من و تـوفان آزادي ـ صديقه خدايي‌صفت ـ اشرف



زني از اشرف

كجا ايستاده‌ام؟ بر قامت تنومند صخره‌يي، با زخمهايي كهنه بر پيكر. دشنه‌هاي تهمت وحش برجان؛ دستانم، سوراخ سوراخ، پلي براي عبور رگبار تازيانه و بارش سنگ؛ و بر پاهايم عبوري سرخ و خونچكان باقيست.


مهربان و بي‌پناه

در پشت سر، تاريخي به درازاي 6000سال رنج و محنت و سيه‌روزي، تحقير و تهمت؛ تنها و بي‌پناه. از تهمتهاي دردناك و بار غم مريم عذرا كه جرمش، زلال انديشه ناب انسان بود و گاه رنجور، گاه سرخوش، و بار مسئوليت مسيح بردوشش. از ريش‌ريش اندام زنده برده برده‌ها، تا مرز تحمل تلاشي تك‌تك سلولهايم درد كشيده‌ام. وقتي كودكم را با نگاه معصومش در خاك كردند، سوزش رگهايم و شعله‌هاي سوختن وجودم را با چشماني باز نظاره كردم و آه نگفتم. با سوز بينهايت اعماق وجود زينب در نينوا، وقتي از ميان اجساد سوخته و مثله شده عزيزان كه گويي جانمان در آنها تکثير شده بود شعله‌ور شدم؛ و غرق افتخار و سربلندي نسبت به زني والا و شايسته، وقتي در امتداد عبور سرخ عزيزانش، فرياد عشقشان را به محرومان رساند و از بيكسي رهانيدشان و شرزگان را با صبر و روحي سرکش و اراده‌يي قدرتمند، گوشمالي داد.
من زني از شرقم. از آفتاب درخشان و جنگلهاي سرسبز و درياهاي نيلي آن سرشارم. از لحظه‌هاي شيرين كنار آبشاران و نسيم خنك بهار زندگي لبريزم. صفا و پاكي كوهساران و صداي شور و شلوغي جوانانش را دوست دارم. از بازي پدر با كودكان و مهر و عطوفت و خانه‌هاي گرم و بي‌پيرايه مردمم سرشارم و آرامش مي‌گيرم. به افكار و انديشه بلندپرواز و قدرتمند جوانان و فريادشان، وقتي براي به‌دست آوردن حقوق جامعه‌شان مي‌خروشد، افتخارمي‌كنم. براي آرزوهاي رنگين دختركان زيباي معصوم وخنده‌هاي شيرين كودكانه و آينده آنان ملامتها كشيده‌ام.
تاريخ روزگار من، زير تاخت و تاز «آتيلا و چنگيز و هيتلر و خميني» بود. امروز، زير تازيانه نفرت و تعفن زن‌ستيزي آخوندها، با تحقير و توهين و شلاق و سنگسار و اعدامهاي خياباني، تراژدي تلخ و ناباور اين ستم، تار و پود من را درنوريده.


ما را بشنويد!

