سياوش… نتـرسد ز فرجام آتش به روي ـ گفتگو با خواهر مجاهد اشرف آوري، مادر مجاهدين شهيد مهرانگيز و اميرسعيد حقيقي‌فرد









براي من «اشرف» نقطه عطف تاريخ، منشأ اميد يك نسل و يك خلق ستمديده و پشتوانه‌يي براي نجات زنان و دختراني است كه شبها در خيابانها در كارتون مي‌خوابند و در حاكميت آخوندهاي دينفروش به فروش مي‌روند. در اشرف اين دژ مستحكم و كانون شعله‌هاي فروزان تا آخرين لحظة زندگيم مي‌جنگم و برمي‌شورم بر جلاداني كه روزانه براي نشان‌دادن قدرت كاذب و يزيدي خود جوانان 18-19 ساله را از جراثقالها جلو چشمان اشكبار پدران و مادرانشان با مارك و تهمتهاي دزدي و فسق و فجور حلق‌آويز مي‌كنند، در‌حالي‌كه آخوندهاي شياد و دينفروش خود كساني هستند كه دختران جوان را در بازارهاي دوبي به‌فروش مي‌گذ
ارند



«اشرف آوري» را سالهاست كه مي‌شناسم. خواهري پرتلاش و پرانرژي با چهره‌يي كه مهرباني و شادابيش همواره انگيزاننده است. طي ساليان از دور يا نزديك، او را در همه كاري با همين خصوصيات ديده‌ام. از كار در تبليغات گرفته تا ستادهاي پشتيباني، كارهاي فني، كامپيوتر، فروشگاههاي مختلف ارتش آزاديبخش و انبارهاي تداركاتي و غذايي و…
آن‌چه مرا واداشت از او خواهش كنم زماني را به اين گفتگو اختصاص دهد، انگيزه‌ام براي شنيدن سرنوشت دو فرزند مجاهدش بود كه در عمليات كبير فروغ جاويدان به‌شهادت رسيده‌اند: اميرسعيد و مهرانگيز. عكسها و سرگذشت اين دو قهرمان مجاهد را پيش از اين در جلد دوم «يادنامة شهيدان فروغ جاويدان» ديده و خوانده بودم ولي همواره كنجكاو بودم تا به بهانه‌يي از آن‌چه اين دو شيرآهنكوه را برانگيخت تا به‌سوي نبردي كه در بين مجاهدين «بيمه‌نامة انقلاب» نام گرفته بشتابند، جويا شوم. اشرف بر من منت گذاشت و اين گفتگوي پركشاكش را پذيرفت. كشاكشي كه با هر مجاهدي هست وقتي بخواهد از خود و سرنوشتش بگويد او هم ترجيح مي‌داد در ميانة صحبت گريزي به‌خاطراتش از ساير رزم‌آوران و شيرزنان مجاهد بزند.


سلام و تشكر براي همه چيز. قبل از شروع مي‌خواستم كمي از چگونگي آشنايي خودتان با مجاهدين براي خوانندگان «مجاهد» بگوييد.


