زني از اشرف
كجا ايستادهام؟ بر قامت تنومند صخرهيي، با زخمهايي كهنه بر پيكر. دشنههاي تهمت وحش برجان؛ دستانم، سوراخ سوراخ، پلي براي عبور رگبار تازيانه و بارش سنگ؛ و بر پاهايم عبوري سرخ و خونچكان باقيست.
مهربان و بيپناه
در پشت سر، تاريخي به درازاي 6000سال رنج و محنت و سيهروزي، تحقير و تهمت؛ تنها و بيپناه. از تهمتهاي دردناك و بار غم مريم عذرا كه جرمش، زلال انديشه ناب انسان بود و گاه رنجور، گاه سرخوش، و بار مسئوليت مسيح بردوشش. از ريشريش اندام زنده برده بردهها، تا مرز تحمل تلاشي تكتك سلولهايم درد كشيدهام. وقتي كودكم را با نگاه معصومش در خاك كردند، سوزش رگهايم و شعلههاي سوختن وجودم را با چشماني باز نظاره كردم و آه نگفتم. با سوز بينهايت اعماق وجود زينب در نينوا، وقتي از ميان اجساد سوخته و مثله شده عزيزان كه گويي جانمان در آنها تکثير شده بود شعلهور شدم؛ و غرق افتخار و سربلندي نسبت به زني والا و شايسته، وقتي در امتداد عبور سرخ عزيزانش، فرياد عشقشان را به محرومان رساند و از بيكسي رهانيدشان و شرزگان را با صبر و روحي سرکش و ارادهيي قدرتمند، گوشمالي داد.
من زني از شرقم. از آفتاب درخشان و جنگلهاي سرسبز و درياهاي نيلي آن سرشارم. از لحظههاي شيرين كنار آبشاران و نسيم خنك بهار زندگي لبريزم. صفا و پاكي كوهساران و صداي شور و شلوغي جوانانش را دوست دارم. از بازي پدر با كودكان و مهر و عطوفت و خانههاي گرم و بيپيرايه مردمم سرشارم و آرامش ميگيرم. به افكار و انديشه بلندپرواز و قدرتمند جوانان و فريادشان، وقتي براي بهدست آوردن حقوق جامعهشان ميخروشد، افتخارميكنم. براي آرزوهاي رنگين دختركان زيباي معصوم وخندههاي شيرين كودكانه و آينده آنان ملامتها كشيدهام.
تاريخ روزگار من، زير تاخت و تاز «آتيلا و چنگيز و هيتلر و خميني» بود. امروز، زير تازيانه نفرت و تعفن زنستيزي آخوندها، با تحقير و توهين و شلاق و سنگسار و اعدامهاي خياباني، تراژدي تلخ و ناباور اين ستم، تار و پود من را درنوريده.
ما را بشنويد!
سيمون دوبوار از زبان حال من ميگويد: «همه طبقات اجتماعي تحت ستم، زماني نبودهاند. آنها بعداً به وجود آمدند. ولي زنان پيوسته بودهاند. آنها به سبب ساختار فيزيولوژيك خود، زن هستند. اما طنين خودبهخودي زن در گوش مرد، آهنگي دشنامگونه دارد و در ذهن او، آميزهيي از بهرهوري جنسي و تحقير است».
خداي بزرگ و مهربانم من را آزاد و رها، به مسئوليت انسان بودن مفتخر كرد. ديدم بشريت در اسارت مناسبات كهن فريسيان و اقتدار فرعونيان، روميان و ارتجاع كليسا و يزيديان نماند و جام شوكران سركشيد و به صليب كشيده شد؛ اما خوشههاي مقاومت سربلند كردند. من نيز در پس همه سركوبيها و شلاقها و رنجها و دردها، اسير و درمانده نگشتم و شعله اميد، در ميان عبورهاي خونچكان، در سلولهايم هرگز خاموش نشد. براي آرزوها و براي كسب آزاديم، آرام ننشستم؛ با كلئوپاترا به قدرت رسيدم؛ ولي مرگ را به اسارت روميان ترجيح دادم. با زنوبياي زيباي تدمر، با روميان قدرتمند جنگيدم و تا آخرين لحظه و شكست، نتوانستند قلبم را از عشق به مردمم خالي كنند و به اسارتم كشند؛ با ژاندارك، وطنم را از يوغ اشغالگران درآوردم و در آستان بهار جواني و زندگي، شعلههاي آتش را درآغوش كشيدم.