سيمون دوبوار از زبان حال من مي‌گويد: «همه طبقات اجتماعي تحت ستم، زماني نبوده‌اند. آنها بعداً به ‌وجود آمدند. ولي زنان پيوسته بوده‌اند. آنها به سبب ساختار فيزيولوژيك خود، زن هستند. اما طنين خودبه‌خودي زن در گوش مرد، آهنگي دشنام‌گونه دارد و در ذهن او، آميزه‌يي از بهره‌وري جنسي و تحقير است».
خداي بزرگ و مهربانم من را آزاد و رها، به مسئوليت انسان بودن مفتخر كرد. ديدم بشريت در اسارت مناسبات كهن فريسيان و اقتدار فرعونيان، روميان و ارتجاع كليسا و يزيديان نماند و جام شوكران سركشيد و به صليب كشيده شد؛ اما خوشه‌هاي مقاومت سربلند كردند. من نيز در پس همه سركوبيها و شلاقها و رنجها و دردها، اسير و درمانده نگشتم و شعله اميد، در ميان عبورهاي خونچكان، در سلولهايم هرگز خاموش نشد. براي آرزوها و براي كسب آزاديم، آرام ننشستم؛ با كلئوپاترا به قدرت رسيدم؛ ولي مرگ را به اسارت روميان ترجيح دادم. با زنوبياي زيباي تدمر، با روميان قدرتمند جنگيدم و تا آخرين لحظه و شكست، نتوانستند قلبم را از عشق به مردمم خالي كنند و به اسارتم كشند؛ با ژاندارك، وطنم را از يوغ اشغالگران درآوردم و در آستان بهار جواني و زندگي، شعله‌هاي آتش را درآغوش كشيدم.
انقلاب صنعتي وگسترش فعاليتهاي اقتصادي و تکنولوژي كه بخش عظيمش را زنان به دوش كشيدند ــ‌، تغييري در آزادي و استقلال من و مادران و خواهران و دخترانم به ارمغان نياورد. اما من انسان بودم و هرگز درسكون ننشستم. از جنبش زنان در كشورهاي اروپا و آمريكا وگسترش آن بعد از انقلاب كبير فرانسه، دفاع كردم. خواستار حق برابري سياسي با مردان شدم. نويسندگان و شخصيتهايي انساني از مردان نيز به ياريم آمدند. جورج ساند، نويسنده فرانسوي داستانها و نوشته‌هايش را به شرح چگونگي زندگي رقت‌بار دختران و زنان اختصاص داد. دركنار زنان عصيانگر انگليسي كه پارلمان لندن را اشغال كرده و طوري خود را با زنجيرهاي محكم به صندليهاي مجلس بستند كه بعد از چهارساعت، به ياري آهنگران و پليس توانستند دست و پايشان را باز كنند، ماندم. من نيز با فرياد اعتراض مادام رولان در انقلاب فرانسه، كه چرا تر و خشك را به پاي چوبه دار مي‌برند، خروشيدم. خروشيدم كه:«اي آزادي! چه جناياتي به نام تو انجام مي‌شود!» و ديدم كه چگونه سرش را از پيکرش جدا كردند. اما از پاي نيفتادم. توماس‌مور انگليسي به دفاع از آزادي من برخاست و جامعه و اتوپيايي نوين ساخت. هرگونه تبعيض ميان زن و مرد را در محيط اجتماعي زدود و بالاخره جان خود را برسر آن نهاد.

زوبيني بي‌توقف

آمدم و آمدم و با افتخار و سربلندي در صف سرداران در كنار ستارخان، با لباس مبدل مردانه، براي آزادي جنگيدم. درحمايت از نهضتهاي حق‌طلبانه، اولين كنگره جهاني زنان را در آلمان به سرپرستي كلارا زتكين، به كرسي نشاندم و دركنار آنان كه با اميد و تلاشي بي‌وقفه، به دنبال مقصد آزادي بودند، روز جهاني زن را در 8مارس 1910 به تصويب رسانديم و به‌خاطر اين ارمغان، به جشن شادماني و شور رفتيم.
هيتلر كه خود با كمك بخشي از زنان به قدرت رسيد، وحشيانه گفت: «به زنان فقط به‌خاطر توليد سرباز احترام مي‌گذارد» و به اين تربيب با شليک گلوله زهرآگين تحقير و زجر به سوي من، سرلوحه ديكتاتوري‌اش را اعلام كرد. درجنگ جهاني اول با يك ميليون زن به صحنه آمدم. درطي دوران جنگ جهاني دوم به 2ميليون و بعد 13و تا 19‌ميليون درصحنه‌هاي پشت جبهه نبرد، در كارخانه‌ها، صنعت جهان را ارتقا دادم، اسلحه برداشتم و عليه نازيسم هيتلري جنگيدم و در کنار بسياري قهرمانان، جان باختم. آن ‌روزها مردان در آمريكا شعار مي‌دادند كه هرچه بيشتر زنان كاركنند، زودتر پيروز مي‌شويم؛ بعد هم گفتند اين جنگ را بدون ورود زنان به نيروي كار نمي‌توانستيم پيش ببريم.
در پايان جنگ جهاني، مردان بازگشتند. همانها كه شعار كار بيشتر زنان را مي‌دادند، چهره عوض كردند. گفتند در دوران صلح، وظيفه اول زن، خانه و بچه‌هايش هستند. اين‌گونه من را بازيچه قدرت خويش قرارداده و با جسمي خسته و روحي سرخورده، از ميدان فعاليتهاي اجتماعي، به کنج خانه و تنهايي پرتاب كردند.