روز 29بهمن سال56 شهر تبريز اولين شهري بودكه درگيري بين دانشجويان و جوانان به‌پاخاسته با مزدوران و ايادي شاه به‌وقوع پيوست. راهپيمايي و تظاهرات حوالي ساعت 9‌صبح در خيابانها شروع شده بود. جوانان خشمگين خودروها و ساختمانهاي دولتي و بانكها را به آتش كشيدند و هرچه جلوتر مي‌رفتند، شورش و طغيان مردمي گسترده‌تر و به تعداد تظاهركننده‌ها افزوده مي‌شد تا اين‌كه ساواك و ارتش با تمام قوا يعني با توپ و تانك به خيابانها آمدند تامانع اين حركت مردمي شوند.
درگيري تا ساعت 10-11 شب ادامه داشت و در نهايت به حكومت نظامي منجر شد، 13 يا 14نفر كشته و عدة زيادي دستگير شدند. تبريز ديگر شرايط طبيعي و آرامي نداشت و به‌دنبالش اعتصابهاي دانشجويي هم در دانشگاهها شروع شده و تداوم پيدا كرد و تظاهرات خياباني مانند بقية شهرهاي ايران هر روز اوج مي‌گرفت.
هم‌زمان با شرايط جديد اجتماع، من هم آرامش درونيم را از دست داده بودم و همه چيز برايم سؤال‌برانگيز شده بود. در سالهاي 56-57 با خانوادة زندانيان زمان شاه، خانوادة سردار موسي خياباني و جواد زنجيره‌فروش و مصطفي آفريده آشنا شدم. بعد از آن ديگر مسير زندگيم را انقلاب مشخص كرد، با شركت در راهپيماييها و تحصنها، بچه‌هايم مهرانگيز 13ساله و اميرسعيد 12ساله را كه دانش‌آموز بودند به سمت مبارزه كشيد و رابطه‌هاي ما در كنار عواطف خانوادگي هر روز از عنصر قوي‌تري به نام انگيزه‌هاي مبارزاتي سرشار مي‌شد. هرچه جلوتر مي‌رفتيم و بيشتر فهم مي‌كرديم عميقتر و اصيلتر مي‌شد. اين نكته براي من مهم بودكه بچه‌هايم مسيري را كه طي مي‌كنم درك و فهم مي‌كنند و براي آنها هم مهم بود و به آن تمايل داشتند. يعني نه‌تنها هيچ مانعي سد راه آنها نبود، بلكه زمينة مساعدي هم وجود داشت كه دجالگريهاي رژيم را درك كرده و با همه توش و توان در اين راه وارد بشوند.


كي و چطور از كشور خارج شديد و فرزندانتان در آن زمان چندساله بودند؟


(در فكر فرو مي‌رود و پس از چند لحظه مكث ادامه مي‌دهد): دوسال از به‌خون كشيده‌شدن تظاهرات مسالمت‌آميز مردم در 30خرداد60 گذشته بود. اين دو سال را هركداممان به‌نحوي بامشكلات دست و پنجه نرم كرديم تا در نهايت از ايران خارج شديم.
يكبار در اواخر ارديبهشت60 امير سعيد را دستگير كرده بودند ولي قبل از اين‌كه پايش به زندان برسد توانستيم از زندان سپاه آزادش كنيم.
يكماه بعد روز سي خرداد60 در تظاهرات و درگيريهايي كه در تبريز بود، شركت داشتيم. آن شب بعد از ساعت9 يكي‌يكي به خانه برگشتيم و هر‌كدام از صحنه‌هايي كه از هجوم وحشيانة پاسداران به مردم به‌چشم خود ديده بوديم براي هم تعريف كرديم. غافل از اين‌كه آخرين شبي است كه در كنار هم هستيم. نيمه‌هاي همان شب به خانه‌مان حمله كردند كه هر سه نفرمان توانستيم از پشت‌بام فرار كنيم. مدتي مخفي بوديم تا فهميديم رژيم دنبال اميرسعيد است. او تا شهريور60 در خانة هواداران و فاميل مخفي بود بعد به تهران رفت و تا ارديبهشت‌62 كه از طريق مرزهاي غربي خارج شد، در تهران مخفي بود. با توجه به شرايط سني‌اش كه 15سال بيشتر نداشت، مدت دوسال قبل از خروج از كشور، مجبور بود محلي براي كار و خوابيدن و محملي براي لونرفتن در تهران داشته باشد و روزهاي سختي را مي‌گذراند ولي هميشه روحية بالايي داشت.


