ترانـه غرور يك خلـق ـ نادر رفيعي‌نژاد ـ اشرف



اين يك مرثيه نيست، ترنّم رزم است ياران، آهنگين ترنّم ماندني، از او كه هستي‌اش را سرود، چشم تر نبايد كرد. حماسه‌يي است از آموزگاري كه روزگاري قصة مقاومت در گوش كودكان شهر مي‌خواند. اينك او آموزگار آموزگاران زمانة ماست و افسانة مقاومتي است بيامان. معلمي كه مجاهدوار پاي در راه فدا نهاد و د‌ست سرنوشت چه زود راههاي مجاهدت در پيش‌اش گشود. پنج‌سال مجاهدت بي‌امان و پنج سال در اسارت دژخيم در سياهچالهاي اوين و قزلحصار با اعتصاب و اعتراض و مقاومت به‌آزموني آخرين روي آورد آن‌چنان دلاورانه كه دشمن زبون را به‌خشم حيواني وادار ساخت. گردمردي از تبار خوني خاك كه حتي در مقابل حكمي كه چوبة دار را به‌پا مي‌كرد و سرنوشت را رقم مي‌زد با يك قلم يا نوك يك مداد يا خودكاري مستعمل كه ته‌اش با يك نخ به دفتر زندگي بسته بود نام خود را «بي‌هيچ اعتراض»نوشت!
آن‌كه او نفس طغيان است ـ حتي در لحظة انتخاب به‌جاي اعتراض ـ مرگ را به سخره گرفت تا دژخيم را تحقيرشده و سرافكنده سازد. از همين روي «حجت» زمانة خويش است. دژخيم به‌هرميزان كه از زيستن‌اش به‌ستوه بود، از رفتنش نيز به هراس! تا بود لحظه‌يي درنگ در او نبود حتي در انتخاب مرگ بر زيستن. هرگز گرد ذلت بر رخسارش ننشست و هرگز ساية ندامت بر انديشه‌اش راه نداشت. تا آزاد بود در رزم، تا به‌بند كشيده شد در فرياد و تا بردار، همه غوغاي ايستادگي است در برابر خصم.
طرفه‌يي است نامها و واژه‌ها در تنگاتنگي تداوم روزها، مردي كه بي‌اعتراض به‌مرگ آن‌را بر مي‌گزيد و شگفت سرنوشتي در هم‌آشياني با اسطوره‌ها با يك انتخاب. آن‌كه سرنوشت خويش را خويشتن نوشت. كار او ايستاده مردن است برسردار.
چه بامسماست نام تو و چه با شكوه تقديري است كه رقم مي‌خورد، چرا كه تو حجت زمانه‌يي! و بهترين دليل و بيّنه بر حماسه‌ها. غريبانه، با هيچ اسب و زين و برگ و سپر، يك تنه، تنها در مقابله با خصمي شرزه و خونخوار در رزمي بي‌هيچ ياور و پايمردي تا پايان.
خنكاي نسيم صبح زمستاني بر چهره‌ات رشك مي‌برد، و بر آخرين ديدار كه حسرت ساليان خواهد ماند، روشناي وجودت بردار، بيكرانگي پرواز آزادگي است و نهايت آمال مجاهدي كه بر عهد و پيمانها استوار ايستاده است.
من اين‌جا سالهاست كه در حسرت روز حسيني خويش بي‌تابم و تو از آن‌رو حجت زمانه‌يي كه خواست فروخفته در گلوي مرا بردار فرياد مي‌كني. امروز برتمامت قامتت بردار، باز زنده مي‌شود يك شور!
باز التهاب آن لحظه در سراسر وجود موج مي‌زند و شوق پرواز برپاي بسته برزمينم خون تازه مي‌دواند.
من راز ترا سربسته، سر به‌مهر خواهم داشت. سر برآسمان افراشته راست‌قامت، صليب خويش بردوش تا صبح عاشورا بردار. تو همه را با هم در دستانت يك‌جا داري، پرواز در بي‌نهايت آسمان بهمن در عاشورا، اين‌گونه همة اسطوره‌ها را در هم مي‌آميزي تا حجت زمان شوي در زمانه‌يي كه باور اين بود كه در غربت خاك، سالها ديگر حجتي نخواهد بود.
زندگينامه‌ات اين است، تو در روزي مانند همة روزها در خاكي هم‌چون تمام خاكهاي اين سرزمين از صلب پدري و از بطن مادري زاده شدي. گرچه او هم به‌خاك فتاد. در كوچه باغهاي روستا به‌ايام بي‌خبري، با ناني گرم از تنور خانه‌تان و آبي زلال از هفت چشمة جوشان سيراب شدي، تا در مدرسه‌يي با نيمكتهاي رنگ و رو رفته روح كلمات در تو جاري شود تا در همان كلاس، اما سالها بعد، كودكي خود را به تكرار كلمات واداري و… اين همة زندگي تو بود و زندگينامه‌يي كه در همه تكرار مي‌شود. اما زندگي ترا بخش تكرار ناشده‌يي هم هست. او كه در حسرت عاشورا پاي به‌راه نهاد و آن‌را يافت، در قامت عصياني‌اش از اعتراض، به‌بالابلندترين فراز خويش رسيد. بي‌هيچ اعتراض!
در تاريك و روشناي صبح زمستاني، ميان گنبد لاجوردي، قرص نوراني ماه برآسمان غم‌گرفتة شهر مي‌درخشد. هرساله در همين روز، ماههاي درخشان ديگري زيب آسمان‌اند؛ اين تقدير بهمن است. اين‌جا مجاهدي ايستاده به قامت مقاومت خلقي در بند تا بازگويد سخنهاي خفته در گلو، برهيبت رادمري خويش، نجواها را به فرياد تبديل مي‌كند. اين‌جا خلقي است ايستاده تا غرورش را از خلال آخرين نفس برومند فرزند خويش بازيابد. اين‌جا جاي مرثيه نيست و نه هيچ آواز حزين شب‌هنگام، اين‌جا هنگامة زيستني است جاودانه بر ستيزه و رزم، نه با وداع كه با پيماني سخت و سوگندي استوارتر كه برپايمرديهايت پاي خواهيم فشرد.

