بزرگداشت شهيدان يكصدسال مبارزات مردم ايران در سالرووز انقلاب ضد سلطنتي در اشرف

از آن شفق سـرخ تا اين مـرمـر گلگون

سعيد عبداللهي
شبي، در فاصلة هوشياري و ناباوري، در پاي تلويزيون، تصويري را تماشا مي‌کردم که از حيرتش، مردمک چشمانم نمي‌گذاشتند پلکهايم به‌هم برسند. آن‌جا و در فاصلة آن تصوير و آن نگاه، تمام جهان، برايم خلاصه‌يي از نفرت و اندوه و نيرنگ و بيشرمي بود. آن‌جا و در آن فاصله کوتاه، کساني از امتداد شفق سرخ و نداي دانايي و حقيقت، غريب و بي‌صدا بودند و کسي از جنس شبق و شنيع و سلسله شقاوت، فاتح و سرمست مي‌نمود. آن شفق و نداي حقيقت را، چون گوي فشرده‌يي در گهواره غلتان موساي عمران، در بارگاه خفاشان شب‌پوش و رياکار فرعون مي‌ديدم. آن‌جا و در آن تصوير، آن گوي معلق و بيقرار، در چهره خسته کودکي معصوم بر شانه دژخيم بود.
جلاد، بر بالين شهيدان 19‌بهمن، و کودک، گوي شتاباني به جانب فرداها که هرگز نتوانستند آرام و خاموشش کنند. شام غريبان 19 بهمن، غربيگي شفق سرخ و حقيقت مجاهدين بود که دلتنگي و هجر سنگينش، هم‌چون مهي سرتاسر ايران و اطراف و اكناف جهان را، هر جا که مجاهدي و وجدان حقيقت‌جوي هوشيار و بيداري بود، پوشاندش.
آن گوي معلق که در هيأت کودکي با مادر وخاله‌ها و عموهاي به خون غلتيده‌اش، نماد شام غريبان مجاهدين بود، 24 سال در گردابها و توفانها چرخيد و در سوناميهاي حيرت‌انگيزي که به جانب نيستي‌اش مي‌کشاندند، بر ساحل شهر اشرف فرود آمد و اينک در مقابل نگاهم، بر صفحه بزرگ دو وايداسکرين، در سالني سرپوشيده و در پاي دو تصوير از والامقامترين شهيدان تاريخ ايران، نظاره‌اش مي‌کنم. در پاي انبوه يادداشتهاي ذهن و خاطرم، کلماتي به هم پيوستند: «حقيقتها وقتي صيقل مي‌خورند، تاريخ به زبان مي‌آيد، پرده‌ها را به کناري مي‌زند و تصويرها سخن مي‌گويند. «بي‌آن‌که قلم را از روي تومار بي‌انتهاي يادداشتهاي ذهنم بردارم، يکباره مسعود در برابرم تداعي مي‌شود که بارها گفته است: «در نبرد مجاهدين با خميني، هيچ حقيقتي پنهان نخواهد ماند و روزي همگان به همه واقعيتها پي خواهند برد».

ميز بزرگي با هشت صندلي و چهار ميکروفون روي آن، و تريبوني در کنارش، طول سن را پر کرده‌اند. پرده‌يي سرمه‌يي با چينهاي يکدست و پياپي، چون ديواري بزرگ، در انتهاي سن آويخته و روي آن، تابلويي حاوي متن حمايت 12‌هزار حقوقدان عراقي از مجاهدين، نصب شده‌اند. طرفين سن، دو وايداسکرين بزرگ، صحنه‌ها و تصاوير را از نگاه دوربين براي حاضرين مانيتور مي‌کنند. در دو کنج سالن، 8‌پرچم بزرگ ايران، در قرينه يکديگر، کنار هم چيده شده‌اند. جلو پرچمهاي سمت راست، دو عکس بزرگ از اشرف و موسي بر روي سکويي از پله‌هاي مرمر ايستاده‌اند.