اگر سعيد دوباره دستگير مي‌شد چه سرنوشتي در انتظارش بود؟

‌بدون ترديد اعدام. پاسداران وقتي براي پيگيري رد او به من مراجعه مي‌كردند مي‌گفتم تقصير شما شد كه او فرار كرد، مگر چكار كرده بود؟ اگر به خانة ما حمله نكرده بوديد دليلي نداشت از خانه فراري شود ولي اگر توانستيد ردش را پيدا كنيد به من هم خبر بدهيد. درحالي‌كه اين حرفها را مي‌زدم، خودم دل توي دلم نبود و هر آن از تصور اين‌كه سعيد به دست اين جانيان بيفتد شب و روز نداشتم. يكبار يكي از پاسداران مسجدي كه نزديك خانه‌مان بود مرا ديد و با وقاحت گفت يك موتورسوار خرج اين كرده‌ايم كه او را پيدا كنيم. انشاءالله به‌زودي سر اين مورد انعام خوبي دريافت خواهيم كرد‌!
و مگر نوجوانهاي حتي كمتر از 15ساله قبل از اين‌كه اسم خود را بگويند، فقط به‌دليل فروش نشرية مجاهد يا پخش اعلاميه عليه رژيم، توسط جانيان اين رژيم تيرباران نشدند؟ براي رژيم آن‌موقع هم مثل همين الان، سن و سال مطرح نبود. در دستگيريهاي گسترده و حملاتي كه سال60 به خانه‌ها مي‌كرد از پدر و مادر و بچه همه را با هم دستگير مي‌كرد و به زير شكنجه مي‌برد.