آن شقايـق داغ هفت‌چشمه ـ حميد نصيري






گويي اشك روان «هفت‌چشمه»، با تالاب‌آتش خون داغ شقايق ديگري از خاكش بايد تلألو بگيرد. از همان شقايقهاي عاشقي كه گورشان در دنباله دامن خورشيد است و در گلوگاه ماه. كجاست «يانيس ريتسوس» يوناني، كه دلاوري و مقاومت اين شير هفت‌چشمه را ببيند تا «لوح گور» را دوباره بنويسد و اين‌بار براي اين قلندر ايلامي زمزمه كند:

شيردلي سرفراز
برخاك افتاده است
خاك مرطوب در خود جايش نمي‌دهد
كرمهاي حقير خاكش نمي‌جوند
صليب بر پشتش
جفت بالي را ماند:
بلند و بلند بر آسمان اوج مي‌گيرد
و عقابان و فرشتگان زرين را ديدار مي‌كند.

خزئل، فلاح و حالا اين آخري «حجت»شان بود. قلندري بود، حجت. نمي‌دانم اين شقايق هفت‌چشمه، شيفته چه چيزي بود كه داغش، جان همه شيفتگان خاكش را شعله‌ور ساخت، جز حاميان گمنام و نامدار حراميان را. خزئل پهلوان بود، اين يكي اما، قلندر. قلندر عاشق. حديث ايستادگي و پايداريش، حديث كوههاي «قلاقيران»، «كبيركوه» بود و شادابي و طراوت انديشه‌هايش، حديث دره‌هاي سرسبز «شاه بيشه» و درختان «بانگنجاب» است. و حقا كه «زماني»ها، «هفت‌چشمه» رسم مروت، پهلواني بودند و به افسانه‌هاي پايمردي هفت‌چشمه پيوستند.
دوران كودكي و نوجواني را در حاكميت ديوي گذراند كه از شيشه بيرون آمده، انقلاب نوپايي را يكجا بلعيده بود و نفس مردم را در شيشه حبس كرده بود. سالهاي سياه دهه شصت را در كودكي و نوجواني سپري كرد و به مدرسه رفت. درس خواند. در همين سالها بود كه اولين جرقه خيزش را در ذهن بي‌تاب قلندر ما داغ شهادت دايي‌اش عبدالله مي‌زند. آن‌موقع 14ساله بود. بعد از آن ديگر، ذهن و نگاه اين حجت با حجت قبلي يكي نبود. هر روز و هرشب كه با درس و مشق مدرسه بزرگ مي‌شد، افق بلند انديشه‌اش را هم وسعت مي‌بخشيد. ذره‌يي ظلم و ستمي كه بر مردمش مي‌رفت،را تحمل نمي‌كرد. و همزمان كه پا به دوران جواني مي‌گذاشت شخصيتش را با انگيزه‌هايي كه در ذهنش جوانه‌زده بود شكل مي‌داد. بعد از فارغ‌التحصيل شدن از دانشسرا، شغل معلمي را انتخاب كرد. شغلي كه در خودش آگاهي بخشي دارد. اما او فراتر از حساب و كتابهاي روزمره، به شاگردانش، «آ» را براي آزادي مي‌آموخت، «ب» را براي برخاستن، «پ» را براي پايداري و «ج» را براي جاودانگي. و حجت، خود اين كاره بود و شد. به همين دليل حراميان تاب تحملش را نداشتند و در كمتر از 6ماه اخراج و از كار بركنارش كردند. اما، اين جوان رشيد، راه و رسمش را انتخاب كرده بود. فقط دنبال وصل خود بود. رسم و راه برادرش را پيشه خود كرد. مي‌دانست، انتهايش كجاست، ولي براي ماندگار شدن، بايد مي‌رفت. و رفت و ماندگار شد. عجبا كه نام و پايداري جوان روستاي هفت‌چشمه ايلامي، از مرزهاي شهر و خاك مامش گذشته و شيفتگان آزادي جهان را هم جگرسوز كرده است.
راستي اين قلندر كه به اقتضاي سنش، فرصت اين‌را نيافت تا در ظرف تشكيلات آموزش و رسم پايداري بياموزد، پس اين همه را از كجا آورده بود؟ گويي برخاستنش حديث برقي بود كه درخشيد و جست و رفت. شوق بوته پرتپشي كه با بهار درآميخت، اما با خزان درآويخت. چنگ درچنگش شد، و در نامش شكفته شد و هميشه ماندگار.
