشار و تنبیه بیشتر به زندان اوین منتقل کرده بودند. بعد از ۵سال تحمل درد و رنج و حبس و حرمان در زندانهای رژیم آخوندی گویی این جابجاییها و فشار و سرکوبهای مستمر هیچ نقطه پایان و انتهايی نداشت.
بهرحال در یک دسته ۲۵ـ۲۰نفره به بند۱ پائین زندان اوین منتقل شدیم… بعداز انجام کارهای اولیه، تعیین اتاق و جا و مکان و استقرار وسایل در اولین فرصت به حیاط و هواخوری بند رفتیم تا عزیزانی را که زودتر از ما به بند بالا (طبقه دوم) منتقل شده و در اطاقهای دربسته محبوس بودند ببینیم (1). آنها هم که از آمدن سری جدید بچه ها به بند پايین مطلع شده بودند مشتاقانه خود را به بالای پنجرههای داخل اتاقشان رسانده بودند تا از پشت شیشههايی که رنگهای آن بعضاً توسط زندانیان پاک شده بود به بچههای تازه وارد بند پايین خوشآمد بگویند…دراینجور لحظات صحنههایی سرشار از عواطف انسانی و همدلی آرمانی شکل میگرفت که بهراستی دیدنی و بیاد ماندنی بود… از شوق دیدار همدیگر ولو در میان آنهمه دیوار و سلول و سیم خاردار در پوست خود نمیگنجیدیم… همبندان عزیزمان را میدیدیم که در طبقه بالا و از پشت پنجرههای رنگ و رو رفته از سر و کول هم بالا میرفتند و با لبخند و بوسه برایمان دست تکان میدادند… سودابه منصوری، اعظم (شهربانو) عطاری، مژگان سربی، سپیده زرگر… و در بالای سر آنها یکدفعه فروزان عبدی را دیدم مثل همیشه با لبخندی زیبا و دوستداشتني و متانتی بیاد ماندنی.(2)
با فروزان طی سال ۱۳۶۱ ماهها در بند تنبیهی۸ قزلحصار بودیم و چه دوران سخت و طاقتفرسا و البته در کنار هم خاطرهانگیزی بود. در یکی از آن روزهای وحشت و سرکوب بهار سال ۱۳۶۲ بود که فروزان را بههمراه جمع دیگری از زندانیان مقاوم و مجاهد برای آزار وشکنجه بیشتر از بند ۸ به سلولهای انفرادی گوهردشت بردند که دیگر تا یکسالونیم بعد او را ندیدیم تا اینکه در اواسط سال ۶۳ بهدنبال برخی تغییرات و جابجاییها در سطح مسئولین زندان (خروج باند لاجوردی و استقرار نمایندگان منتظری در زندان)، او را بههمراه سایر بچهها از انفرادیهای گوهردشت به بند عمومی ۳ قزلحصار منتقل کردند. بهدنبال همان تغییرات و بهاصطلاح رفرم موقت در داخل زندان بود که ما را هم از بند تنبیهی۸ بعد از ۲سال به بند عمومی۴ که در مجاورت بند۳ بود منتقل کردند. همین ایام بود که بیشتر عصرها صدای ولوله و شور و نشاط بچههای بند۳ را میشنیدیم که طبق معمول فروزان با راهانداختن بازی جمعی والیبال توی بند همه را مشغول و مجذوب میکرد و ما هم گاهاً برای دیدنش به دور از چشم «آنتن»های رژیم به بالای پنجره بند میرفتیم و به تماشای آنها مینشستيم. (3)
حالا سال ۶۵ بود و بازهمدیگر را در شرایط تنبیهی و فشار بیشتر در اوین میدیدیم. همان روزهای اول ورود به بند بود که حمله و هجوم نوبتی مجتبی حلوائی شکنجهگر بدنام اوین و اوباش پاسدارش برای منکوب کردن ما آغاز شد که مورد ضربوشتم شدیدی واقع شدیم و تا نفس داشتند با پوتینهای مخصوصشان بچهها را زدند بهطوریکه خودشان به نفسنفس افتاده بودند و در برابر اعتراض مظلومانه ما میگفتند که «فقط میخوایم یادتون بیاریم که اینجا اوین است». بهفاصله چند روز ما را هم برای اعمال محدودیت و فشار بیشتر به بند بالا و اتاقهای در بسته منتقل کردند که البته در کنار یاران و عزیزانی همچون فروزان خیلی هم خوشایندتر و روحیه بخشتر بود. بگذریم که جلادان بیرحم زندان حداقل حقوق انسانی و زیستی ما را هم زیر پا میگذاشتند.