انقلاب صنعتي وگسترش فعاليتهاي اقتصادي و تکنولوژي كه بخش عظيمش را زنان به دوش كشيدند ــ، تغييري در آزادي و استقلال من و مادران و خواهران و دخترانم به ارمغان نياورد. اما من انسان بودم و هرگز درسكون ننشستم. از جنبش زنان در كشورهاي اروپا و آمريكا وگسترش آن بعد از انقلاب كبير فرانسه، دفاع كردم. خواستار حق برابري سياسي با مردان شدم. نويسندگان و شخصيتهايي انساني از مردان نيز به ياريم آمدند. جورج ساند، نويسنده فرانسوي داستانها و نوشتههايش را به شرح چگونگي زندگي رقتبار دختران و زنان اختصاص داد. دركنار زنان عصيانگر انگليسي كه پارلمان لندن را اشغال كرده و طوري خود را با زنجيرهاي محكم به صندليهاي مجلس بستند كه بعد از چهارساعت، به ياري آهنگران و پليس توانستند دست و پايشان را باز كنند، ماندم. من نيز با فرياد اعتراض مادام رولان در انقلاب فرانسه، كه چرا تر و خشك را به پاي چوبه دار ميبرند، خروشيدم. خروشيدم كه:«اي آزادي! چه جناياتي به نام تو انجام ميشود!» و ديدم كه چگونه سرش را از پيکرش جدا كردند. اما از پاي نيفتادم. توماسمور انگليسي به دفاع از آزادي من برخاست و جامعه و اتوپيايي نوين ساخت. هرگونه تبعيض ميان زن و مرد را در محيط اجتماعي زدود و بالاخره جان خود را برسر آن نهاد.
زوبيني بيتوقف
آمدم و آمدم و با افتخار و سربلندي در صف سرداران در كنار ستارخان، با لباس مبدل مردانه، براي آزادي جنگيدم. درحمايت از نهضتهاي حقطلبانه، اولين كنگره جهاني زنان را در آلمان به سرپرستي كلارا زتكين، به كرسي نشاندم و دركنار آنان كه با اميد و تلاشي بيوقفه، به دنبال مقصد آزادي بودند، روز جهاني زن را در 8مارس 1910 به تصويب رسانديم و بهخاطر اين ارمغان، به جشن شادماني و شور رفتيم.
هيتلر كه خود با كمك بخشي از زنان به قدرت رسيد، وحشيانه گفت: «به زنان فقط بهخاطر توليد سرباز احترام ميگذارد» و به اين تربيب با شليک گلوله زهرآگين تحقير و زجر به سوي من، سرلوحه ديكتاتورياش را اعلام كرد. درجنگ جهاني اول با يك ميليون زن به صحنه آمدم. درطي دوران جنگ جهاني دوم به 2ميليون و بعد 13و تا 19ميليون درصحنههاي پشت جبهه نبرد، در كارخانهها، صنعت جهان را ارتقا دادم، اسلحه برداشتم و عليه نازيسم هيتلري جنگيدم و در کنار بسياري قهرمانان، جان باختم. آن روزها مردان در آمريكا شعار ميدادند كه هرچه بيشتر زنان كاركنند، زودتر پيروز ميشويم؛ بعد هم گفتند اين جنگ را بدون ورود زنان به نيروي كار نميتوانستيم پيش ببريم.
در پايان جنگ جهاني، مردان بازگشتند. همانها كه شعار كار بيشتر زنان را ميدادند، چهره عوض كردند. گفتند در دوران صلح، وظيفه اول زن، خانه و بچههايش هستند. اينگونه من را بازيچه قدرت خويش قرارداده و با جسمي خسته و روحي سرخورده، از ميدان فعاليتهاي اجتماعي، به کنج خانه و تنهايي پرتاب كردند.