طي چهارسال مقاومت شگفت‌انگيزش، دشمن از هيچ رذالت و فرومايگي در حقش دريغ نكرد. فقط كه شكنجه نبود. اي كاش فقط شكنجه بود. حاشا! كه قلندر و پهلوان ما در برابر شكنجه‌هاي جسمي سرخم كند. موجي بود كه تنها مرگ را به‌جاي آرامش مي‌پنداشت. با جسم نحيف و شكنجه‌شده‌اش در زندان، وحشتي بود براي دژخيمان. وقتي ديدند ديگر شكنجه‌هاي جسمي كارايي خود را در برابر اين يل ايلامي از دست داده، به شيوه‌هاي رذيلانه‌تري متوسل شدند. رسم و راه هميشگي شناخته شده آخوندها. چه ابلهانه فكر مي‌كردند بعد از ماجراهاي عراق و پاريس، مي‌توانند عزم قلندر ما را درهم بشكنند. بعداز بمبارانهاي قرارگاه بيقرارانش، خائنان و خودفروختگان به دستگاه جهل وجنايت را يكي يكي به سراغش فرستادند تا سرخورده و پريشانش كنند. عزمش را درهم شكنند. به تلويزيون بكشانندش. عليه آرمانش و رسم و آيينش بگويد. گفتند هيچ‌چيزي از مجاهدين باقي نمانده. با خاك يكسان شدند. بقيه را هم در غربت به بند كشيدند. تمام شدند. تو هم تمامش كن. ولي به شيوه‌يي كه ما تمام شديم. پاسخش اما اين بود. شما كه از ازل تمام شده بوديد. مرده بوديد، اگرنه مرده‌خوار. اما سفلگان و نوچه‌هايش دست‌بردار نبودند. بعد «زن» به سراغش فرستادند. بيچاره مفلوك و «ضعيفه» آخوندرجاله، خواست كه «آب توبه» برسرش بريزد. قلندر ما، اما تف كرد. رو برگرداند و با خود زمزمه كرد:
مردي زباد حادثه بنشست
مردي چو برق حادثه برخاست
آن، يكي ننگ را گزيد و سپر ساخت
وين، نام را بدون سپرخواست
آري، حديث پايداري حجت، حديث، مردي بود كه مرگ را در چنگش گرفته بود. اسير روح والا و دستان شكوفايي‌اش بود. آن‌قدر مرگ را حقير مي‌پنداشت كه وقتي حكم اعدام را جلويش گذاشتند حتي زهرخند هم نزد. گفت «هيچ اعتراضي ندارم». منتظرش نبود. وادارش كرده بود كه او به انتظارش باشد. انگار كه مي‌خواست در آستانه عاشورا خونش را پيشكش مقتداي تاريخيش كند. عجب حديثي بود اين حجت. «حجت» پايداري و مقاومت در برابر دشمن ضدبشري.
به استناد گزارش و گواه همشهريانش، دژخيمان، كينه حيواني خود نسبت به همه اعضاي مجاهد خانواده‌اش را روي او خالي مي‌كردند. از زخمي كه برادرش پهلوان خزئل، در نبردي نابرابر به مزدوران وارد كرده بود، تا دلاوري و مقاومت برادر كوچكترش فلاح قهرمان، و پيش از همه اينها استواري شگرف عبدالله، داييش در زير شكنجه، از همه اينها داغها به دل داشتند. اما حجت قهرمان، داغي بر دلشان گذاشت كه تا ابد خواهد ماند. چنان كرد و چنان درسي از وفا و استواري به‌جا گذاشت كه از هم اكنون شعله جانش، هم‌چون فانوسي است كه دركوههاي هفت‌چشمه و همه ايلام نورفشاني مي‌كند. ديديم و شنيديم كه از هم‌اكنون از هفت‌چشمه گرفته، تا آن‌سوي مرزهاي جهان، ياد و احترام نامش «زمزمه نيمه شب» همه مستان آزادي شده است. آري، حجت از اين تبار بود:
ما بي‌غمان مست دل از دست داده‌ايم
همراز عشق و هم‌نفس جام باده‌ايم
اي گل تو دوش داغ صبوحي كشيده‌اي
ما آن شقايقيم كه با داغ زاده‌ايم