در سايه‌هاي نو
ر

نهضت فمينيسم، البته به‌عنوان پاسخي براي جنگ عليه اين شعارهاي گستاخانه، راهگشا بود. الا بلور، زن پزشك 50ساله كه حزب كمونيست آمريكا را تأسيس كرد، اولين كنگره فمينيستها در نيويورك را تشكيل داد. بتي فريدن دركتابش، انواع تبعيض و داستانهاي رنج من را براي آنهايي كه هنوز به فرياد انساني درون خود پاسخ مي‌دادند، به نگارش در آورد. در كنار زنان آمريكا، سلسله‌تظاهرات بزرگ ضدجنگ ويتنام را پيش بردم و دانشگاهها حمايتم كردند.
زندگي من زير بهره‌كشي، سرمايه، قدرت، پول و وحشيانه‌ترين پاكسازيهاي قومي و تجاوز سيستماتيك و فقري شوم، نابود مي‌شد. اما هرگز نيفتادم؛ افتان‌و‌خيزان به سوي سرنوشت خويش، پيش رفتم. صدايم تا مجمع عمومي ملل متحد رفت و كنوانسيون منع تبعيض عليه زنان را به تصويب رساندم و تحت شعار برابري، توسعه و صلح، سازمان ملل مفادي را به دفاع از من نوشت. از اين پس ديگر جنايتها و آزارها و اذيتها آشكار نبود. با خود گفتم: «راستي پس از اين همه ستم، فراغتي هست؟» اگر چه هنوز آرزوهايم از من دور بودند، اما اميدي و ايماني در رگهايم، اگر چه ناپيدا، هستي مرا نويد مي‌داد.


توفان آزادي

من از راههاي تاريك و پر پيچ‌و‌خم و هولناك تاريخ گذشتم. ازكوچه‌هايي كه از بوي نفرت و ترس، پر بود. از زير رگبار سنگهاي هيولاهاي انسان‌نما، آخوندهاي كثيفي كه از چنگالهايشان خون زيباترين و معصومترين جوانان وطنم مي‌چكد. در عبور خود، بي‌باور و گمگشته، پا دركوچه‌يي با پنجره‌هايي از نور گذاشتم. سرگردان از آن عبور كردم. اما باور نكردم كه اين روشنايي، حقيقت دارد. روح خسته و تكيده‌ام، از فقدان روحي انساني، در تمناي جرعه‌يي آزادي درگذر بود. وجودم، همه شك بود. فريب دروغها وگفته‌هاي شيرين را نمي‌خوردم. من با واقعيتهاي عريان و تلخ آشنا بودم. سختگير و سرسخت، به دنبال حقيقت ساده و بي‌آلايش رهايي خود بودم كسي را در جستجو بودم كه به من گوش دهد و مرا بشناسد. من به دنبال آمال و آرمان خويش يكدلي و يك رنگي بودم. به دنبال آزادي و نياز به خود‌بودن، نه ابزار و صيدي براي هدفهاي ديگران. در اين جاده، كه نه تازيانه‌يي بود و نه سركوب؛ و نه تحقير و توهين، ساليان طي طريق كردم. گوهر آزادي و هويت خويش را يافتم و غرق شور اين رهايي گشتم. در پي گذر روزهاي شاد اين ارمغان، تازه خود را در آستانه مسيري نو و حياتي تازه يافتم. آغاز و شروع نو در جاده‌يي با درخشش پرتوهاي انساني؛ به شکوهمندي اراده و انتخاب، تفكر وآگاهي، تغيير و كشف گوهر انساني ديگران. شرافتي توأم با رنجي عاشقانه براي ديگران؛ براي خلق فرهنگي نو، اعتمادي پايدار و خوشبختي‌يي حقيقي در جاده‌يي با ميراثي انساني.
نگاهش مي‌كنم و باز مي‌يابم شکوه پهناور انساني را. راستي كه هرتوقف، ضربه‌يي برآمال و آرزوي زيباي آن است و به‌راستي براي آزاديِ انسانهاي ديگر، بايد وجودي شد تهي از ستم و استثمار.
پس بايد آزادي را صدا زد، سرود، خواند و با او توفان شد. توفاني بر جاده شلاق، دشنه ستم، تنفر و انديشه تبعيض. امروز تنها نيستم. مغرورم و از آرامش بازيافته‌ام، قدرتمندم. مرداني گرانقدر نيز با من مي‌خوانند: «اين است ره رزمم كه بجنگم همه‌جا با دژخيمان!»