حدوداً تابستان سال۶۵ بود که نام تعدادی از زندانیانی را که حکم پنج سال زندان آنان به اتمام رسیده بود متناوباً برای بازجویی میخواندند و ازآن جمله بچههایی مثل فروزان عبدی، سپیده زرگر، ناهید (فاطمه) تحصیلی … بودند که برای آزادی پیششرط مصاحبه ویدیویی و محکوم کردن مجاهدین را ازآنها طلب میکردند که تقریبآ همه آن بچهها جواب رد داده بودند و نهایتاً مسئولین زندان و دادستانی حتی به یک تعهدنامه کتبی و فرمالیستی مبنی بر عدم فعالیت سیاسی بعد از آزادی نیز رضایت داده بودند که بچهها زیر بار آن هم نرفته بودند و در آخر آنها را با ناسزا و توهین و تهدید به بند برگرداندند (4). بدین ترتیب فروزان نیز به جمع زندانیان ملیکش بند اضافه شد. (5)
طی سالهای ۶۷ ـ ۶۵ همچون سالهای قبل از آن، فروزان در زمره مقاومترین و محبوبترین زندانیان سیاسی مجاهد خلق بود و در تمامی حرکتهای جمعی و اصولی زندانیان رودرروی رژیم، در هر بندی و تحت هر شرایطی و با هر ریسکی مسئولانه شرکت میکرد و البته خود همیشه جلودار بود ودر خط مقدم قرار میگرفت. هرجا او بود شادی بود و امید به زندگی، عشق بود و محبت به همبند و همزنجیر، و البته ایستادگی بود و مقاومت در مقابل دژخیم و رژیم. برای او خمودی و افسردگی کلماتی بودند بیمفهوم. در هر شرایطی پیشتاز و بانی بهراه انداختن مطالعات جمعی، ورزش جمعی و بهخصوص تمرین و مسابقه والیبال و ایجاد شور و نشاط در بین بچههای بند بود که البته هرکدام ازاین تحرکات و فعالیتها از دید و نظر دشمن ضدبشری تحت عنوان «روابط و تشکیلات منافقین در زندان» گناه و جرمی بزرگ و نابخشودنی محسوب میشد… حتی در شرایط محرومیت کامل اگر توپی هم در کار نبود نگاهی به دور و بر خود میکرد و با جمعآوری چند تکه پارچه و بههم پیچیدن آنها ظاهراً توپی درست میکرد و بچهها را برای بازی راه میانداخت.
فروزان عبدی پیربازاری قبل از دستگیری دانشجوی دانشگاه و از اعضای تیم ملی والیبال زنان ایران بود که طبعاً در بازی و ورزش داخل زندان نیز سرآمد همه بود و ما با صمیمیت شیطنتآمیزی او را کاپیتان صدا میکردیم. وی که در بازی با توپ و حرکات داخل زمین و روی تور تبحر فوق العادهيي داشت با وارستگی و افتادگی خاصی همچون یک مربی دلسوز هیچ فرصتی را برای آموزش همبندان خود حتی با مینیمم امکانات از دست نمیداد. البته او فقط یک قهرمان ملیپوش در قلمرو ورزش نبود که در حیطه انسانیت و ارزشهای والای انسانی نیز سرچشمه زلالی بود از پاکی و صداقت و دریايی بود بیکران از مهر و عطوفت.
یادم هست كه در یکی از همان روزهای سال۶۵، یکی از بچههای نسبتاً کم سنوسال و معصوم بنام نادره را که مدتهای مدید در سلولهای انفرادی و تحت شکنجههای طاقتفرسا قرار داده بودند در حالیکه دچار شکست عصبی و روانپریشی شده بود به بند ما آوردند. او با هیچکس حرف نمیزد و ساعتهای متمادی فقط به نقطهيي در افق خیره و مات میشد. فروزان بهرغم کار و مسئولیتهای مختلف فردی و جمعی که داشت بهناگاه تمام کارهای روزانه خود را کنار گذاشت و بهطور ۲۴ساعته خودش را وقف نادره و مراقبت از او کرد. با مهربانی و بردباری همچون خواهری غمخوار به تیمار او پرداخت تا بهتدریج اعتماد او را جلب کرد بهطوریکه ما متوجه میشدیم که او بهمرور با فروزان شروع به حرفزدن زدن کرده و هرازگاهی لبخندی غمین نیز بر لب دارد. پروسه طولانی و پیچیده رواندرمانی این قربانیان مظلوم رژیم آنهم در شرایط بسیار کاهنده و طاقتفرسای داخل زندان به واقع حتی در توان روانشناسان حرفهيي با تجربیات آکادمیک نیز نمیتوانست باشد ولی فروزان با عشقی عمیق به خدا و خلق و با مایهگذاری عمدتاً یکجانبه و بدون چشمداشت متقابل قدم به پیش میگذاشت و هیچ مرزی را جز با دشمن غدار خلق بهرسمیت نمیشناخت. البته چندی نگذشت که پاسداران مسئول بند متوجه روند بهبودی حال نادره شدند و با بدذاتی خاص خود بلافاصله او را از بند ما خارج کردند که فروزان بهشدت متأثر شد. اتفاقاً یکسال بعد فروزان در موردی مشابه، منتهای تلاش خود را جهت کمک به بهبودی حال فرزانه عمویی مبذول داشت ولی متأسفانه دراین مورد فرآیند روانپريشي و عوارض شدید آن بسیار عمیق، مزمن و برگشتناپذیر مینمود و نتیجهيي حاصل نشد. فرزانه یکی دیگر از زندانیان مظلومی بود که در زیر فشار و تحت شرایط خردکننده فیزیکی ـ روانی در شکنجهگاه موسوم به «واحد مسکونی» در سال۶۲ دچار شکست عصبی و روانپریشی حادی شده بود که تا سالها بعد عوامل رذل رژیم ظالمانه او را با همان شرایط وخیم در زندان نگه داشتند تا او را به جنون کامل کشاندند.