در آن زمان خود شما كجا بوديد؟

من و مهرانگيز در تبريز بوديم. بعد از اين‌كه اميرسعيد به تهران رفت، قرار شد من به خانة خودم برگردم تا با استفاده از محمل و شرايطم كه لو نرفته بود، از خانه‌ام براي مخفي‌شدن نفرات سازمان استفاده شود. اين در شرايطي بودكه با هر وضعيت جديدي كه پيش مي‌آمد و دستگيري هر‌يك از افراد، يا شنيدن خبر رفتن نفرات دستگيرشده به زير شكنجه، مجبور مي‌شديم مدتي جابه‌جا شويم تا مطمئن گرديم كه امكاناتمان لو نرفته و تا شرايط به روال نرمال برگردد مدتي طول مي‌كشيد.
خودم و مهرانگيز و خواهراني كه از خانة ما براي مخفي‌شدن يا كارهايشان استفاده مي‌كردند، مدتي در خانه‌هاي هواداران مخفي مي‌شديم تا مطمئن شويم كه شرايط به‌طور مقطعي حل شده، ولي در مجموع آرام و قرار نداشتيم و هر‌لحظه منتظر بوديم كه به خانه‌مان حمله شود. از طرف ديگر پاسداران كه دنبال اميرسعيد بودند روزي نبود كه مراجعه نكنند.
شبي كه آخوند مدني امام‌جمعه تبريز مجازات شد، هجوم و دستگيري گسترده‌يي صورت گرفت تا جايي كه شنيديم در يكي از بندهاي زندان تبريز، كثرت نفرات به‌حدي رسيده بود كه حتي جا براي نشستن هم نبوده و همه ايستاده بودند و به‌نوبت چندنفري چمباتمه مي‌زده‌اند. در همان حين پاسداري درب را باز كرده و گفته مي‌خواهيد چند نفري ببرم تا جايتان گشاد شود؟ و دست دراز كرده و از يقة لباسشان گرفته و عده‌يي را بيرون برده بود. صبح روز بعد به مابقي خبر دادند كه ديشب همة كساني‌كه جاي شما را تنگ كرده بودند، اعدام شدند. اين شرايط آن زمان بود.
خاطرات زيادي از آن روزها دارم كه هرگز فراموش نمي‌كنم. بنا به مسئوليتي كه داشتم هرهفته بعد از ملاقات زندان به ديدن خانواده‌هاي زنداني مي‌رفتم تا هر‌اطلاعاتي از زندان آورده بودند بگيرم. معمولاً هر‌هفته خبر اعدام عدة زيادي از مجاهديني كه با آنها بوديم به‌دستم مي‌رسيد. اعدام خواهران يا برادراني كه همه را از نزديك مي‌شناختم از طرفي خشم از طرف ديگر حس انتقام و عصيان تمامي وجودم را فرامي‌گرفت از‌جمله خبر اعدام ثريا ابوالفتحي قلبم را به‌شدت به‌درد آورده و سراپايم را شعله‌ور كرد. مادري كه با او هم‌سلول بود برايم تعريف كرد كه وقتي ثريا را براي بازجويي برده بودند، آخوند كثيفي براي تضعيف روحية ثريا به موسي فحش داده بود و ثريا تحمل نكرده و به صورت او آب‌دهان انداخته بود، آن‌وقت دو پاسداري كه در آن صحنه حضور داشتند، با لگد به جان او افتاده بودند طوري‌كه جاي پوتينهاي آنها روي بدنش مانده و به‌شدت ورم كرده بود و بازجو به او گفته بود بعدازظهر اعدام مي‌شوي. مادر مي‌گفت وقتي ثريا به سلول برگشته بود، با خوشحالي به هم‌بندانش گفته بود من امروز آزاد خواهم شد. او لبخند بر لب اين حرف را زده بود تا جايي كه هم‌اتاقيهايش در زندان مي‌گفتند ما باور كرديم كه آزاد شده. همان مادر مي‌گفت: وقتي از من خواست پشت او را كه زير پوتينهاي پاسداران له شده بود نگاه كنم فهميدم كه منظورش چه بوده است.
آن روز هم ثريا پمادي را كه براي پادردش به پايش مي‌ماليده استفاده مي‌كند، آن مادر به او گفته بود ثريا الان چه وقت داروزدن است و ثريا جواب داده بود خدا اين پا را سالم به من تحويل داده بود و من هم بايد سالم پيش او ببرم.
ثريا كه تنها فرزند مادرش بود، قبل از اين‌كه او را ببيند پاي چوبه تيرباران رفت و با شجاعت تمام از هم‌سلوليهايش خداحافطي كرد و رفت و جاودانه شد. ثرياي نازنيني كه خيلي وقتها سؤالم مي‌شود در آن شرايط ايمانش به راهش و راهبريش تا چه حد قوي بود؟ روحية انقلابيش تا چه حد به اوج رسيده بود كه نتوانست حتي به قيمت ازدست دادن جانش توهين به ارزشهاي سازمان را تحمل كند. لذا با آب دهاني كه به‌صورت بازجو انداخت اثبات كرد مجاهد شهيد مي‌شود ولي هرگز تسليم نمي‌شود.


