
خبر کوتاه بود: حجت، در قفس اعدام شد
واژههاي قفل بر لب، واژههاي سربي سانسور
نميگويند:
«چرا اعدام؟»
دوست ميداند که حجت،
يکه پو خشم پلنگي بود، ناگنجيدني در حجم
ني ني تيز عقابي،
زيستگاهش، قلههاي گمشده در اوج
اهل تندادن به شبمرداب غيرتکُش نبود
سفر بدرود!
برادر، اي دلاور يار!
اي که مرگ هول در کف، از شکوهت سر به کُرنش سود
دريغ از نم سرشک بوسهيي بر گونهات در واپسين ديدار
نام زيبايت چه کوته زيست
چه چابک رفت
بر شهيدان ما نميگرييم، ميباليم
ببين در آينة اين صف به صف پولاد
اين بيشة سبز صلابت، انعکاس چهرهات پيداست
اگر فرسنگ تا فرسنگ،
جدايي بين ما آونگ
اما تپشهاي دل توفانيت را مينيوشيديم
خبرهايت شنيدن داشت
خبرهاي مقاومت، اعتصاب خشک
نبرد چشم در چشم با دژخيم
خبرهاي «نه»ي غران به خواهشهاي ذلت خيز
خوشا مرگي چنين در اوج
ولي تسليم، هرگز!
تمام ساليان، در روزهاي سخت اشرف،
نديدم، بوده باشي غايب اي سردار سر بر دار!
بذر خون پهلوان خزئل تو گويي در ستبر بازوانت بود
باش تا هفت چشمه، نه هفتاد ميليون چشمه از خونت برويد،
يک به يک شبسوز
ما نميگوييم يک خلق خواهد گفت
حجت نميميرد
حجت نميميرد
ماييم، هر يک حجتي، اتمام حجت کرده با دژخيم
بدرود! بدرود! برادر اي دلاور يار!
بدرود!
(1) عليرضا خالو كاكايي (طارق) اين شعر را در مراسم بزرگداشت حجت در اشرف قرائت كرد و در مقدمة شعرش گفت: «بيچاره دشمن، درست در مقدم عاشورا دست به شقاوت زد، که را ميخواست از مرگ بترساند؟ مگر ندانست دلاوري که به چهار بار اعدام محکوم شد، در چهار سال، چهار هزار بار مرگ را فتح کرده بود؟ مرگترسان و مردگان، ذلتپذيرانند، زندگان، مقاومتکنندگان. زهي خون که با خون پيشواي آزادي گره خورد. چه زيبا!چه با مسما! حجت نرفت، آمدن را آورد، نمرد، زندگي را تکثير کرد. امروز حجت در عواطف جوشان يک خلق، به گل نشست. آهاي آهاي کوههاي ستبر قامت ايلام! آهاي چشمههاي هفت چشمه بشنويد، هر يک از جوانان ايلام، اينک، يک حجتند».
واژههاي قفل بر لب، واژههاي سربي سانسور
نميگويند:
«چرا اعدام؟»
دوست ميداند که حجت،
يکه پو خشم پلنگي بود، ناگنجيدني در حجم
ني ني تيز عقابي،
زيستگاهش، قلههاي گمشده در اوج
اهل تندادن به شبمرداب غيرتکُش نبود
سفر بدرود!
برادر، اي دلاور يار!
اي که مرگ هول در کف، از شکوهت سر به کُرنش سود
دريغ از نم سرشک بوسهيي بر گونهات در واپسين ديدار
نام زيبايت چه کوته زيست
چه چابک رفت
بر شهيدان ما نميگرييم، ميباليم
ببين در آينة اين صف به صف پولاد
اين بيشة سبز صلابت، انعکاس چهرهات پيداست
اگر فرسنگ تا فرسنگ،
جدايي بين ما آونگ
اما تپشهاي دل توفانيت را مينيوشيديم
خبرهايت شنيدن داشت
خبرهاي مقاومت، اعتصاب خشک
نبرد چشم در چشم با دژخيم
خبرهاي «نه»ي غران به خواهشهاي ذلت خيز
خوشا مرگي چنين در اوج
ولي تسليم، هرگز!
تمام ساليان، در روزهاي سخت اشرف،
نديدم، بوده باشي غايب اي سردار سر بر دار!
بذر خون پهلوان خزئل تو گويي در ستبر بازوانت بود
باش تا هفت چشمه، نه هفتاد ميليون چشمه از خونت برويد،
يک به يک شبسوز
ما نميگوييم يک خلق خواهد گفت
حجت نميميرد
حجت نميميرد
ماييم، هر يک حجتي، اتمام حجت کرده با دژخيم
بدرود! بدرود! برادر اي دلاور يار!
بدرود!
(1) عليرضا خالو كاكايي (طارق) اين شعر را در مراسم بزرگداشت حجت در اشرف قرائت كرد و در مقدمة شعرش گفت: «بيچاره دشمن، درست در مقدم عاشورا دست به شقاوت زد، که را ميخواست از مرگ بترساند؟ مگر ندانست دلاوري که به چهار بار اعدام محکوم شد، در چهار سال، چهار هزار بار مرگ را فتح کرده بود؟ مرگترسان و مردگان، ذلتپذيرانند، زندگان، مقاومتکنندگان. زهي خون که با خون پيشواي آزادي گره خورد. چه زيبا!چه با مسما! حجت نرفت، آمدن را آورد، نمرد، زندگي را تکثير کرد. امروز حجت در عواطف جوشان يک خلق، به گل نشست. آهاي آهاي کوههاي ستبر قامت ايلام! آهاي چشمههاي هفت چشمه بشنويد، هر يک از جوانان ايلام، اينک، يک حجتند».