حدود تابستان سال۶۶ برای مدتی در بند ۳۲۵ بودیم که حیاط کوچکی هم داشت. فروزان از صبح زود با برپایی ورزش جمعی و یک ساعتی هم تمرین والیبال و عصر هم با بهراه انداختن مسابقه والیبال هلهله و جنبوجوش خاصی در بند ایجاد میکرد. از بچههای ثابت بازی علاوه بر فروزان تاآنجا که یادم هست ملیحه اقوامی، میترا اسکندری، فضیلت علامه، سهیلا فتاحیان، سیمین بهبهانی، مهین حیدریان، مهناز یوسفی و … بودند. (6)
فروزان که خود بازیکنی ملیپوش در سطح ایران و آسیا بود با قامتی کشیده، پرشهایی بلند و حرکاتی موزون هرگاه که اراده میکرد میتوانست صحنههاي زیبایی را با توپ در زمین بازی و یا بر فراز تور به نمایش بگذارد، با اینحال در حین مسابقه و بازی بهندرت هنرنمایی میکرد و هر وقت توپ به او میرسید بهرغم اینکه تمام بچههای بند مشتاق دیدن حرکات فنی و حرفهيي او بودند ولی او به سادگی توپ را به نفرات دیگر تیم پاس میداد و با خلق موقعيت این امکان را در اختیار بازیکنان همتیم خود برای بهثمررساندن توپ و کسب امتیاز قرار میداد، ضمن اینکه نمیخواست بهخاطر برتری بلامنازعش در بازی اجحافی هم به تیم مقابل بشود. او در واقع با ورزش و بازی نیز منش و روش سیاسی و دموکراتیک خود را که همانا همبستگی و ازخودگذشتگی بود آموزش میداد.
در جمع بسیار منسجم و منضبط مجاهدین زندان که بعد از تحمل سالها زندان و عبور از توفان فتنهها و کوره گدازان اعدامها و شکنجهها و پشتسرگذاردن مراحل پر رنج و تعب «قبر و قفس و قیامت» و «واحد مسکونی» تا سلولهای انفرادی گوهردشت و اعتصابغذاهای طولانی … حالا تکتکشان همچون پولاد، آبدیده و تبدیل به کادرهای برجستهيي برای خلق و انقلاب شده بودند. بیتردید فروزان یکی از آن چهرههای شاخص و درخشان بود.
تنظیم رابطه فروزان بهعنوان یک مجاهد خلق با محیط و افراد و جریانات سیاسی دیگر، فراتر از همه تفاوتهای نظری، سیاسی و رفتاری موجود، بسیار مثبت، سازنده و بلندنظرانه بود. او مورد احترام و اعتماد همه بچههای زندان بود. دوستان همبند مارکسیست ازهر گروه و با هر گرایش سیاسی، احساس نزدیکی زیادی با فروزان داشتند و احترام خاصی برای وی قائل بودند. بانوان بهایی همبند نیز خصائل والای انسانی فروزان را ستایش میکردند و او را بسیار دوست میداشتند و خلاصه هر آنکس که در مصاف با رژیم جهل و جنایت، ایستادگی میکرد فروزان را پشتوپناه خود در زندان میدانست.