در يک ضلع بلند سالن، چهار ستون عراقيان، هر يک با دسته‌گلي در دست، رو به سن ايستاده و کمي جلوتر از آنان، دو ستون هشت نفره مردان مجاهد، با اونيفورم گارد احترام و دستکشهاي سفيد، حلقه گلي را در طنين کوبشهاي طبل و نواي حزن‌آلود مارش، به جانب جايگاه تصاوير شهيدان 19‌بهمن مي‌برند. با گذاشتن حلقه گل بر روي سطح مرمر، نفرات گروه در دو طرف جايگاه، به حالت خبردار مي‌ايستند. سپس صف طولاني عراقيان، با پيشقراولي چندين شخصيت سياسي و حقوقي، از زن و مرد، به طرف جايگاه به حرکت در مي‌آيند. در نزديک جايگاه، به صف مي‌ايستند. گروه گروه به پاي پله‌ها رفته، با گذاشتن حلقه‌ها و دسته‌هاي گل، دستهايشان را به حالت نيايش بلند کرده و روبه‌روي شهيدان مي‌ايستند. تصاوير بزرگ اشرف و موسي و ديگر خواهران و برادرانشان، وايداسکرينهاي طرفين سن را پر مي‌کنند. دقايقي بعد، پله‌ها و سطح مرمر، غرق گل مي‌شوند. با قطع مارش، جمعيت يکباره مي‌ايستد و طنين کف‌زدنهاي ممتدشان، فضاي سالن را مي‌پوشاند.
از ميان انبوه دستهايي که کف مي‌زنند، به‌ناگاه سرود قسم، چونان موجي بر‌مي‌خيزد و شبانگاه 19بهمن‌60 را با تمام زمانها پيوند مي‌دهد. آن نداي حقيقت را اينک نه فقط مجاهدين، که همسايگان ميهني‌شان با آنان نجوا و آواز مي‌کنند و آن شفق سرخ را در امتداد قسمها و ميعادها و پيمانهايي مشترک، در خود و پيرامونشان مي‌پراکنند…

بعدازظهر 21‌بهمن84، در هوايي ابري و اندکي غبارآلود، طنين کوبش سنگين طبلها نزديک و نزديکتر مي‌شد. صداي طبلها از روزهاي قبل، از گوشه و کنار شهر اشرف به گوش مي‌رسيد. حالا آن صداهاي پراکنده به‌هم آميخته، يکي شده و زمين بزرگ مراسم و هواي خاکستري را زير پوشش گرفته‌اند. در دو طرف راهرويي فرش‌شده با موکت قرمز، صفها و ستونهايي ديده مي‌شوند که زنان و مردانش پلنگي پوشند؛ ديگراني هستند با قامتي پوشيده از فرنچهاي زيتوني. گروه طبلهاي سيار با بالاپوش آبي روشن و شلوار سفيد در ابتداي اين راهرو بلند ايستاده.گارد پرچم نيز با پيراهنهاي خاکستري و شلوارهاي قرمز و هر يک شمشيري به دست، پيشاپيش گروه طبلها به صف شده‌اند. در ضلع شمال محل مراسم، پشت سر گروه مارش، روي پله‌هايي سفيد، گروه بزرگ کُر، نوازندگان و خوانندگان ُسرمه‌يي‌پوش با قامتي کشيده و استوار، روبه‌روي نمادي پوشيده در پارچه‌يي خاکستري رنگ، ايستاده‌اند. در ضلع جنوب و غرب، دستهاي بلند دو جرثقيل بزرگ، گروه فيلمبرداران و عکاسان را بالاي دشتي از اشرفيها و فرشي از رنگها، مستقر کرده است.