آه اگر آزادي سرودي مي‌خواند كوچك از گلوگاه يكي پرنده ـ زهره اسدي



به ياد گوهر بي‌بديل، حجت زماني قهرمان شرف و پايداري






آه اگر آزادي سرودي مي‌خواند
كوچك هم‌چون گلوگاه پرنده‌يي
هيچ كجا ديواري فروريخته بر
[جاي نمي‌ماند

ساليان بسيار نمي‌بايست دريافتن را
كه هر ويرانه نشاني از غياب
[انساني‌ست
كه حضور انسان آباداني‌ست

هم‌چون زخمي همه عمر خونابه چكنده
هم‌چون زخمي همه عمر به دردي
[ خشك تپنده
به نعره‌يي چشم بر جهان گشوده
به نفرتي از خود شونده

غياب بزرگ چنين بود
سرگذشت بي‌راهي چنين بود

آه اگر آزادي سرودي مي‌خواند كوچك
كوچكتر حتي
از گلوگاه يكي پرنده

شاملو
حجت سلام ـ سحرگاه امروز به يادت يك صبحگاه جمعي داشتيم. بعد هم مراسم يادبودي در قطعة مرواريد شهر اشرف. جايت خالي بود؟ نه نبود. پرنده‌يي از جلوي صفوف ما پرواز كرد و رفت شايد كه خودت بودي. چشمان ما تا دوردست دنبالش كرد و با تو وداعي كرديم موقت تا ديداري نزديك. نمي‌داني اين چهار سال كه نبودي، هميشه در ميانمان بودي، حتماً كه مي‌داني. حتماً كه مي‌دانستي كه توانستي در آن‌جا، در آن سياهچال و به دور از سرچشمه‌ات، آن‌همه مقاومت كني.
حجت سلامت كرديم و از تو خوانديم: مجاهد ز خود بي‌خبر شو وجودي دگر شو،
ز جان شعله‌ور شو به ايمان خود.
خوشا به حالت كه در آستانه عاشوراي حسيني و عاشوراي مجاهدين، به نداي هيهات مناالذله مهر تأييدي دوباره زدي. گوهر بي‌بديلي بودي كه با افراشتن قامت استوارت بر بالاي چوبه دار و بدون «هيچ‌گونه اعتراضي»، پرچم شرف و حقانيت مقاومت و آزادي را در قبيله آزادگان ميهن دوباره بالا بردي و امروز ما دوباره در شهر اشرف به آن سلامي دوباره داديم و با تو و آرمانهايت تجديد پيمان كرديم.
اي شقايق نوشكفته ميهن، وقتي شنيديم چند روز قبل از رژه باشكوه ارتش آزادي، پروازت را آغاز كردي گفتيم كه دلتنگي ياران را تاب نياورده و خودش را براي شركت در رژه رسانده است. در رژه هم جايت خالي نبود. پر بود پُر پُر. و مگر مي‌شود جاي گوهر بي‌بديل مسعود و مريم خالي باشد؟ در هماره تاريخ اين سازمان، هر سروي كه بر قامت پرچم ايران خون‌فشاند، سروقامت ديگري به‌جايش شكفت و استوار قد برافراشت.
اي سرستون گروهان آزادي، با خودت بوي وطن را آوردي. برايت مويه نكرديم، گلهاي رازقي را بدرقة راهت كرديم چرا كه گفته بوديم خروس‌خوان آزادي ميهن را سردادن تنها از عاشقي از سلاله «اشرف» بايسته است. خوش‌خبر باشي حجت جان. سحرگاه امروز، وضويمان را با نيت تجديد عهد با آرمانهايت گرفتيم و دوباره سرود آزادي سر داديم. اي رهگشاي قدوم ياران.
رزم‌آوران خورشيد در اشرف، خبر صلابت و استواريت را در قلبشان با گلخند غرور آميختند و با تبسمي بر لبانشان پيروزي غرور مجاهد را سور گرفتند. جايت خالي نيست. نه! پر است. پُرِ پُرِ پُر همان‌طور كه خودت اراده كرده بودي.