پائیز سال۶۶ بود که بهدنبال تغییرات و جابجاییهای گسترده داخل زندان، کارگزاران رژیم تقریباً تمامی زنان زندانی سیاسی موجود در تهران را در بندهای سه گانه اوین معروف به سالن۱، ۲، و ۳ متمرکز کردند و ما با فروزان در سالن ۳ همبند بودیم. نوروز67 را در حالی در زندان و در شرایط اسارت جشن میگرفتیم که روحیه بچهها از همیشه بالاتر بود و رژیم در گرداب بنبستهای استراتژیک در زمینه سرکوب داخلی و تقابل با مردم و مقاومت ایران و در صحنه جنگ خارجی با کشور همسایه عراق، خود را در سراشیب نزول و افول میدید…
بعد از تحویل سال فضیلت با صدای زیبا و دلانگيزش از موسم بهار میخواند وفریبا عمومی شعر خاطرهانگيز «شکوفه میرقصد از باد بهاری» را ترنم میکرد… درآن لحظات هیچکس نمیدانست که برای خیل مجاهدین در بند این آخرین نوروز خواهد بود…
حولوحوش همان ایام بود که فروزان را بههمراه جمع دیگری از بچههای ملیکش بند به سالن۱ که اتاقهای در بسته داشت منتقل کردند… من نیز چندی قبل از شروع قتلعام تابستان ۶۷، بعد از حدود 7سال حبس بهطور موقت از زندان اوین مرخص شدم و بلافاصله به خارج از کشور آمدم.
…
درآن پرواز و سفر بزرگ و جاودانی، من که از سر تصادف و اتفاق و یا آزمایش و ابتلا از جمع یاران عزیز و عزیزتر از جانم دور افتادم و برجای ماندم، حالا بهعنوان تنها بازمانده از آن جمع مجاهدین سالن ۳ اوین وقتی به پشت سرم نگاه میکنم با یک چشم میگریم و با یک چشم میخندم … درحالیکه از حسرت و داغ فراق عزیزان همبند و دلبندم با تمام وجود میسوزم، با اینحال با یادآوری شکوه آنهمه دلاوری، پایداری و فداکاری با افتخار به خود میبالم که در یکی از سیاهترین دورانها، همنشین و همپا و همراه آن سالارزنان بودم ...
در روز جهانی زن به همه شمعهای فروزانی که در صف مقدم مبارزه با رژیم فاشیستی ـ مذهبی و زنستيز حاکم بر ایران همچنان میسوزند و نور آگاهی میافشانند و گرمی امید میبخشند درود میفرستم.
پاورقی ها:--------------------------
1ـ شرایط تنبیهی که زندانیان بهطور طولانیمدت حتی در داخل بند نیز دائماً در اتاقها و سلولهای در بسته خود محبوس بودند واز داشتن هواخوری محروم و فقط روزی سهبار نفرات هر اتاق به دستشویی برده میشدند.
2ـ در اواخر تابستان ۱۳۶۵ رژیم نهایتاً تمامی زندانیان سیاسی باقی مانده در زندان قزلحصار را به زندانهای اوین و گوهردشت کرج منتقل کرد.
3ـ «آنتن» اصطلاحی بود که زندانیان در مورد خائنین و جاسوسان رژیم در زندان بکار میبردند.
4ـ قاطعیت زندانیانی همچون فروزان، ناهید، سپیده و… بهعنوان خط مقدم مقاومت و خیلی دیگر از ملیکشهای بند که این چنین و تا این حد حتی حاضر به کوچکترین انعطافی در برابر خواست رژیم جهت آزادی خودشان نبودند طبعاً باعث عقبنشيني نسبی مسئولین زندان و ایجاد فضا و شرایط بهمراتب سهلتری برای بسیاری از دیگر زندانیان مقاوم در موقع ازادیشان میشد.
5ـ «ملیکش» اصطلاحی بود که در مورد زندانیانی بهکار برده میشد که بعد از اتمام مدت محکومیت رسمیشان، چه بهخاطر نپذیرفتن پیششرطهای رژیم برای آزادی و یا عدم اطمینان رژیم به زندانی، بههرحال آزاد نمیشدند و همچنان بدون حکم رسمی در حبس میماندند.
6ـ مجاهدین شهید، ناهید تحصیلی، سودابه منصوری، اعظم (شهربانو) عطاری، مژگان سربی، سپیده زرگر، ملیحه اقوامی، میترا اسکندری، فضیلت علامه، سهیلا فتاحیان، سیمین بهبهانی، مهین حیدریان، مهناز یوسفی، فریبا عمومی و … همگی در قتلعام تابستان ۶۷ به دستور جلاد جماران به دار آویخته شدند.
7ـ وزارت بدنام اطلاعات آخوندی که تا کنون بهطور رسمی هیچ نام و نشانی از هیچ یک از هزاران دلاور بر دار شده در آن قتلعام سیاه اعلام نکرده، استثنائاً در یکی از سایتهای مربوطه ضمن چاپ عکسی از فروزان بدون آنکه جرئت اعلام هویت وی را داشته باشد با همان رذالت آخوندی او را «تروریست کشته شده، عضو سازمان تروریستی مجاهدین» معرفی میکند. تنها نکته قابل تأکید اینست که استفاده از فعل مجهول «کشته شده» نمیتواند جلادان رژیم را در روز حسابرسی از کیفر جنایات مرتکب شده در ببرد. اخیراً دستاندرکاران سایت مربوطه شاید به توصیه آخوند پورمحمدی (وزیر کشور جدید رژیم) که از قاتلان فروزان میباشد، با رندی انزجارآوری زیرنویس عکس را تبدیل به «قربانی سازمان تروریستی مجاهدین» کردهاند.
