غلامرضا جلال
آن شب ديگر ظرفيت شنيدن تكتيرها را نداشتيم. چون شنيدن هر يك صداي آن به معني بر خاكافتادن پيكر يك مجاهد خلق و يك همزنجير ديگر بود. چون هرچه دم دست داشتم دور سرم پيچيده بودم و با خودم حرف ميزدم تا صداها را نشنوم، متوجه آمدن حسينزاده و پاسدارها بهسلول نشدم. با ضربات مشت و لگد آنها بهخود آمدم. همة بچهها كنار ديوار غربي سلول ايستاده بودند و فقط چند نفري و ازجمله من كه سرمان را پيچيده بوديم، وسط باقي مانده بوديم. حسينزاده درحاليكه با نگاه شيطاني ما را ورانداز ميكرد، گفت: اينها را به زير هشت بياوريد تا رفقايشان را قبل از رفتن تماشاكنند.
ما را به زير هشت و بعد هم به پايين يعني حياط325 بردند. در بين راه در گوشة هر پلهيي كه بهپايين ميرفت، يك زنداني نشسته بود. بعضاً پاي مجروح يكي لگد ميشد و صداي نالهاش بلند ميشد.
حياط بند325 محوطهيي بود كه قبل از ورود به ساختمان اصلي بندهاي معروف به325 قرار داشت و با يك ديوار قرمز بلند آجري ازجنوب محصور ميشد. در قسمت غربي چندين پلة عريض كه در سربالايي ساخته شده بود چيزي مثل سالنهاي آمفيتئاتر را تداعي ميكرد. روي اين پلهها تعداد زيادي از بچهها نشسته بودند و بهنظر ميرسيد درحال نوشتن وصيتنامههايشان بودند.
ناگهان همهمهيي كه نشان ميداد تعدادي درحال نزديكشدن هستند بهگوش رسيد و متوجه صداي صلوات و مرگ بر منافق از خيابان ورودي شدم. از رفت و آمد و سر و صداي پاسدارها ميشد فهميد كه تعداد زياد محافظين افرادي از مقامات به همراهشان وارد شدهاند. همه به داخل ساختمان رفتند و پس از حدود نيم ساعت صداي لاجوردي و حسينزاده را ميشنيدم كه بينشان بگومگو شده بود و روي موضوعي جر و بحث ميكردند. يكي ميگفت: نه آقاجان من اينكاره نيستم. اصلاً به گروه خونم نميخورد. نه آقاجان ، هركاري بگوييد ميكنم ولي اين يكي را از ما نخواهيد.
صداي يكي ديگر را شنيديم كه با لحني آخوندي ميگفت: اشكالي ندارد آقاي نوربخش، تا حالا نكردي؟ خب ياد ميگيري.
اين صدا برايم آشنا بود، آخوند مهدوي كني، دبير جامعة روحانيت! و كسي كه در بين آخوندها از همه ظاهرالصلاحتر جلوه ميكرده است، بود. از زير چشمبند نگاهش كردم. كنار دستياش محسن نوربخش (رئيس وقت بانك مركزي) بود. آخوند ديگر همراهشان، عبدالمجيد معاديخواه، وزير ارشاد و در كنارش احمد توكلي، وزير كار كابينة ميرحسين موسوي ايستاده بود كه معركهگردان اصلي هم خودش بود. توكلي گفت: اين از واجبات است. اين وظيفة ماست. ما كه جزو هيأت دولت هستيم بايد اولين اثباتكنندة فرامين امام باشيم. راست ميگويد حاج آقا لاجوردي، اگه خداي نكرده از درون دولت يك نفر نفوذي در بيايد كي ميتواند پاسخ بدهد؟ احمد توكلي، مرتب با اين و آن صحبت ميكرد.
بچههايي كه در كنارم بودند ميگفتند آنشب در صف مقامهاي رژيم كه براي تيرخلاصزدن آمده بودند ازجمله مصطفي ميرسليم، حسن حبيبي كه بعداً معاون اول خاتمي شد، آخوند هادي غفاري، آخوند هادي خامنهاي و يكي از وزيران يا معاونان وزير با اسم فاميل نبوي و تعداد ديگري را ديده بودند. لاجوردي اسم اين صف را «صف فرقان» گذاشته بود و همه را براي تيرخلاصزدن به پيكر شهيدان به اوين آورده بود تا به قول خودش كابينة دولت را از وجود نفوذي بيمه كند.
لاجوردي بارها در حسينية اوين ميگفت: براي تضمين جلوگيري از رخنهكردن منافقين در دستگاه، اعضاي دولت را هم براي زدن تيرخلاص به اوين ميآوريم و از نمايندگان مجلس هم آوردهايم.
محسن نوربخش كه ابتدا ميگفت نميتواند براي زدن تيرخلاص برود و مرتب يك نفر بهنام حاج محسن را صدا ميكرد و ميگفت: من نميتوانم، من اصلاً اينكاره نيستم، من تا حالا يك مرغ را هم خودم سر نبريدهام. همچنين يكنفر بهنام نبوي كه قد كوتاهي هم داشت ميگفت نميتواند تيرخلاص بزند. ولي در نهايت همة آن جمع را با هم به پشت بند4 و محل اعدامها بردند و تحت نظارت شخص لاجوردي به سر يك اعدامي تير خلاص شليك كردند.
آن شب يعني 28شهريور1360 يكي از هولناكترين شبهاي اوين بود. كه بيش از350نفر از بهترين فرزندان مردم ايران فقط در تهران بهجوخة اعدام سپرده شدند. ما بهطور عيني شاهد بوديم كه وزيران كابينة اين رژيم در اين جنايت بهطور مستقيم شركت كردند. چه بسيار شبها و روزها كه اين صحنهها به دست همين مقامهاي درجه اول و دوم رژيم تكرار شده است.