رايت شـرف خلـق از اشـرف تا گوهردشت ـ عليمراد اشرفي



تقديم به كسي كه پيكرش رايت شرف خلقي در زنجير گشت و بر چوبه دار به اهتزاز درآمد





در آستانه سالگرد عاشوراي مجاهدين و تاسوعاي حسيني، در آستانه مراسم شكوهمند اشرف، شاهد آخرين رژه حجت بوديم. رژه حجت نسل ما در گوهردشت كرج با همان ريتم گروه موزيك اشرف بود، يعني ريتم پايداري و مقاومت. از درب سلول تا تيرك اعدام، طبل بزرگ زير پاي چپ، مشتها گره كرده، سينه ستبر، سر بالا، نگاه فقط به جلو، آري حجت آخرين رژه خود را با عشقي سوزان به آزادي با مارش گروه موزيك، جان بر كف و مصمم و استوار پيمود، و همراه با اشرفيان سرود خواند: نمرده ياد بهمن ماه ـ همون خلقيم، همون ميهن ـ براي سرنگون كردن هنوز هم بهمنه بهمن
هنوزهم خون جوانان توي كوچه است
آري تيغ تيز مقاومت او، گلوي شب تيره را دريد و هر گامش پتك آهنيني بود بر سر دژخيمان پليدي كه نتوانستند او را در هم بشكنند.
رقص حلاج‌وار حجت ما بر سر دار، پيام پيروزي نسل ما بر رژيمي بود كه تمام توانش را به كار برد تا او را عليه سازمانش و برادران و خواهرانش به‌كار بگيرد. پيكرش پرچم خونين نسل سرفرازي بود كه 25‌سال پيش براي سرنگوني فاشسيم مذهبي به پا خاست و هرگز تسليم نشد.
يا ما سر خصم را بكوبيم به سنگ
يا او سر ما به دار سازد آونگ
القصه در اين زمانه پر نيرنگ
يك كشته به نام به كه صد زنده به ننگ
و بدين سان عزيزي از نسل پرافتخار ما، باز هم آسمان تيره و غمزده ميهن را غرق نور و اميد كرد. كوهمردي، قهرماني و سرداري كه خود، حجت ديگري بود، در زمان ما كه مجاهد را از داغ و درفش و اعدام و زندان ترساندن كاري است عبث، گواه ديگري بود بر فداي خالصانه نسل فدا، نسل صدهزاران، نسل پرافتخاري كه با يك نام خجسته‌ آغاز و با نام تابان كسي ادامه داد كه چون شمع بي‌دريغ سوخت و روشناي راهمان شد. تا حالا چنين سرفراز و پرافتخار حجتهايمان را تقديم خلق كنيم. آري جاودانه فروغي ديگر، برادري، عزيزي و مجاهدي از ما بر خاك افتاد، پيام او علاوه بر اهميت و راهگشايي سياسي در نبرد مستقيم ما با دشمن دژخيم، ميخ محكمي بر تابوت پوسيده تسليم‌طلبي و خيانت است.
دو روز قبل از شهادتش از او خواستند كه اگر نامه بنويسد و توبه كند و عليه آرمان و سازمانش چيزي بگويد، او را اعدام نخواهند كرد. ولي هيهات كه نسل فدا را نشناخته بودند، حجت 5‌سال است هر روز در انتظار اعدام و شهادت بود. 5 سال است كه زير انواع شكنجه‌هاي جسمي و روحي بر انتخاب و پيمان خويش با خدا و خلق پايدار و استوار باقي ماند.
براي آناني كه توان صيقل‌زدن بر اراده و مهار غرايز كور خود را در دوران سختي و ضربه نداشته، و در آزمايش بود و نبود انقلابي و انساني خويش، طعمه و لقمه دشمن شدند و به دشمن ملت و ميهن ما تسليم گشته و به دريوزگي پرداختند، به آناني كه سازشكاري و عافيت‌جويي را تئوريزه مي‌كردند كه گويا دوران مقاومت و پاكبازي تمام شده و… آري خون پاكش پاياني بود بر همه توطئه‌ها و ترفندهاي رژيم و وزارت بدنام اطلاعات كه بعد از 25‌سال ناتواني از حذف مجاهدين، به خيال خودش مي‌خواست از درون به مجاهدين ضربه بزند و بارها نيز حجت را زير فشار گذاشتند كه از آرمان و سازمانش دست بكشد، ولي هيهات مناالذله. حجت ما بعد از رد همه خواستها و تطميعها چون شير در اوج اقتدار و افتخار زير