بهرحال در یک دسته ۲۵ـ۲۰نفره به بند۱ پائین زندان اوین منتقل شدیم… بعداز انجام کارهای اولیه، تعیین اتاق و جا و مکان و استقرار وسایل در اولین فرصت به حیاط و هواخوری بند رفتیم تا عزیزانی را که زودتر از ما به بند بالا (طبقه دوم) منتقل شده و در اطاقهای دربسته محبوس بودند ببینیم (1). آنها هم که از آمدن سری جدید بچه ها به بند پايین مطلع شده بودند مشتاقانه خود را به بالای پنجرههای داخل اتاقشان رسانده بودند تا از پشت شیشههايی که رنگهای آن بعضاً توسط زندانیان پاک شده بود به بچههای تازه وارد بند پايین خوشآمد بگویند…دراینجور لحظات صحنههایی سرشار از عواطف انسانی و همدلی آرمانی شکل میگرفت که بهراستی دیدنی و بیاد ماندنی بود… از شوق دیدار همدیگر ولو در میان آنهمه دیوار و سلول و سیم خاردار در پوست خود نمیگنجیدیم… همبندان عزیزمان را میدیدیم که در طبقه بالا و از پشت پنجرههای رنگ و رو رفته از سر و کول هم بالا میرفتند و با لبخند و بوسه برایمان دست تکان میدادند… سودابه منصوری، اعظم (شهربانو) عطاری، مژگان سربی، سپیده زرگر… و در بالای سر آنها یکدفعه فروزان عبدی را دیدم مثل همیشه با لبخندی زیبا و دوستداشتني و متانتی بیاد ماندنی.(2)
با فروزان طی سال ۱۳۶۱ ماهها در بند تنبیهی۸ قزلحصار بودیم و چه دوران سخت و طاقتفرسا و البته در کنار هم خاطرهانگیزی بود. در یکی از آن روزهای وحشت و سرکوب بهار سال ۱۳۶۲ بود که فروزان را بههمراه جمع دیگری از زندانیان مقاوم و مجاهد برای آزار وشکنجه بیشتر از بند ۸ به سلولهای انفرادی گوهردشت بردند که دیگر تا یکسالونیم بعد او را ندیدیم تا اینکه در اواسط سال ۶۳ بهدنبال برخی تغییرات و جابجاییها در سطح مسئولین زندان (خروج باند لاجوردی و استقرار نمایندگان منتظری در زندان)، او را بههمراه سایر بچهها از انفرادیهای گوهردشت به بند عمومی ۳ قزلحصار منتقل کردند. بهدنبال همان تغییرات و بهاصطلاح رفرم موقت در داخل زندان بود که ما را هم از بند تنبیهی۸ بعد از ۲سال به بند عمومی۴ که در مجاورت بند۳ بود منتقل کردند. همین ایام بود که بیشتر عصرها صدای ولوله و شور و نشاط بچههای بند۳ را میشنیدیم که طبق معمول فروزان با راهانداختن بازی جمعی والیبال توی بند همه را مشغول و مجذوب میکرد و ما هم گاهاً برای دیدنش به دور از چشم «آنتن»های رژیم به بالای پنجره بند میرفتیم و به تماشای آنها مینشستيم. (3)
حالا سال ۶۵ بود و بازهمدیگر را در شرایط تنبیهی و فشار بیشتر در اوین میدیدیم. همان روزهای اول ورود به بند بود که حمله و هجوم نوبتی مجتبی حلوائی شکنجهگر بدنام اوین و اوباش پاسدارش برای منکوب کردن ما آغاز شد که مورد ضربوشتم شدیدی واقع شدیم و تا نفس داشتند با پوتینهای مخصوصشان بچهها را زدند بهطوریکه خودشان به نفسنفس افتاده بودند و در برابر اعتراض مظلومانه ما میگفتند که «فقط میخوایم یادتون بیاریم که اینجا اوین است». بهفاصله چند روز ما را هم برای اعمال محدودیت و فشار بیشتر به بند بالا و اتاقهای در بسته منتقل کردند که البته در کنار یاران و عزیزانی همچون فروزان خیلی هم خوشایندتر و روحیه بخشتر بود. بگذریم که جلادان بیرحم زندان حداقل حقوق انسانی و زیستی ما را هم زیر پا میگذاشتند.