در مسلخ عشق … ـ گزارشي از قتل‌عام زندانيان سياسي زن در سال ۱۳۶۷






آنها انتظار داشتند با موج اوليه اعدامها، زندانيان به‌اصطلاح خودشان بشكنند و گروه‌گروه به‌پاي مصاحبه‌هاي تلويزيوني بيايند و سپاس خميني بگويند. اما عزم جزم زندانيان مجاهد، صحنه را دگرگون كرده بود و مجاهدين يك‌بار ديگر به اثبات رساندند كه، در سايه مقاومت و دفاع از آرمان رهاييبخش خود، مي‌توانند غيرممكنها را ممكن كنن
د


در سال‌67 پس از آن‌كه خميني به‌ناچار و به‌دليل وحشت از خطر سرنگوني، زهر آتش‌بس در جنگ 8ساله ايران با عراق را سركشيد، وجه باورنكردني ديگري از شقاوت خود را به‌نمايش گذاشت و دستور قتل‌عام زندانيان مقاوم را صادر كرد. خميني به‌عمق جنايتهايش واقف بود و مي‌فهميد كه ابعاد گسترده چنين جنايتهايي بدون شك حتي در درون خود رژيم نيز واكنشهايي ايجاد خواهد كرد، اما به‌خاطر موجوديت كل رژيم حاضر شد كه بهاي اين تصميم شيطاني را بپردازد و در اين راستا حتي منتظري، وليعهد خود را عزل كند. بدون شك هنگامي كه كفتار خون‌آشام اين تصميم ضدبشري را اتخاذ كرد، هرگز فكر نمي‌كرد كه ابعاد مقاومت زندانيان مجاهد و مبارز آن‌چنان گسترده باشد كه او مجبور به اعدام حدود 30هزارتن از آنان شود و ننگي ابدي را براي خود بخرد. اگرچه به‌دليل وسعت قتل‌عامها و از بين بردن اكثر شاهدان صحنه‌ها، اخبار و اطلاعاتي كه در اين زمينه از زندانها به بيرون درز پيدا كرده، به‌هيچ‌وجه نشان‌دهنده ابعاد اين واقعه نيستند، اما تصوير ناقصي از اين جنايت هولناك را مي‌توان در برخي از گزارشهاي زندانيان آزادشده، يافت. گزارش حاضر مشاهدات يكي از زنان زنداني است كه در معرض اخبار و اطلاعات اين كشتار وحشيانه بوده است. «اعدامها از شب 6مرداد شروع شد. پيش‌از اين، پاسدارها روزنامه‌مان را قطع كرده بودند و تلويزيونهاي بند را هم برده بودند. ما به‌تجربه دريافته بوديم كه اينها نشانه‌هايي از يك سركوب اساسي است. اما اين‌بار بسيار شديدتر از قبل بود و ما همه خود را براي يك دوران توفاني آماده مي‌كرديم. رفتار پاسدارها غيرعادي به‌نظر مي‌رسيد. براي نمونه يك‌روز پاسداري با يكي از بچه‌ها به‌نام مليحه اقوامي، كه بعداً اعدام شد، شروع به جر‌و‌بحث كرد و به او توهين كرد. مليحه در‌مقابل هتاكي او، ليوان چاي را كه در دستش بود، به‌صورت پاسدار پاشيد. اما با كمال تعجب، پاسدار چيزي نگفت و رفت. چنين عملي در گذشته تنبيهي بسيار سخت را به‌دنبال داشت. به‌هر‌حال ما از جرياني كه به‌زودي آغاز مي‌شد، خبر نداشتيم. زهرا فلاحتي اولين نفري بود كه از بند