حكم اعدام نوشت كه: «به رأي صادره هيچ‌گونه اعتراضي ندارم. حجت زماني ـ 18/1/84». آري او براي «جان خود چانه نزد» و از شرافت و حيثيت يك مقاومت و يك خلق دفاع كرد. درود بيكران بر او و بر معلمان و آموزگاراني كه اين نسل را پروردند و دروود بر علي‌اكبر و خزئل و فلاح و عبدالله و تمام عزيزاني كه از سراسر ايران، و از ايلام و هفت‌چشمه جوشيدند و چون رود الماس شب‌سوز اختران در تمامي تاروپود اين تاريخ و ميهن جاري گشتند، آري دشمن هرگز نخواهد توانست هفت‌چشمه و هزاران چشمه‌هاي ديگري كه در سراسر ميهن بي‌وقفه خون مجاهد در آن مي‌جوشد، بخشكاند.
همان‌طور كه حجت نوشت. مجاهدين نه براي جان و نه براي قدرت با كسي چانه نمي‌زنند، آنها تمام هستي خود را براي رهايي خلقي در طبق اخلاص گذاشته‌اند كه همه چيزشان در ايلغار سلسله خميني به تاراج رفته است. همه چيز خود را براي آرمان آزادي فدا كردند، آزادي همان عشق سوزان و آتشيني كه ساليان سال است در قلب و روح هر ايراني باشرف زبانه مي‌كشد، سردار نهضت ملي ايران گفته بود كه يقين دارم اين آتش خاموش نخواهد شد. بلي اين آتش در دل 120هزار شهيد و در دل حجت و در آتشكده شهر اشرف هم‌چنان شعله‌ور است. آتش عشق به آزادي، خجسته آزادي، آري اين است محصول اشتياق سوزان يك خلق براي آزادي.
در همين روزهايي كه خبر ناپديد‌شدن حجت سر زبانها افتاده بود، در اشرف هم مراسمي به مناسبت 19 و 22‌بهمن، با شكوه تمام برگزار شد. سلسه مراسم شكوهمندي كه در آن ابهت و عظمت با لطافت و زييايي به‌نحو شگفت‌انگيزي در هم آميخته بود و بيانگر قاطعيت و حقانيت نسلي بود كه از خون سرداران وطن، از سينه تاريخ اين ميهن برخاسته و ارتش پايداري، ارتش بهار، ارتش صلح و سازندگي و كار را تشكيل داده بود. دشمن دژخيم پيام شما را گرفت كه گفتيد اگر تو سنگ خاره‌يي من آهنم. دشمن خدا و خلق بر خود لرزيد و با گوشهاي كر خويش صداي ناقوس مرگش را كه از شيپورهاي گروه موزيك نواخته مي‌شد، شنيد. رعشه بر اندام لرزان و غرق در بحرانش افتاد. دل تمامي ستمديدگان و محرومان ميهن ما شاد شد. دنياي اميد به زندگي، اميد به فرداي بهتر، و اميد به آزادي به رويشان گشوده شد. دنيايي كه در آن از ظلم و ستم و فقر و استبداد خبري نباشد. تمامي كارتن‌خوابها، كودكان خياباني، زنان و جوانان و همه هموطناني كه در چنگال هيولاهاي‌ فقر، بيكاري، تن‌فروشي، اعتياد و فساد و گراني و سركوب و تحقير گرفتارند و فريادرسي مي‌طلبند، تمامي خلق، تمامي آزاديخواهان و تمامي كساني كه دلي در گروه آزادي و رهايي ميهن ما، ايران دارند، با پرچم افتخار و غرور ايراني، آينده خود را تابناك و آينده رژيم را سياه و تيره و تار ديدند. دشمن ضدبشري هرگز نتوانست و نخواهد توانست رمز و راز شكوفايي، بالندگي و ماندگاري اين نسل سرفراز را دريابد. اين سه ساله براي نابودي اشرف تمامي توان و سرمايه خود را به حراج گذاشت، در اين سه ساله، به هر كاري و به هر معامله و نيرنگ و دروغ و به هر توطئه‌يي دست زد، به دامن هر‌كس و ناكسي از عراق تا اروپا و آمريكا و… پناه برد. به آدمربايي و قطع غذا و آب و برق روي آورد، يك جنگ كثيف رواني و كارزار شيطان‌سازي از چهره شما راه انداخت. بيچاره، خائنان، خودفروختگان و قلم‌به‌مزداني كه هويت، شرافت و سابقه خود را به ارزاني به دشمن ضدبشري فروختند و در اين ايام بر شما تاختند و از اضمحلال و فروپاشي شما داد سخنها سر دادند. يادتان هست كه گفتند و نوشتند 80درصد در حال فرار هستند. يادتان هست كه گفتند و نوشتند «اشرف در آستانه شورش»، «منافقين در آستانه نابودي»، «مژگان پارسايي را در زنجير و در زندان»، «شقه و انشعاب در مجاهدين» و… و خواب و خيالهاي ديگر.