صداي محکم زني، پردة سکوتي در هوا کشيد. در جنبشي آني، رنگهاي همگون، در صفها و ستونها، خطي ممتد و يکسان کشيدند. لايه‌هاي امواج محکم صدايي که هوا را مي‌شکافت، روي بام ساختمانها و شاخ و برگ درختان اشرف به پيش مي‌رفت. آن امواج محکم، صداي حکيمة سعادت‌نژاد بود که متن تقديمي سالگرد انقلاب ضد‌سلطنتي و حماسه 19‌بهمن1360 را قرائت مي‌کرد. با اعلام برنامه و در متن سکوتي شورانگيز، حرير مخملين صداي غلامحسين بنان، گوهرهاي «مرز پر گًهر» را بر لبان پيشتازان قهرمان ميهنش نغمه کرد.
در امتداد 27‌سال نبردي بي‌توقف، طبلها و سنجها راه افتادند. صدايي که از فرداي 22‌بهمن‌57، مجاهدين نگذاشتند حتي يک روز هم خميني خاموشش کند. زنان شمشير به‌دست و مردان پرچم بر دوش گارد احترام، از راهرو بلند گذشتند و روي پله‌هاي نماد ايستادند. پرده‌برداري از نماد پايداري بر زمينه موزيک، همراهي مي‌شود.
مسئول اول سازمان، مهمترين فرازها و سرفصلهاي سياسي مبارزة مجاهدين با ارتجاع، در پهنه‌هاي گوناگون داخلي، منطقه‌يي و بين‌المللي را تشريح کرده و در ميان کف‌زدنهاي مستمر، مواضع و وظايف مبرم مجاهدين را در اين مبارزه پر‌کشاکش بيان نمود.
به هر صف و ستون و چهره‌يي که نگاه مي‌کني، از زن و مرد، اراده‌يي استوار در ميدان يک نبرد را پيرامون خود مي‌پراکند. يک ايستادگي مصمم و پافشاري سمج، در نگاهها و آمد‌و‌رفتها جاريست و در فضا موج مي‌زند. احساس مي‌کنم اين‌جا فقط يک مراسم و گراميداشت وقايعي تاريخي نيست؛ اين‌جا آوردگاه و ميدان جنگي بزرگ و جاري و ناتمام با ارتجاع و ديکتاتوري قرون وسطايي است. اين‌جا يک شکوه است که به جاي مانده و چون زوبيني شورنده و مسرور، صبورانه به افقها نگاه مي‌کند؛ لبخند آرامبخش و تسلي‌دهنده‌يي است که گذر حادثه‌هاي تلخ، از او مرمرهايي با ذراتي رخشان ساخته است.
صفوف رنگارنگ، به سوي سن مي‌ايستند. آغاز کنسرت، مارش شورانگيزي از تئودورآکيس با تنظيم شعري روي آن است. لابه‌لاي فرود و اوج نتها، به ناگاه قطعه‌يي از سروده‌هاي دنوس ريسوس، شاعر نامدار يونان به يادم مي‌آيد:
«زنگار با سنگ مرمر چه تواند کرد
يا غل و زنجير با توفان ...»