آيا از ديگر شهيدان قهرمان تبريز خاطره‌يي داريد؟

خاطره‌هاي شهيدان زياد است و همه‌اش انگيزاننده و جانسوز است. مجاهد قهرمان اكبر چوپاني را يك روز قبل از دستگيريش ديدم.
يكساعت قبل از دستگيريش در تهران به‌سر قرارش رفته بودم و براي روز بعد قرار بعدي را گذاشته بوديم. فردا البته او ديگر سر قرار نيامد و بعد از تحقيقاتمان فهميديم دستگير شده است. رژيم براي اين‌كه از او اطلاعات بچه‌هاي تبريز را بگيرد، ماهها در اوين شكنجه‌اش كرد و بعداً به تبريز آورد و در زمستان61 در يكي از ملاقاتها كه خواهرش به ديدنش رفته بود خبر شهادتش را به او داده بودند. جانيان شقاوت‌پيشه سر اكبر قهرمان را در اثر كوبيدن له كرده و از بدنش جدا كرده بودند.
وقتي خبر اين شهادتها را مي‌شنيدم، به معني واقعي كلمه آتش در جانم مي‌افتاد. خبر اعدام فاطمه سيدي ـ خواهر مجاهد شهيد صادق سيدي (كاك اسد) ـ كه از خواهران مسئول تبريز و اولين مسئولم در سازمان بود را بعد از ماهها شكنجه در اوين و چندين بار انتقالش به زندان تبريز و برگرداندن به تهران شنيدم. و شنيدن خبر صدها اعدامي ديگر قرار وآرامم را از بين مي‌برد و تنها عشق و اميدم به بچه‌هايي بودكه مي‌ديدم و با آرزوي اين‌كه روزي پيش بچه‌ها به منطقه بيايم دقيقه‌شماري مي‌كردم.
از ديگر شهيدان تبريز، خواهر مجاهدم مليحه رنجوري بود كه برادرش موسي (صفرعلي) رنجوري را هم سال60 در زندان تبريز اعدام كردند، مجاهدي نستوه و با چهره‌يي آرام و مهربان، از‌جمله كساني بود كه براي آزادي خلقش در نبرد سرنوشت‌ساز فروغ جاويدان شركت كرد و دليرانه جنگيد و به شهادت رسيد.
از ديگر مجاهدين شهر تبريز خديجه اصلانزاده، شهناز زمانزاده و جميله موسوي بودند كه از اولين بهار خونين آزادي با هم آشنا شده بوديم و من آنها را مانند مهرانگيز دوست داشتم.


آيا شما موفق شديد در ايران باز هم سعيد را ببينيد؟

در دوراني كه اميرسعيد مخفي بود چندين بار براي مأموريتي به تهران رفتم و با او در خيابان قرار گذاشتم. يكبار وقتي به ديدنش رفته بودم، لباس مكانيكي سياهي تنش بود و دست و صورتش هم از نوع شغلش خبر مي‌داد. در حالي‌كه به چهرة آفتاب‌سوخته‌اش چشم دوخته بودم، قلبم از داشتن چنين فرزندي مالامال از عشق و غرور شده بود. پرسيدم: پسرم شبها كجا مي‌خوابي؟ گفت صاحب مغازه نمي‌داند من هوادار مجاهدينم، هرچند كه آدم بسيار خيري است و اگر بداند مطمئناً بيش از اينها به من كمك خواهد كرد اما يك كليد از قفل درب مغازه درست كرده‌ام كه هرشب ساعتي بعد از تعطيلي مغازه برمي‌گردم و در را از تو قفل مي‌كنم و صبح قبل از آمدن او دوباره از آن‌جا خارج مي‌شوم و دوباره برمي‌گردم.
در دوران مخفي بودنش هر وقت او را مي‌ديدم گشاده‌‌رو و خندان بود. بار ديگر وقتي او را ديدم، در يك مغازة فرش‌فروشي كار مي‌كرد و شبها هم به‌عنوان محافظ مغازه آن‌جا مي‌خوابيد. اين‌بار اما خيلي لاغر و ضعيف شده بود. مي‌گفت علتش كار طاقت‌فرساست ولي به‌خاطر استفاده از امكاناتي كه اين شغل در اختيار او و همرزمانش قرار مي‌داد، تحملش مي‌كرد به اميد اين‌كه هر چه زودتر به منطقه برود.
با اين‌همه هميشه مي‌خنديد و روحية بالايي داشت. فقط وقتي خبر شهادت بچه‌ها را مي‌شنيد، لحظه‌يي به فكر فرو مي‌رفت و مي‌گفت: كه اين‌طور! پس او هم رفت؟
آخرين باري كه او را ديدم از من خواست برايش سلاح تهيه كنم. تلاش كردم در تهران آشنايي كه هوادار سازمان بود و در نيروي هوايي كار مي‌كرد را پيدا كنم و از طريق يكي از خواهران تبريز به ديدنش رفتيم و او قبول كرد كه دو قبضه سلاح كمري از داخل نيروي هوايي بياورد. چند روز بعد دو سلاح را در يك قنادي از او تحويل گرفتيم و بعد از طي مسافتي در ميدان خراسان با اميرسعيد و مسئولش كه هم‌اكنون يكي از فرماندهان ارتش آزاديبخش است قرار بعدي را اجرا كرديم و من سلاحها را به آنها تحويل دادم. هيچ‌وقت آن لحظات را فراموش نمي‌كنم. بعد از تحويلدهي سلاحها وقتي در تاكسي نشستيم تا در مسير ازهم جدا شويم، از خوشحالي آن دو مجاهدي كه مسلح شده بودند، من هم غرق شوق و افتخار شده بودم.
چندي بعد قرار شد من، اميرسعيد و مسئولش را به‌همراه يكي از خواهران تبريز كه هر سه نفر در تهران مخفي بودند، به منطقه برسانم. هر سه نفر تحت تعقيب بودند و خارج‌كردن آنها از زير ضرب رژيم برايم عمليات مهمي محسوب مي‌شد. براي اين‌كه سالم به منطقه برسند از خانواده‌هايي كه مورد اطمينان بودند كمك گرفتم تا توانستم هر سه نفر را از تهران به تبريز و با سناريوي مناسبي از تبريز به منطقة آزادشدة آن روز در كردستان برسانم و خودم دوباره به تبريز برگردم.