ما صدا زدند. شب 6مرداد نام او را از بلندگوي بند اعلام كردند. حدس مي‌زديم براي چه‌كاري صدايش مي‌كنند. مثل كوه استوار بود. بلند شد، لباس پوشيد، ‌با همه ما خداحافظي كرد و با قدمهاي بلند به‌سوي سرنوشت شتافت. شب بعد نوبت يكي ديگر از خواهران بود. او نيز مثل زهرا، در‌حالي كه براي وفاي به‌عهد آماده شده بود، ما را در آغوش گرفت و رفت. در همين زمان، همه زندانيان تنبيهي را هم كه از زندان گوهردشت آورده بودند، صدا كردند. ظاهراً چنين وانمود مي‌كردند كه آنها را براي بازجويي مي‌برند، ولي از برگشت آنان خبري نبود و ما هرلحظه بيشتر پي مي‌برديم كه وضع از چه‌قرار است. گروههاي بعدي، موقع رفتن دو‌دست لباس روي هم مي‌پوشيدند و به‌شوخي و جدي «خداحافظي آخر» را انجام مي‌دادند و به ما كه هنوز نوبتمان نشده بود، پيام پايداري تا آخرين نفس را مي‌دادند. پس از يك هفته، در روز 13مرداد، سر‌و‌كله مجتبي حلوايي، كه ظاهراً رئيس انتظامات اوين بود، پيدا شد. او به تك‌تك سلولها سر‌زد و ما را به اتاق بزرگتري منتقل كرد. در آن‌جا قبل‌از ما حدود 15نفر ديگر را مستقر كرده بودند. به‌زودي متوجه شديم كه مي‌خواهند ما را مجدداً محاكمه كنند. در اين دادگاه، ريشهري، وزير اطلاعات وقت، حضور داشت. وقتي وارد محوطه دادگاه شدم، چند‌نفر از بچه‌ها را ديدم و خواستم كه با آنها صحبت كنم تا از موضوع باخبر شوم، ولي اين فرصت به‌وجود نيامد. آنها چند‌روز بعد به جوخه تيرباران سپرده شدند. در محوطه دادگاه همه ما چشم‌بند داشتيم. ولي با اين‌حال توانستم صف برادران و خواهران را ببينم. در همان حالت چشم‌بسته، مجتبي حلوايي نام و نام‌خانوادگي و علت دستگيري تك‌تك ما را پرسيد. او خيلي عجله داشت و از رفتارش معلوم بود كه سرش خيلي شلوغ است. سرانجام نوبت من رسيد. مرا به اتاقي كه پر‌از پرونده بود، بردند. پرونده‌ها به‌صورت دسته‌يي روي ميز چيده شده بود. دور ميز هم آخوندها نيري، رئيسي، اشراقي، زماني، يك بازجوي اطلاعاتي و چند‌نفر ديگر نشسته بودند. ‌بازجويي و محاكمه‌ام بيش‌از چند‌دقيقه طول نكشيد. از اتاق بيرونم كردند و كاغذ سفيدي به‌دستم دادند. هنگامي كه از اتاق بيرون مي‌آمدم صداي پاسداري را كه با پاسدار ديگري صحبت مي‌كرد، شنيدم. او درباره انبوه خواهراني كه صف كشيده بودند، گفت: اين سري را بايد به «گوهردشت» ببرند. بعدها فهميدم كه منظور از گوهردشت همان اعدام بوده است. ما را به‌سلول بازگرداندند. آن شب صداي باز و بسته‌شدن مستمر درهاي سلولها ما را از خواب بيدار مي‌كرد. بچه‌ها را به «گوهردشت» مي‌بردند. تصوير