در سايههاي نور
نهضت فمينيسم، البته بهعنوان پاسخي براي جنگ عليه اين شعارهاي گستاخانه، راهگشا بود. الا بلور، زن پزشك 50ساله كه حزب كمونيست آمريكا را تأسيس كرد، اولين كنگره فمينيستها در نيويورك را تشكيل داد. بتي فريدن دركتابش، انواع تبعيض و داستانهاي رنج من را براي آنهايي كه هنوز به فرياد انساني درون خود پاسخ ميدادند، به نگارش در آورد. در كنار زنان آمريكا، سلسلهتظاهرات بزرگ ضدجنگ ويتنام را پيش بردم و دانشگاهها حمايتم كردند.
زندگي من زير بهرهكشي، سرمايه، قدرت، پول و وحشيانهترين پاكسازيهاي قومي و تجاوز سيستماتيك و فقري شوم، نابود ميشد. اما هرگز نيفتادم؛ افتانوخيزان به سوي سرنوشت خويش، پيش رفتم. صدايم تا مجمع عمومي ملل متحد رفت و كنوانسيون منع تبعيض عليه زنان را به تصويب رساندم و تحت شعار برابري، توسعه و صلح، سازمان ملل مفادي را به دفاع از من نوشت. از اين پس ديگر جنايتها و آزارها و اذيتها آشكار نبود. با خود گفتم: «راستي پس از اين همه ستم، فراغتي هست؟» اگر چه هنوز آرزوهايم از من دور بودند، اما اميدي و ايماني در رگهايم، اگر چه ناپيدا، هستي مرا نويد ميداد.
توفان آزادي
من از راههاي تاريك و پر پيچوخم و هولناك تاريخ گذشتم. ازكوچههايي كه از بوي نفرت و ترس، پر بود. از زير رگبار سنگهاي هيولاهاي انساننما، آخوندهاي كثيفي كه از چنگالهايشان خون زيباترين و معصومترين جوانان وطنم ميچكد. در عبور خود، بيباور و گمگشته، پا دركوچهيي با پنجرههايي از نور گذاشتم. سرگردان از آن عبور كردم. اما باور نكردم كه اين روشنايي، حقيقت دارد. روح خسته و تكيدهام، از فقدان روحي انساني، در تمناي جرعهيي آزادي درگذر بود. وجودم، همه شك بود. فريب دروغها وگفتههاي شيرين را نميخوردم. من با واقعيتهاي عريان و تلخ آشنا بودم. سختگير و سرسخت، به دنبال حقيقت ساده و بيآلايش رهايي خود بودم كسي را در جستجو بودم كه به من گوش دهد و مرا بشناسد. من به دنبال آمال و آرمان خويش يكدلي و يك رنگي بودم. به دنبال آزادي و نياز به خودبودن، نه ابزار و صيدي براي هدفهاي ديگران. در اين جاده، كه نه تازيانهيي بود و نه سركوب؛ و نه تحقير و توهين، ساليان طي طريق كردم. گوهر آزادي و هويت خويش را يافتم و غرق شور اين رهايي گشتم. در پي گذر روزهاي شاد اين ارمغان، تازه خود را در آستانه مسيري نو و حياتي تازه يافتم. آغاز و شروع نو در جادهيي با درخشش پرتوهاي انساني؛ به شکوهمندي اراده و انتخاب، تفكر وآگاهي، تغيير و كشف گوهر انساني ديگران. شرافتي توأم با رنجي عاشقانه براي ديگران؛ براي خلق فرهنگي نو، اعتمادي پايدار و خوشبختييي حقيقي در جادهيي با ميراثي انساني.
نگاهش ميكنم و باز مييابم شکوه پهناور انساني را. راستي كه هرتوقف، ضربهيي برآمال و آرزوي زيباي آن است و بهراستي براي آزاديِ انسانهاي ديگر، بايد وجودي شد تهي از ستم و استثمار.
پس بايد آزادي را صدا زد، سرود، خواند و با او توفان شد. توفاني بر جاده شلاق، دشنه ستم، تنفر و انديشه تبعيض. امروز تنها نيستم. مغرورم و از آرامش بازيافتهام، قدرتمندم. مرداني گرانقدر نيز با من ميخوانند: «اين است ره رزمم كه بجنگم همهجا با دژخيمان!»