چطور شد كه خودتان هم از كشور خارج شديد، هدفتان از خروج چه بود؟

يكماه بعد از خارج‌كردن اميرسعيد از تبريز در خردادماه همان سال62 من و مهرانگيز هم از تبريز خارج شديم. مهرانگيز 16ساله بود. مسير سختي را در هواي داغ منطقه طي 18روز پياده‌روي كرديم تا به آلان(1) رسيديم. ولي شوق ديدار و وصل به سازمان همه‌چيز را سهل مي‌نمود. مجاهديني كه با اميرسعيد در يك اكيپ آمده بودند مي‌گفتند وقتي بعد از بوكان وارد منطقة آزادشده شديم، وي با صداي بلند فرياد زده بود: مرگ برخميني. نفسي تازه مي‌كرد و دوباره فرياد مي‌كشيد.
در مسير عبور از روستاي بژوه برحسب اتفاق پسرم اميرسعيد را كه در حال رفتن به يك مأموريت نظامي بود ديدم. چند د‌قيقه با هم حرف زديم، سرش را بوسيدم و دوباره از هم جدا شديم. از او احساسش را از اين‌كه در منطقه است سؤال كردم. گفت: به آرزويم رسيده‌ام.


همة شما در منطقة مرزي بوديد؟

مدتي در منطقه بوديم، بعد به تركيه و اسپانيا و فرانسه رفتيم و دوباره به منطقه آمديم. خاطره‌يي كه از اسپانيا از اميرسعيد دارم اين است كه او مسئوليت آكسيونهاي افشاگرانه عليه رژيم را به‌عهده داشت و هر روز صبح از پايگاه خارج مي‌شد و شب برمي‌گشت. يكبار متوجه شديم كه يكماه بوده كه روزه مي‌گرفته و فقط شبها شام مختصري مي‌خورده تا اين‌كه يك روز صبح دوستانش متوجه مي‌شوند از شدت ضعف بيهوش شده كه او را به بيمارستان مي‌رسانند.