صحنه‌ها برايم غيرممكن است. باوركردني نبود، يك قتل‌عام در جريان بود. صبح به سلولهاي بند سر زدم، تقريباً خالي بود. يكي از زندانيان تنها گفت: «اعدامشان كردند». از اين پس شاهد تكرار همين صحنه‌ها بودم. بسياري را وارد بند مي‌كردند و شبها، گاهي هم صبحها، براي اعدام مي‌بردند. يكي از آن شيرزنان اشرف فدايي بود. او از سال60 در زندان بود و حكمش در مردادماه تمام مي‌شد. بايستي همان روزها آزادش مي‌كردند. قبل‌از رفتن به دادگاه به بچه‌ها گفته بود: «اگر امسال آزاد نشوم مادرم ديوانه مي‌شود، ولي با اين‌حال، من از سازمان دفاع خواهم كرد». فرحناز ظرفچي، يكي ديگر از قهرماناني بود كه از سال60 در زندان به‌سر مي‌برد و مدتها بود كه دوران محكوميتش تمام شده بود. اما چون حاضر به مصاحبه نبود، او را آزاد نمي‌كردند. ديگري آزاده طبيب بود كه با خواهرش هم‌سلولي بودم. آزاده را از قبل مي‌شناختم. مقاومت او در دوران بازجويي زبانزد همه بود. در اثر ضربات كابل پاهايش با عارضه گوشت اضافي مواجه شده بود و قابل ترميم نبود. به همين خاطر يك سند انكارناپذير از جنايات رژيم خميني بود. او از مدتها قبل مي‌دانست كه سرانجام او را به بهانه‌يي اعدام خواهند كرد تا سندي از جنايات رژيم را از بين ببرند. خبر اعدام او را از خواهرش شنيدم. او پس‌از ملاقات با خانواده‌اش باخبر شد كه وسايل آزاده را به مادرش داده‌اند. شكر محمدزاده و زهرا بيژن‌يار هم از تنبيهي‌هاي گوهردشت بودند، آن‌قدر پرشور كه پاسدارها به‌راستي از آنها مي‌ترسيدند. منصوره مصلحي، محبوبه حاجعلي، سهيلا محمدرحيمي و فروغ (كه نام خانوادگيش را فراموش كرده‌ام) از‌جمله كساني بودند كه پس‌از دوران محكوميتشان آزاد شده و بلافاصله براي پيوستن به ارتش آزاديبخش تلاشهاي خود را آغاز كرده بودند، اما در گير‌و‌دار تدارك اين‌كار، به‌دام افتادند و در‌جريان قتل‌عامها تيرباران شدند. آنها مجاهدين پرشوري بودند كه به‌صورت علني، از رهبري مجاهدين دفاع مي‌كردند و بر چهره مات و مبهوت دشمن مي‌خنديدند. هر‌يك از حوادث اين دوران بيانگر گوشه‌يي از شقاوت مافوق تصور و كينه مهارنشدني دجال خون‌آشام و همپالگيهايش نسبت به عنصر مجاهد خلق است. انتقال مجدد يكي از زنان مجاهد، كه در واحد مسكوني تعادل خود را از دست داده و به امين‌آباد اعزام شده بود، به بند ما، تنها يكي از حوادث دردناك آن روزها بود. او را با لباسهاي كثيف، بدن متعفن و پر از شپش، با سري تراشيده در ميان ما رها كرده بودند. اعدامها هم‌چنان ادامه داشت. مليحه اقوامي، مژگان سربي، مهين قريشي، منيره عابديني، منيره