حدوداً تابستان سال۶۵ بود که نام تعدادی از زندانیانی را که حکم پنج سال زندان آنان به اتمام رسیده بود متناوباً برای بازجویی میخواندند و ازآن جمله بچههایی مثل فروزان عبدی، سپیده زرگر، ناهید (فاطمه) تحصیلی … بودند که برای آزادی پیششرط مصاحبه ویدیویی و محکوم کردن مجاهدین را ازآنها طلب میکردند که تقریبآ همه آن بچهها جواب رد داده بودند و نهایتاً مسئولین زندان و دادستانی حتی به یک تعهدنامه کتبی و فرمالیستی مبنی بر عدم فعالیت سیاسی بعد از آزادی نیز رضایت داده بودند که بچهها زیر بار آن هم نرفته بودند و در آخر آنها را با ناسزا و توهین و تهدید به بند برگرداندند (4). بدین ترتیب فروزان نیز به جمع زندانیان ملیکش بند اضافه شد. (5)
طی سالهای ۶۷ ـ ۶۵ همچون سالهای قبل از آن، فروزان در زمره مقاومترین و محبوبترین زندانیان سیاسی مجاهد خلق بود و در تمامی حرکتهای جمعی و اصولی زندانیان رودرروی رژیم، در هر بندی و تحت هر شرایطی و با هر ریسکی مسئولانه شرکت میکرد و البته خود همیشه جلودار بود ودر خط مقدم قرار میگرفت. هرجا او بود شادی بود و امید به زندگی، عشق بود و محبت به همبند و همزنجیر، و البته ایستادگی بود و مقاومت در مقابل دژخیم و رژیم. برای او خمودی و افسردگی کلماتی بودند بیمفهوم. در هر شرایطی پیشتاز و بانی بهراه انداختن مطالعات جمعی، ورزش جمعی و بهخصوص تمرین و مسابقه والیبال و ایجاد شور و نشاط در بین بچههای بند بود که البته هرکدام ازاین تحرکات و فعالیتها از دید و نظر دشمن ضدبشری تحت عنوان «روابط و تشکیلات منافقین در زندان» گناه و جرمی بزرگ و نابخشودنی محسوب میشد… حتی در شرایط محرومیت کامل اگر توپی هم در کار نبود نگاهی به دور و بر خود میکرد و با جمعآوری چند تکه پارچه و بههم پیچیدن آنها ظاهراً توپی درست میکرد و بچهها را برای بازی راه میانداخت.
فروزان عبدی پیربازاری قبل از دستگیری دانشجوی دانشگاه و از اعضای تیم ملی والیبال زنان ایران بود که طبعاً در بازی و ورزش داخل زندان نیز سرآمد همه بود و ما با صمیمیت شیطنتآمیزی او را کاپیتان صدا میکردیم. وی که در بازی با توپ و حرکات داخل زمین و روی تور تبحر فوق العادهيي داشت با وارستگی و افتادگی خاصی همچون یک مربی دلسوز هیچ فرصتی را برای آموزش همبندان خود حتی با مینیمم امکانات از دست نمیداد. البته او فقط یک قهرمان ملیپوش در قلمرو ورزش نبود که در حیطه انسانیت و ارزشهای والای انسانی نیز سرچشمه زلالی بود از پاکی و صداقت و دریايی بود بیکران از مهر و عطوفت.
یادم هست كه در یکی از همان روزهای سال۶۵، یکی از بچههای نسبتاً کم سنوسال و معصوم بنام نادره را که مدتهای مدید در سلولهای انفرادی و تحت شکنجههای طاقتفرسا قرار داده بودند در حالیکه دچار شکست عصبی و روانپریشی شده بود به بند ما آوردند. او با هیچکس حرف نمیزد و ساعتهای متمادی فقط به نقطهيي در افق خیره و مات میشد. فروزان بهرغم کار و مسئولیتهای مختلف فردی و جمعی که داشت بهناگاه تمام کارهای روزانه خود را کنار گذاشت و بهطور ۲۴ساعته خودش را وقف نادره و مراقبت از او کرد. با مهربانی و بردباری همچون خواهری غمخوار به تیمار او پرداخت تا بهتدریج اعتماد او را جلب کرد بهطوریکه ما متوجه میشدیم که او بهمرور با فروزان شروع به حرفزدن زدن کرده و هرازگاهی لبخندی غمین نیز بر لب دارد. پروسه طولانی و پیچیده رواندرمانی این قربانیان مظلوم رژیم آنهم در شرایط بسیار کاهنده و طاقتفرسای داخل زندان به واقع حتی در توان روانشناسان حرفهيي با تجربیات آکادمیک نیز نمیتوانست باشد ولی فروزان با عشقی عمیق به خدا و خلق و با مایهگذاری عمدتاً یکجانبه و بدون چشمداشت متقابل قدم به پیش میگذاشت و هیچ مرزی را جز با دشمن غدار خلق بهرسمیت نمیشناخت. البته چندی نگذشت که پاسداران مسئول بند متوجه روند بهبودی حال نادره شدند و با بدذاتی خاص خود بلافاصله او را از بند ما خارج کردند که فروزان بهشدت متأثر شد. اتفاقاً یکسال بعد فروزان در موردی مشابه، منتهای تلاش خود را جهت کمک به بهبودی حال فرزانه عمویی مبذول داشت ولی متأسفانه دراین مورد فرآیند روانپريشي و عوارض شدید آن بسیار عمیق، مزمن و برگشتناپذیر مینمود و نتیجهيي حاصل نشد. فرزانه یکی دیگر از زندانیان مظلومی بود که در زیر فشار و تحت شرایط خردکننده فیزیکی ـ روانی در شکنجهگاه موسوم به «واحد مسکونی» در سال۶۲ دچار شکست عصبی و روانپریشی حادی شده بود که تا سالها بعد عوامل رذل رژیم ظالمانه او را با همان شرایط وخیم در زندان نگه داشتند تا او را به جنون کامل کشاندند.