مناسبات مهرانگيز و اميرسعيد با يكديگر و با دوستانشان چگونه بود؟

آن‌چه كه از كودكي و حتي جواني هر دو نفرشان از زماني كه مبارزه را انتخاب كردند به ياد دارم اين است كه خيلي همديگر را دوست داشتند و احترام خاصي براي هم قائل بودند. هميشه اين رابطه صميمانه كه از يك عشق بزرگتر به خلق و انقلاب نشأت مي‌گرفت مرا جذب آنها مي‌كرد و مدتها به آنها فكر مي‌كردم. لذا وقتي در عمليات فروغ جاويدان فهميدم هر دو شهيد شدند. گفتم خوش به‌حالشان با همديگر رفتند و نتوانستند دوري هم را تحمل كنند. مهرانگيز هميشه بشاش و خنده‌رو بود و فداكاري او براي اطرافيانش زبانزد همة خواهراني بود كه در قرارگاه سردار (منطقة مرزي) پيش هم بودند. اميرسعيد و مهرانگيز در عمليات آفتاب و چلچراغ هم شركت كرده بودند. امير تحت فرماندهي مجاهد شهيد زهرا رجبي و مهرانگيز تحت فرماندهي مجاهد شهيد حميد تدين در عمليات فروغ شركت كردند.


از فرزندانتان عكسهاي يادگاري هم داريد؟ اگر ممكن است خاطرة يكي دو عكسي را كه از آنها نزد خود داريد برايمان بگوييد.

اشرف آلبومش را ورق مي‌زند. با شوري خاص به عكسها خيره مي‌شود و با اشاره به يكي از عكسها مي‌گويد: اين عكس اميرسعيد مربوط به مراسم عيد سال67 است كه در محل زمين صبحگاه اشرف برگزار شد. او در حال سرود خواندن است. عكس ديگرش در‌حالي‌كه لباس زنداني پوشيده، مربوط به يك آكسيون افشاگرانه عليه رژيم در خارج كشور در سال63 است.
اين يكي عكس مهرانگيز در رژة قرارگاه سردار است. در اين عكس چند نفر از مجاهدين قهرماني كه در عمليات فروغ شهيد شدند، ديده مي‌شوند.


                  مجاهدين شهيد مهرانگيز و اميرسعيد حقيقي‌فرد، فرزندان اشرف آوري



آخرين بار كي بچه‌ها را ديديد؟

روز توجيه عمليات در آخرين نشست عمومي آنها را ديدم و آخرين شبي هم كه صبح روز بعدش بايد حركت مي‌كرديم اميرسعيد براي خداحافظي به ديدنم آمد و مدتي با هم بوديم. آخرين حرفش اين بود كه: «اميدوارم در هرشرايط موفق باشي» و با عشقي كه در چشمهايش مشخص بود گفت: «ما لحظه‌يي در مسير توقف نمي‌كنيم و هر ميزان كه راه باز شود به مسير ادامه خواهيم داد». مثل پرنده‌يي بود كه شوق پرواز جانش را پر كرده باشد. من فقط نگاهش مي‌كردم. مهرانگيز هم از قرارگاه سردار آمده و در يك تيپ ديگر به فرماندهي مجاهد شهيد حميد تديني سازماندهي شده و در حال آموزشها و آماده‌سازيهايشان بود. من خودم هم آن‌موقع در يكي از ستادهاي پشتيباني بودم و درواقع از زمان توجيه عملياتي تا زماني كه از اشرف خارج شديم در حال آماده‌سازي عملياتي بوديم.


اگر اجازه بدهيد به‌عنوان سؤالي فرضي كسي كه از نزديك با مجاهدين آشنايي ندارد از شما بپرسم حالا كه 17سال از شهادت دو فرزندتان گذشته چه عشقي به شما انگيزه مي‌دهد كه هنوز در «اشرف» بمانيد؟