رجوي، شورانگيز كريميان، بي‌بي‌همدم عظيمي، پروين حائري، مريم تواناييان‌فرد، مريم ساغري، فضيلت، زهره عين‌اليقين، فرشته حميدي و اعظم طاقدره از‌جمله كساني بودند كه نام و مشخصات آنها را مي‌دانستم و به‌خاطر دارم. همه كساني كه در سلولهاي انفرادي بند201 حضور داشتند، به جوخه تيرباران سپرده شدند. وضعيت آنهايي كه هنوز تيرباران نشده بودند، بسيار بدتر از گذشته شده بود. در شرايطي كه زندانيان هرلحظه احتمال اعدام خود را مي‌دادند، پاسداران رذل زندانيان را آسوده نمي‌گذاشتند. براي نمونه، پاسداري به‌بهانه آب دادن، خود را به‌خواهري نزديك كرد و وقتي با واكنش جانانه او روبه‌رو شد، قهقهه سر‌داد و رفت. چند‌دقيقه بعد، پاسدار ديگري ناگهان در يكي از سلولها را باز كرد و به‌صورتي كاملاً غيرعادي به‌سمت خواهري كه در آن‌جا بود، رفت. سر‌و‌صداي خواهر، همه را خبر كرد. چنين صحنه‌هايي درطول روز چند‌بار تكرار مي‌شد. روزهاي سخت به‌كندي مي‌گذشت. روزهاي خونين، ساكت و سياه. اما، اين دوران تنها براي ما سخت نبود. براي رژيم خميني نيز بسيار سخت و سنگين بود. آنها انتظار داشتند با موج اوليه اعدامها، زندانيان به‌اصطلاح خودشان بشكنند و گروه‌گروه به‌پاي مصاحبه‌هاي تلويزيوني بيايند و سپاس خميني بگويند. اما عزم جزم زندانيان مجاهد، صحنه را دگرگون كرده بود و مجاهدين يك‌بار ديگر به اثبات رساندند كه، در سايه مقاومت و دفاع از آرمان رهاييبخش خود، مي‌توانند غيرممكنها را ممكن كنند. دژخيمان كه بارها شكست ايدئولوژيك خود را در‌جريان اعدام دههاهزار نفر از زندانيان ديده بودند، به‌فكر شيوه‌هاي جديدي براي نابودي زندانيان مقاوم افتادند. در عصر يكي از روزهاي مهر يا آبان بود كه صداي يك انفجار مهيب از محوطه زندان توجه همه ما را جلب كرد. پس‌از اين واقعه، پاسدارها فوراً ما را به داخل بند فرستادند. بعدها شنيديم دژخيمان رژيم كه از اعدام چندنفره بچه‌ها خسته شده بودند، باقيمانده بچه‌ها را در يك محل جمع كرده و يك ماده انفجاري را در ميان آنها منفجر كردند. آن روز از اين شهيدان جز مشتي خاكستر چيزي برجاي نماند. اما مطمئن هستم كه روزي مردم ما با شنيدن جزئيات جنايات رژيم خميني از يك‌سو و پاكبازي فرزندان دلاورشان از‌سوي ديگر، محل شهادت آنان را به محلي تبديل خواهند كرد كه شرف و آزادگي يك ملت را نمايندگي مي‌كند، تا آن روز بايد، در ادامه راه اين مجاهدان راه آزادي، تمام توان و امكاناتمان را براي سرنگوني رژيم ضدبشري خميني و استقرار صلح و آزادي و حاكميت مردمي در ميهن در زنجيرمان به كار بگيريم.