در حاشيه يادداشتها بايد به خلق‌کردن و آفريدن زيباييها حتماً اشاره‌يي بکنم. مجاهدين هميشه با تحمل رنجها، هر‌طور هم که شده، زيباييها را آفريده و نمايان مي‌کنند. اين سنت و خلق و خوي به عادت تبديل شده آنهاست و از زيباييهايشان، نه تنها خود، که ديگران نيز لذت برده و از آن تأثير مي‌پذيرند. اما راستي اين زيباييها چگونه خلق مي‌شوند؟ همين لباسهاي رنگارنگ، کلاههاي گوناگون، دستکشها، طبلها و آلات موسيقي و از همه زيباتر و ارزشمندتر، اين شکوه و غرور توأم با فروتني و افتادگي را چگونه مي‌آفرينند و خود را فداي يکديگر مي‌کنند؟ در اين محدوديتها و فشارها، آن هم در يک عراق لت‌و‌پار شده و مسموم و رنجور، رمز و راز اين زيباييها در کجا و چيست؟ آن‌چه به خودشان و روابط درونيشان برمي‌گردد، همان نوشيدن از سرچشمه‌هاي عشق و ايثار و فدا در مسير آرمان آزادي بوده، هست و خواهد بود. اما در عالم مادي و عيني و روزانه که با رويدادها و تحولات پياپي به هم مي‌پيوندند، چه مکانيسمي انجام مي‌شود تا اين زيباييها با حداقل امکانات آفريده شوند؟ آن‌چه من ديدم و شبانه‌روز تجربه‌اش کرده و مي‌کنم، يک اصل بسيار بسيار جدي است، آن هم جديت خلل‌ناپذير در مبارزه عليه استبداد، ارتجاع و استثمار که همه نشانه‌ها و شاخصهايش در وجود فاشيسم مذهبي آخوندهاي غارتگر و ضدبشر تجسم يافته است، مي‌باشد. تمام امکانات اين مراسم را با حداقلهاي موجود و با رنجها و مرارتهاي فراوان، اما با سرزندگي، شورمندي، سخاوتمندي، همياري و همدلي و با ابتکارات مستمر و استفاده از پتانسيلهاي انساني شگفت‌انگيزشان، به‌خصوص در حيطه زنان شوراي رهبري و يكايك گوهرهاي بي‌بديل اين جنبش ايجاد کرده و به سرانجامش مي‌رسانند. حالا فکرش را بايد کرد که در فرداي بدون آخوند و استبداد و دجاليت، و با وجود آزادي و عناصر شکوفا‌کننده و تضمين‌کننده آن، به‌راستي چه زيباست ايران ما؛ ايران و ايراني که بايد حشمت و شوکتش را بازيافته و به کف آورد. عزت و سربلندي مجاهدين در مبارزه با ارتجاع خميني، هم با تمام سختيهايش که گاه هر کدام آنها جنبش و دولتي را از پاي درمي‌آورد هم در اتکا و پاي فشردن بر استقلال و پتانسيل شگفت‌انگيز انسانيشان بوده و هست. خيلي دوست دارم و دلم مي‌خواهد فرصتي دست دهد تا پشت‌پرده‌هاي اين مقاومت، به‌خصوص اين چند سال در اشرف را بشود در نوشته‌ها و فيلمها تصوير و تکثير نمود. آن‌گاه دنياي نويني از ارزشهاي انساني پديدار و نمايان خواهد گشت و ادبيات نويني در قالبهاي قصه، رمان و شعر آفريده خواهد شد که بسياري را خيره و شگفت‌زده خواهد کرد.
با اجراي چند ترانه ـ سرود جديد و آميختن آنها با پژواک دستهاي شورآفرينان، موج رنگها در دشتهاي اطراف پراکنده مي‌شوند و در هواي شفاف بعدازظهر 22‌بهمن، در خيابان اصلي شهر، به هم مي‌پيوندند. خيابان، چون روديست در دل دشت که در دو سويش درختان، پرچمها، بلندگوها، آرمها، نمادها، عکسها و طرحها آذينش کرده‌اند.
دوباره بر دروازه‌هاي نگاه و خاطر و قلم، زيباييست که در مي‌کوبد. براي گراميداشت انقلاب ضدسلطنتي و حماسة 19‌بهمن، سنگ تمام گذاشته شده است. انقلاب بهمن، روزهاي قدسي ايثار بود که دزد و جلاد قرن، ربودش؛ ولي پيشتاز انقلابي با رهبري هوشيارش، هرگز نگذاشت آن فداکاريها و آرزوهاي مردم و ميهنش توسط مشتي دين‌فروش جنايتکار، نيست و نابود گردد. اين مفهوم فشرده در کلمات را، روي يک بوم بزرگ در جايگاه مرکزي مراسم مي‌توان ديد. تابلويي از يک تاريخ 27‌ساله، با انبوه فراز و فرودهايش. در سمت راست بالاي تابلو، اوج انقلاب بهمن است؛ مردم دارند مجسمه شاه را از روي سکوي آن با طنابي پايين مي‌کشند؛ ساختمانهاي شهر درلابه‌لاي دود، مشتها و فريادها ديده مي‌شود؛ مشتها و صداها بر کف خيابانها امتداد مي‌يابند و با تغيير يکنواخت رنگها، لباسهاي خاکستري و پلنگي، در انتهاي خود، در مرکز تابلو، به صف رزمندگان و تانکها بدل مي‌شوند؛ زناني سوار بر تانکها، با نگاهي نافذ به دوردستها مي‌نگرند و انقلاب بهمن، در بلوغ بازيافته خود، دوباره به سوي شهرها باز مي‌گردد...