من با اين‌كه خودم را در ميان صفوف شما حس مي‌كردم، اما مثل بچه‌هاي گروه موزيك و دسته آرم و پرچم مي‌توانستم شما را خوب برانداز كنم، سينه‌ها جلو و سرها همه بالا بود، (سر به آسمان مي‌ساييد) روحيه‌ها عالي، چهره‌ها مصمم و صفها پاكيزه‌تر و خالصتر، عزمها براي آزادي خلق جزمتر بودند. لباسها زيباتر، برازنده و خوش‌رنگتر بود، به رنگ سبز جنگل بي‌خزان، يا به رنگ رود الماس شب‌سوز اختران، آثار خستگي كار فشرده بر چهره‌ها ناپيدا بود. آن‌چه كه با طبل بزرگ روي زمين مي‌كوبيديد، پاي چپ نبود، كوهي از اراده آهنين بود، بر گلوي شب پليد. وقتي كه نظر به‌راست مي‌كرديد موجي از قاطعيت و عشق در چشمان شما موج مي‌زد و از آن طرف نيز لبخند رضايت را بر لبان آن دو مي‌شد ديد (تا كور شود هر‌آن كه نتواند ديد).
صداي بچه‌ها محمد و داوود و روزبه و فرهاد، ماندانا و بقيه رساتر و محكمتر بود، چهره‌هاشان جدي‌تر و انقلابي‌تر بود، شعرها بسيار پرمعني و جذابتر، گروه آرم و پرچم و يگان موزيك قاطع، مهربان و مصمم بودند و حقيقتاً از گروه هنري شما صداي در گلو خفه شده يك خلق در زنجير به گوش مي‌رسيد، صداي انقلاب بهمن كه نه مرده و نه خاكستر شده، بلكه دستاوردهاي آن انقلاب اكنون در ارتش آزادي متبلور و زنده است.
يادتان هست زماني كه همه چيز در ابهام بود، هنگامي كه ابرهاي تيره و تار ترديد آسمان همه جاي دنيا را فرا گرفته بود، زماني كه دشمنان خلق دندان تيز كرده بودند، زماني كه تسليم‌طلبان و عافيت‌جويان مي‌گفتند «ديديد ما گفتيم جواب ندارد، همه جوانهاي مملكت را از دست داديد» در‌حالي‌كه خيلي از خود ما نگران بوديم، شير هميشه هوشيار و بيداري كه عشق بي‌چون و چراي قلبهاي همه ماست مي‌غريد… «هر‌كس كمر راست، سر بالا و چشم باز كند به‌وضوح درمي‌يابد كه رژيم يكصد‌بار بيشتر نسبت به تحولات آينده نگران و ترسان است… اگر مجاهدان و رزم‌آوران آزادي هم‌چون هميشه آگاهانه براي آزادي مردم و ميهنشان در خطر جان‌باختن و شهادت هستند، آخوندها به جد در معرض باختن حاكميت خود هستند».
و البته در اين گردهمايي هم مسئول اول حرف آخر را زد و گفت اگر اشرف بايستد، جهان خواهد ايستاد. همگان ديدند كه اشرف ايستاده است و جهان دارد به حقانيت اشرف گواهي مي‌دهد، سنت تاريخ و تكامل بر اين قرار گرفته كه اين نسل آزمايشها را از سر بگذراند تا با مظلوميت و پايداري خويش پيامي براي تاريخ و آيندگان بگذارد و آن‌گاه راه خود را در ميان توطئه‌ها و تهمتها و نامرديها باز كند. اكنون تاريخ، درس خود را گرفته و راه اين جريان و نسل باز شده است، تمامي نظريات و تئوريهايي كه رهبران كشورهاي جهان اكنون در باره رژيم آخوندي مي‌دهند، پيشاپيش اين مقاومت به كرات تكرار كرده بود، باشد تا تاريخ قضاوت كند و اكنون پرونده دشمن در شوراي امنيت است، و مخير به انتخاب در دوراهي مرگ و خودكشي است و حالا ما هستيم كه مي‌گوييم، تا رهايي وطن، در نبرد بي‌امان، هم‌چو توفان و آفتاب به پيش،به پيش به پيش.