حدود تابستان سال۶۶ برای مدتی در بند ۳۲۵ بودیم که حیاط کوچکی هم داشت. فروزان از صبح زود با برپایی ورزش جمعی و یک ساعتی هم تمرین والیبال و عصر هم با بهراه انداختن مسابقه والیبال هلهله و جنبوجوش خاصی در بند ایجاد میکرد. از بچههای ثابت بازی علاوه بر فروزان تاآنجا که یادم هست ملیحه اقوامی، میترا اسکندری، فضیلت علامه، سهیلا فتاحیان، سیمین بهبهانی، مهین حیدریان، مهناز یوسفی و … بودند. (6)
فروزان که خود بازیکنی ملیپوش در سطح ایران و آسیا بود با قامتی کشیده، پرشهایی بلند و حرکاتی موزون هرگاه که اراده میکرد میتوانست صحنههاي زیبایی را با توپ در زمین بازی و یا بر فراز تور به نمایش بگذارد، با اینحال در حین مسابقه و بازی بهندرت هنرنمایی میکرد و هر وقت توپ به او میرسید بهرغم اینکه تمام بچههای بند مشتاق دیدن حرکات فنی و حرفهيي او بودند ولی او به سادگی توپ را به نفرات دیگر تیم پاس میداد و با خلق موقعيت این امکان را در اختیار بازیکنان همتیم خود برای بهثمررساندن توپ و کسب امتیاز قرار میداد، ضمن اینکه نمیخواست بهخاطر برتری بلامنازعش در بازی اجحافی هم به تیم مقابل بشود. او در واقع با ورزش و بازی نیز منش و روش سیاسی و دموکراتیک خود را که همانا همبستگی و ازخودگذشتگی بود آموزش میداد.
در جمع بسیار منسجم و منضبط مجاهدین زندان که بعد از تحمل سالها زندان و عبور از توفان فتنهها و کوره گدازان اعدامها و شکنجهها و پشتسرگذاردن مراحل پر رنج و تعب «قبر و قفس و قیامت» و «واحد مسکونی» تا سلولهای انفرادی گوهردشت و اعتصابغذاهای طولانی … حالا تکتکشان همچون پولاد، آبدیده و تبدیل به کادرهای برجستهيي برای خلق و انقلاب شده بودند. بیتردید فروزان یکی از آن چهرههای شاخص و درخشان بود.
تنظیم رابطه فروزان بهعنوان یک مجاهد خلق با محیط و افراد و جریانات سیاسی دیگر، فراتر از همه تفاوتهای نظری، سیاسی و رفتاری موجود، بسیار مثبت، سازنده و بلندنظرانه بود. او مورد احترام و اعتماد همه بچههای زندان بود. دوستان همبند مارکسیست ازهر گروه و با هر گرایش سیاسی، احساس نزدیکی زیادی با فروزان داشتند و احترام خاصی برای وی قائل بودند. بانوان بهایی همبند نیز خصائل والای انسانی فروزان را ستایش میکردند و او را بسیار دوست میداشتند و خلاصه هر آنکس که در مصاف با رژیم جهل و جنایت، ایستادگی میکرد فروزان را پشتوپناه خود در زندان میدانست.
پائیز سال۶۶ بود که بهدنبال تغییرات و جابجاییهای گسترده داخل زندان، کارگزاران رژیم تقریباً تمامی زنان زندانی سیاسی موجود در تهران را در بندهای سه گانه اوین معروف به سالن۱، ۲، و ۳ متمرکز کردند و ما با فروزان در سالن ۳ همبند بودیم. نوروز67 را در حالی در زندان و در شرایط اسارت جشن میگرفتیم که روحیه بچهها از همیشه بالاتر بود و رژیم در گرداب بنبستهای استراتژیک در زمینه سرکوب داخلی و تقابل با مردم و مقاومت ایران و در صحنه جنگ خارجی با کشور همسایه عراق، خود را در سراشیب نزول و افول میدید…
بعد از تحویل سال فضیلت با صدای زیبا و دلانگيزش از موسم بهار میخواند وفریبا عمومی شعر خاطرهانگيز «شکوفه میرقصد از باد بهاری» را ترنم میکرد… درآن لحظات هیچکس نمیدانست که برای خیل مجاهدین در بند این آخرین نوروز خواهد بود…
حولوحوش همان ایام بود که فروزان را بههمراه جمع دیگری از بچههای ملیکش بند به سالن۱ که اتاقهای در بسته داشت منتقل کردند… من نیز چندی قبل از شروع قتلعام تابستان ۶۷، بعد از حدود 7سال حبس بهطور موقت از زندان اوین مرخص شدم و بلافاصله به خارج از کشور آمدم.