زيباي جنگل‌تاب سبز موجاب خيزش، پر غرور
اين ارتش فرخنده پي زوبين پر شور و سرور
سنگ صبور رنج خلق صخره خميده پيش او
تاريخ توفان پشت سر صبحي شکوفان پيش رو.
در پايان 4ساعت تحرك و تلاطم موج در موج سبزها و زيتونيها و آبيها و خاکستريها بر گرد ميدان اشرف حلقه زدند. همه نگاهها منتظر اجراي مراسم گل‌گذاري بود. 4 نماد تاريخ صدساله ايران، آمدند و ستون مرمري که تصوير اشرف شهيدان ملت ايران بر بالايش ايستاده بود را در ميان گرفتند. نم اشکم را از پاي چشمم پاک کردم. قلبم داشت تند تند مي‌زد؛ داشتم به همين چند سال پيش فکر مي‌کردم که حاصلش حالا پيش رويم و پيش روي مردم ايران قرار داشت. موسي در قاب بزرگ عکسش، داشت با همان شکوه چشمان و ابروهايش همه چيز را تماشا مي‌کرد. دل توي دلم نبود. سرم را به همه طرف چرخاندم؛ احساس مي‌کردم دايره‌يي از نگاه مسعود، از نگاه مريم، از نگاه حنيف، از نگاه همه شهيدان صدسال مبارزه براي آزادي، از نگاه ستارخان، مصدق، ميرزا، پدرطالقاني، محمدتقي‌خان پسيان، اميرکبير، نسرين رستمي، خسرو گلسرخي، سعادتي، سلطانپور، کاظم رجوي، نقدي، جزني، عارف قزويني، قتل‌عام شده‌هاي سال‌67، ندا و صديقه، دخترکان و پسرکان خياباني و بي‌پناه و کارتن‌خواب و تمام مادران داغدار و رنجديده، به همراه تمام افتخارات و غرور ملي و ميهني مردم ايران، اين ميدان را محاصره کرده‌اند. همه چيز در محاط اين تصويرها بود که در هاله موسيقي شورانگيز «گل توفان» و در سکوتي سرشار از سروش و سرور، محمد، پسر اشرف و مسعود، حلقه‌يي گل را بر ستون مرمر زير پاي مادرش آويخت. همان نمود شام غريبان مجاهدين در سال 60 که بدل به گوي شتابان گشت و به سوي دامن محبت خلق خويش رفت؛ و اينک با خواهران و برادرنش، نماد مرمر حماسه‌يي که خود از بطن آن آمده بود را با حلقه‌هايي سرخ و در ميان کف‌زدنهاي ممتد و نگاههاي شاداب و اشک‌آلود يارانش، گلگون مي‌کرد. آن‌گاه تمام دستها بالاي سرخويش حلقه شدند و طنينش را نسيم و برگها مي‌بردند و در شعاع پرتوهاي ارغواني خورشيد، گره مي‌زدند…
قابي از ستارگان
گرداگرد يادهاي توست.
موجها تو را مي‌شنوند
و بادها
يادهايت را مي‌شمرند...
آسيمه‌سري چون تو
با عشق بي‌مرگت
تبرک زميني...