چه کسانی درشکنجه و قتل زندانيان با رژيم همکاری می‌کنند؟ ـ «هرچه گفتم توبه كن قبول نكرد» ـ احمدرضا ح- ايلام



به‌رغم اين‌که خبر اعدام مجاهد قهرمان حجت زمانی فقط چند روز است که منتشر شده، تمامی منطقة ايلام وشهرهای بزرگ از آن مطلع شده و با ابراز انزجار از اين جنايت شروع به افشای همکاران و ...رژيم در اين جنايت نموده‌اند. هم‌چنين اطلاعات رسيده از درون رژيم ومحافل وابسته به «انجمن نجات» وزارت اطلاعات حاکی از آنست که تعدادی از بريده مزدوران و توابين که چند تن ازآنها توسط وزارت اطلاعات طی دو و سه سال اخير برای اجرای طرح شيطان‌سازی عليه مجاهدين به خارج اعزام شده‌اند و يا از کار چرخانان «انجمن نجات» رژيم در داخل محسوب می‌گردند در جريان بازجويیها و شکنجه‌های روحی و روانی شهيد حجت زمانی و ديگر زندانيان مقاوم سياسی حضور داشته‌اند و برای شکستن مقاومت و به توبه و تسليم کشاندن آنها از جانب وزارت اطلاعات آخوندی به‌کار گرفته شده‌اند. هم‌چنين رژيم با استفاده از توابين خود که از عراق برگشته بودند خانوادة وی را به‌شدت زير فشار قرار داده تا حجت را وادار به تسليم وموضعگيری عليه مجاهدين و رهبری مقاومت بکنند.
انجمن آخوند‌ساخته موسوم به نجات به‌عنوان يکی از اصلیترين ابزار جنگ روانی عليه اسرای مجاهد و مبارز از جمله شهيد حجت زمانی طی مدت اسارت او مورد استفاده شکنجه‌گران و بازجويان وزارت اطلاعات در زندان گوهر‌دشت قرار گرفته که وظيفه آن در‌‌هم‌‌شکستن مقاومت زندانيان و توبه و تسليم‌شدن به خواسته‌های رژيم است. اين مزدوران وزارت اطلاعات کارشان در گام اول شناسايی زندانی است که آيا در ارتش آزاديبخش و يا دفاتر مجاهدين در عراق و... او را ديده‌اند يا نه و سپس سنجش ميزان ارتباطات و اطلاعات او و اين‌که زندانی از چه «سطح ومدارتشکيلاتی» برخوردار می‌باشد. در مرحله بعد چنان‌چه زندانی در برابر خواسته‌های رژيم از خود مقاومت نشان دهد، آنها مرحله شکنجة‌روانی با ترويج جو نااميدی و يأس در زندانی والقاي اين دروغ که مقاومت نابود شده و وجود ندارد را دنبال می‌کنند تا با ايجاد شک و ابهام در وی و شکستن روحية مقاومت، او را به تسليم و ندامت در برابر خواسته‌های رژيم بکشانند. هر‌‌تعداد از بريده‌هايی که حاضر به همکاری با رژيم می‌شوند، از طريق انجمن «نجات» پس از طی مراحلی به وزارت اطلاعات در زندانها معرفی شده و آنها را برای «نصيحت» به زندانيان مقاوم به زندانها می‌برند تا برای زندانيان عليه سازمان و مقاومت لجن‌پراکنی کنند. بعضاً اين مزدوران که از شهرهای مختلف به اوين و ديگر زندانهای تهران گسيل می‌شوند تا چند روز به اين کار مشغول می‌باشند. در انتها نيز آنها به‌عنوان مشورت به بازجويان نظر خود را مبنی بر اين‌که آيا زندانی مزبور تسليم‌پذير هست يا نه ارائه می‌کنند. ابراهيم خدابنده در يک «مصاحبه» به اين روش اذعان نموده که با توجه به اطلاعات رسيده از درون رژيم، نقش بريده مزدوران و «انجمن نجات» در همکاری با رژيم عليه اسرای مجاهد و مبارز ملت ايران طی اين چند سال اخير را کاملاً بر ملا می‌کند.
بنا بر تماسها و اطلاعاتی که همشهريان و دوستان حجت در طی اين سالها به‌دست آورده‌اند، از جمله مزدورانی که در اين پروژة شکنجه و درهم‌شکستن مقاومت حجت زمانی به‌کار گرفته شده بودند، يک زن بريده از مجاهدين است که قبل از شروع جنگ عراق در ايران تواب شده وبه مزدوری برای رژيم تن داده است. وی ادعا می‌کرد که «رابط» حجت با سازمان بوده است؟؟ او يکی از اعضای فعال و مؤسس«انجمن نجات» رژيم می‌باشد که به‌علت لورفتن و افشا شدن چهره‌اش در ميان خانواده فعالين و زندانيان سياسی به‌همراه شوهرش مجبور به ترک ايران شده‌اند. اين مزدور در دوران اسارت و شکنجه حجت زمانی مطرح کرده که «هر چه گفتم توبه کن قبول نکرد». وی جزو آخرين دسته از ماموران اعزامی رژيم به‌خارج می‌باشد.
بدون شک هر روزی که از شهادت مجاهد قهرمان حجت زمانی بگذرد حقيقت بيشتر روشن می‌گردد و برای تمام مردم دست کسانی که در اين جنايات با رژيم سهيم هستند بهتر رو خواهد گشت و رسوا خواهند شد.
ملاهای دين‌فروش در ماه محرم و روزهای عزاداری تاسوعا و عاشورای حسين ابن علی (ع) يکی از سمبلهای پاکی، و غيرت ايرانی و انسانی مردم ايلام را به‌شهادت رسانده‌اند واين فديه ايلام به همه مردم ايران در راه آزادی است. همان راهی که امام حسين (ع) باز نمود. ما به‌عنوان دوستان و همشهريان اين شهيد هر گز اجازه نخواهيم داد که خون او پايمال گردد و رژيم آخوندی در برابر اين جنايت بی‌پاسخ بماند. اينک مردم سرتاسر ايلام از زن و مرد تا پير و جوان با ياد و ايمان به راهی که حجت به‌ما نشان داده، خود را برای نبرد با اين جانيان بيش از گذشته مصمم و آماده نموده‌ايم و خود را فرزندان خانواده بزرگ و مجاهد‌پرور زمانی می‌دانيم.
سلام بر حجت قهرمان
وخانواده سر فراز زمانی
از طرف دوستان ، همکاران وهمشهريان
شهيد راه آزادی مجاهد قهرمان
حجت زمانی
28بهمن84