…
درآن پرواز و سفر بزرگ و جاودانی، من که از سر تصادف و اتفاق و یا آزمایش و ابتلا از جمع یاران عزیز و عزیزتر از جانم دور افتادم و برجای ماندم، حالا بهعنوان تنها بازمانده از آن جمع مجاهدین سالن ۳ اوین وقتی به پشت سرم نگاه میکنم با یک چشم میگریم و با یک چشم میخندم … درحالیکه از حسرت و داغ فراق عزیزان همبند و دلبندم با تمام وجود میسوزم، با اینحال با یادآوری شکوه آنهمه دلاوری، پایداری و فداکاری با افتخار به خود میبالم که در یکی از سیاهترین دورانها، همنشین و همپا و همراه آن سالارزنان بودم ...
در روز جهانی زن به همه شمعهای فروزانی که در صف مقدم مبارزه با رژیم فاشیستی ـ مذهبی و زنستيز حاکم بر ایران همچنان میسوزند و نور آگاهی میافشانند و گرمی امید میبخشند درود میفرستم.
پاورقی ها:--------------------------
1ـ شرایط تنبیهی که زندانیان بهطور طولانیمدت حتی در داخل بند نیز دائماً در اتاقها و سلولهای در بسته خود محبوس بودند واز داشتن هواخوری محروم و فقط روزی سهبار نفرات هر اتاق به دستشویی برده میشدند.
2ـ در اواخر تابستان ۱۳۶۵ رژیم نهایتاً تمامی زندانیان سیاسی باقی مانده در زندان قزلحصار را به زندانهای اوین و گوهردشت کرج منتقل کرد.
3ـ «آنتن» اصطلاحی بود که زندانیان در مورد خائنین و جاسوسان رژیم در زندان بکار میبردند.
4ـ قاطعیت زندانیانی همچون فروزان، ناهید، سپیده و… بهعنوان خط مقدم مقاومت و خیلی دیگر از ملیکشهای بند که این چنین و تا این حد حتی حاضر به کوچکترین انعطافی در برابر خواست رژیم جهت آزادی خودشان نبودند طبعاً باعث عقبنشيني نسبی مسئولین زندان و ایجاد فضا و شرایط بهمراتب سهلتری برای بسیاری از دیگر زندانیان مقاوم در موقع ازادیشان میشد.
5ـ «ملیکش» اصطلاحی بود که در مورد زندانیانی بهکار برده میشد که بعد از اتمام مدت محکومیت رسمیشان، چه بهخاطر نپذیرفتن پیششرطهای رژیم برای آزادی و یا عدم اطمینان رژیم به زندانی، بههرحال آزاد نمیشدند و همچنان بدون حکم رسمی در حبس میماندند.
6ـ مجاهدین شهید، ناهید تحصیلی، سودابه منصوری، اعظم (شهربانو) عطاری، مژگان سربی، سپیده زرگر، ملیحه اقوامی، میترا اسکندری، فضیلت علامه، سهیلا فتاحیان، سیمین بهبهانی، مهین حیدریان، مهناز یوسفی، فریبا عمومی و … همگی در قتلعام تابستان ۶۷ به دستور جلاد جماران به دار آویخته شدند.
7ـ وزارت بدنام اطلاعات آخوندی که تا کنون بهطور رسمی هیچ نام و نشانی از هیچ یک از هزاران دلاور بر دار شده در آن قتلعام سیاه اعلام نکرده، استثنائاً در یکی از سایتهای مربوطه ضمن چاپ عکسی از فروزان بدون آنکه جرئت اعلام هویت وی را داشته باشد با همان رذالت آخوندی او را «تروریست کشته شده، عضو سازمان تروریستی مجاهدین» معرفی میکند. تنها نکته قابل تأکید اینست که استفاده از فعل مجهول «کشته شده» نمیتواند جلادان رژیم را در روز حسابرسی از کیفر جنایات مرتکب شده در ببرد. اخیراً دستاندرکاران سایت مربوطه شاید به توصیه آخوند پورمحمدی (وزیر کشور جدید رژیم) که از قاتلان فروزان میباشد، با رندی انزجارآوری زیرنویس عکس را تبدیل به «قربانی سازمان تروریستی مجاهدین» کردهاند.