(اشرف مي‌خندد و مي‌گويد): درست است كه سني از من گذشته ولي يكي از افتخاراتم اين است كه 26سال از عمرم ر ا در درون مجاهدين بودم و الان هم براي به‌دست آوردن آزادي مردمم احساس جواني مي‌كنم. بعد از شهادت فرزندانم، قبل از اين‌كه احساس مادري داشته باشم احساس همرزمي داشتم. آنها جان خود را براي آزادي خلقشان فدا كردند و اين احساس به من در مبارزه براي آزادي توان و انرژي مي‌بخشد.
براي من «اشرف» نقطه عطف تاريخ، منشأ اميد يك نسل و يك خلق ستمديده و پشتوانه‌يي براي نجات زنان و دختراني است كه شبها در خيابانها در كارتون مي‌خوابند و در حاكميت آخوندهاي دينفروش به فروش مي‌روند. در اشرف اين دژ مستحكم و كانون شعله‌هاي فروزان تا آخرين لحظة زندگيم مي‌جنگم و برمي‌شورم بر جلاداني كه روزانه براي نشان‌دادن قدرت كاذب و يزيدي خود جوانان 18-19 ساله را از جراثقالها جلو چشمان اشكبار پدران و مادرانشان با مارك و تهمتهاي دزدي و فسق و فجور حلق‌آويز مي‌كنند، در‌حالي‌كه آخوندهاي شياد و دينفروش خود كساني هستند كه دختران جوان را در بازارهاي دوبي به‌فروش مي‌گذارند و مال و ثروت و اندوختة اين خلق را به يغما برده و در بانكهاي اروپا براي خود پس‌انداز مي‌كنند. در اشرف مي‌مانم كه با تمام وجودم عليه جور و ستمي كه بر خلق ما روا داشته‌اند و با اعتياد و فحشا خانواده‌ها را چنان به تباهي و نيستي كشانده‌اند كه كودكان خياباني در سطلهاي آشغال دنبال غذا مي‌گردند تا بتوانند يك وعده شكم خود را سير كنند، مبارزه كنم.
من تا آخرين نفس براي سرنگوني اين رژيم مي‌جنگم و افتخار مي‌كنم كه پرچم سرخ حسيني و هيهات منا‌الذله را به‌دوش دارم تا سرنگوني رژيم سفاك و يزيدي را نويد بدهم.

اشرف آوري ديگر نه‌تنها سؤالي برايم باقي نگذاشته بلكه با سرگذشت خودش و دو فرزند شهيدش و پايداري پرشكوه خودش در «اشرف» مرا سرشار و مديون خودش كرده است.

پانويس: ــــــــــــــــــــــــــــــ
1ـ منطقة كوهستاني مرزي در منطقة بانه و سردشت كه محل تمركز بخشي از نيروهاي مجاهدين بود.


ازخانه تا خيابان ـ سعيد عبداللهي



پرندة خيالت را
در رواق خانه سر مي‌برند
و جشن بيداري را
بر سنگفرش کوچه.

آشنايي نمي‌يابي
برطاقچة اتاقت چراغي بيفروز
ـ قطرة سکوت بر آينه مي‌لغزد
تا مگر دهاني
کلام دلش را به‌زبان آرد ـ

چشمه‌هاي لبخند را
برعطش لبانت مي‌بندند
بر چوب‌ـ بست همسايه مي‌ايستند
نگاهت را مي‌پايند
تا از پنجره‌يي که بر طلوع آفتاب مي‌گشايي
با کسي از آسمان سخن نگويي.

در راهبند خيابان
گزمگان ايستاده‌اند
به قصابي لبخند
بر عطش لبانت ـ
هر خيابان
دهليز وحشتي
که به دوزخ مردابي مي‌ريزد
و آهوي دلفريب مرگ
در پاگرد اتاق مي‌چرخد
تا زني
روح مجروح و غرور عصيانش را
بر صليب جانش بياويزد
و کودک دلبند
در چاهدان خانه
در محاق خلوت مرگ فرو مي‌رود.

ديريست دختران همسايه
شناسنامه‌شان را
باخون رگانشان مي‌نويسند
و از نهان بيرقِ سياهِ جامه‌شان
گلدان “عود” و “تفنگ” مي‌آورند.
باران نور را
بي‌دريغتر از ستارگان مي‌بارند
و انفجار شادي را
پرطنين‌تر از رگان انسان…